‏نمایش پست‌ها با برچسب راه طوفانی فرمان پسر فرمان از میان تاریکی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب راه طوفانی فرمان پسر فرمان از میان تاریکی. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۵

روزمرگی

And I 
Will close my eagle eyes 
hang up my skin to dry (+


۱. افتتاحیه فیلم مادر جون هو بونگ بو نوعی انگار پایان فیلم است (+). مثل اینکه فیلم در مسیری دایره‌وار به اولش باز می‌گردد. مادر خسته‌ی تنها که تمام زمان فیلم را صرف این کرده که پسرش را از زندان نجات دهد، اول با این هدف که ثابت کند پسرش بیگناه است و بعد حتی برای آزادی پسرش دست به قتل بزند در عنوان بندی ابتدای فیلم بر روی چمن‌زاری ایستاده است. موسیقی‌ای روی تصویر شنیده می‌شود که انگار به گوش او هم می‌رسد چون کم‌کم شروع به رقص می‌کند. رقصی بی‌خیال با دستانی معلق در هوا که به هر سو می‌روند ولی ناگهان در میانه رقص می‌شکند، دستانش می‌افتند و حال گریه می‌گیرد. چند قدمی بر می‌دارد، باز به خودش مسلط می‌شود و دوباره از اول همراه با موسیقی می‌رقصد.

۲. روزمرگی مثل لباسی آدم را دربرمی‌گیرد، بعد کم‌کم شروع به نفوذ به درون پوست می‌کند و با سلول‌ها در هم می‌آمیزد. در نهایت تا جایی پیش می‌رود که حتی به خود DNA هم می‌رسد و آن را تغییر می‌دهد. جهش و با حتی evolution به آن مفهوم مرسوم ژنتیک به حساب نمی‌اید بلکه فقط آدم را سازگار می‌کند، به قول خارجی‌ها accustomed به زندگی می‌کند. موضوعات مورد علاقه را تغییر می‌دهد و حوصله فعالیت‌های قدیمی را کم می‌کند. خنده‌ها و شادی‌هایش منعطف به جزئیات کوچک هر روزه می‌شود و دردسرهایش تبدیل به برنامه‌ریزی برای آینده. حتی شاید مثل مرد عنکبوتی ۳، احساس قدرت کند، سیاهی وجودش را بگیرد و همه چیز را فراموش کند. اما گاهی اوقات وسط این خنده‌های کوچک و شادی به خاطر جزئیات ناگهان آن خود قبلی بیرون می‌زند و مثل همان تصویر مادر رقصان چیزها در هم می‌شکند و آدم به خودش می‌آید که اینجا چه خبر است. اما روزمرگی همچون روح خبیثی که آدم را تسخیر کرده باشد دوباره کنترل را به دست می‌گیرد، آن موضوع خوشایند را جلوی چشم می‌آورد و دوباره خنده‌ها و رقص از سر گرفته می‌شود. نه اینکه شادی از سر جزئیات زندگی به خودی خود چیز بدی باشد، بلکه این تن دادم به فقط این گونه شادی است که دردناک است. حتی مشابه گیلتی پلژر هم نیست؛ نوعی زندگی زایل شده است.

۳. این نبردی‌ست که این روزها دائما در من جریان است و حتی وقتی که تمام شود، اگر تمام شود هم فکر نکنم به راحتی بتوانم سرم را بالا بگیرم و دوباره به زندگی سابق برگردم. به قول پل آستر در کتاب سانست پارک "وقتی که نبرد تمام می‌شود سربازها دیگر پیر شده‌اند، آدم‌های ساکتی که دیگر راجع به نبردهایی که جنگیده‌اند صحبت نخواهند کرد."

یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۳

راه طوفانی فرمان پسر فرمان از میان تاریکی

حالا این روزها باز در زندگی‌ حضورش پر رنگ شده. هر جا که نگاه می کنم نه تنها رد پایش بلکه خودش را هم می‌بینم. دائم آن جمله‌ی کافکا در سرم صدا می‌کند که «گاهی اين تصور را در ذهن دارم كه نقشه‌ی زمين را پهن كرده اند و تو با تمام بدنت رويش دراز كشيدهای، آن وقت احساس مي كنم كه فقط آن مناطقی براي زندگی به من اختصاص داده شده است كه يا بدنت آنها را نپوشانده يا دور از دسترست قرار دارد و اينها مناطقی هستند نه چندان متعدد». شاید همه این‌ها برای این است که بالاخره بعد از شش سال باز دوباره بابا را دیدم، یا شاید برای این است که در طول همین سفری که به اجبار دوماه طول کشید نوعی رابطه جدید را با او تجربه کردم. شاید هم اصلا برای این است که در سن و سالی هستم که می‌توانم او را  وقتی در همین سن و سال بود خوب به یاد بیاورم. کارهایش را، برخوردهایش را و تصمیمهایش را. خانواده‌مان یادم می اید وقتی که ما بچه بودیم و او حرف اخر خانه بود. آن موقع‌ها که از دستش ناراحت بودم آن موقعها که دنیا کوچک بود، چیزی بود به اندازه اندازه یک اتاق ۲۴ متری. 
ابن روزها دائم پیش من است، هم در کنارم است هم در آینده ایستاده است  نگاه می‌کند. هر بار که می‌خواهم تصمیمی بگیرم در هر لحظه‌ای او هم هست. چیزی نمی‌گوید فقط ایستاده است. ولی لازم نیست که چیزی هم بگوید. نگاهش را می‌شناسم. آن نگاه ارام رو به پایین و پوزخندش که می‌گوید تو هر چه می‌خواهی بگو، هر تصمیمی می‌خوهی بگیر، من کار خودم را میکنم. نگاهش دائم می‌گوید که کار خودت را بکن. ولی این نبردی است که انگار هیچ وقت تمام نمی‌شود. آقای ملیک هم در درخت زندگی برای همین می‌گفت «پدر، مادر، شما همیشه درون من در حال نبردید». حالا هربار بر سر هر تصمیمی این نبرد دائما در جریان است. هر بار او ایستاده و پر شور نهیب می‌زند که خودت را یادت نرود و من هر بار به این فکر می‌کنم که انگار این بار یک قدم به او نزدیک‌تر شده‌ام.
چند وقتی هست که دیگر از دستش ناراحت نیستم، برایش ناراحتم. ولی کاری نمی‌شود کرد. دنیای او دیگر ۲۴ متر نیست، اگرچه هیچ وقت هم نبوده، ولی در هر حال جای کوچکی‌ست. برای همین هم انگار در من قدرت گرفته. دنیایی که بزرگتر شده، جهش پیدا کرده و دگرگون شده. او مثل سوارکارِ فیلمهای وسترن که خیلی دوست داشت، آماده بر روی زین اسبش نشسته و منتظر است که  یک تنه دل به صحرا بزند بدون اینکه به این فکر کند که چه خواهد شد. ولی من همینطور نشسته‌ام، به لبخندش نگاه می‌کنم و با خودم باز فکر می‌کنم این باز یک دور جدید از همان نبرد قدیمی است، هنوز می شود نتیجه را با مساوی یه پایان برد. هنوز میشود با فاصله از او زندگی کرد. 


پ.ن.: عنوان هم نمایش‌نامه‌ای قدیمی‌است از اقای بیضایی که سال‌هاست با نوشته‌های اینجا همراه است.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۳

I remember this one night that begin like this


هر روزی که می‌گذرد انگار یادگاری بوده از روزهای قبل‌ترش. امروز یک روز از اتفاقی که دیروز افتاد گذشت، یک هفته، یک ماه و یک سال. همین طور یادواره‌های مختلف می‌گذرند، روزگرد، هفته‌گرد، ماه‌گرد و سال‌گرد. چند روز دیگر می‌شود یک سال که از آن ماجرا ولی به غیر از آن می‌شود دو سال از آن یکی ماجرا. همین طور گذشته تلنبار می‌شود، همین‌طور جای زندگی برای امروز تنگ‌تر می‌شود.

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۱

تاریخچه فراموشی

۱. حقیقتش این است که من دیگر خیلی چیزی از متروپولیس یادم نمی آید. من خیلی سال است که فیلم را ندیده ام. متروپولیس را وقتی می ساختم خیلی دوستش داشتم، ولی وقتی تمام شد ازش متنفر بودم. واقعا الان دیگر یادم نمی آید چه ایده هایی موقع ساختنش داشتم ( فریتز لانگ در مصاحبه با ویلیام فریدکین، ۱۹۷۴)

۲. ژولین دوویویه، کارگردان قدیمی فرانسوی همیشه می گفت که حافظه اش خوب نیست و همه چیز را یادش می رود. این فراموشی اش در حدی بود که حتی بازگیران فیلم هایش را هم گاهی فراموش می کرد. یک بار سال ها بعد از اینکه با ژان گابن، په‌په لوموکو را ساخته بود، گابن را در یک جایی دیده بود و گفته بود که خیلی حیف است که ما با هم هیچ وقت فیلم مشترک کار نکرده ایم باید یک چیزی با هم بسازیم. ولی فریتز لانگ این طور نبود، حافظه خوبی داشت. در همین مصاحبه اش با فریدکین بک چیزهایی را با جزيیات از زندگی اش می گوید که در همان حوالی متروپولیس اتفاق افتاده. خاطرات ملاقاتش با گوبلز و ساخته شدن ام را کامل به یاد دارد. بعد این آدمی که در زندگی اش سختی کم ندیده و یک زمان زیادی در جنگ جهانی دوم فراری بوده می گوید که ماجراهای متروپولیس را یاشد نمی آید. انگار که آن ماجرا اینقدر برایش درد آور است که در یک پس و پشتی از ذهنش چنان پهنان شده بود که خیال بیرون آمدن نداشت.

۳. یک باری یکی گفت، این قدر زمان گذشته است که من حتی یادم نمی آید ما برای چی با همه دیگر قهریم و حرف نمی زنیم. گذشته اگر واقعاً گذشته باشد، اگر آنچنان باشد که روح انسان را سال ها در چنگال خود نگه داشته باشد و آن قدر وحشتناک و دردناک باشد که آدم دائم در حال فرار از آن باشد، آدم تمام تلاش اش را می کنند تا دیگر چیزی از آن در ذهنش نماند. آخرش آنجاست که همواره در زندگی انسان سایه دارد ولی جزئیاتش کم کم از ذهن پاک می شود. کم کم فقط یک اسمی و اثری می ماند که یادآوری اش طعم تلخی در دهن آدم می آورد ولی هر چقدر که فکر می کند یادش نمی آید که این تلخی از کجاست.

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۱

سوران سانتاگ گفته بود که آدم باید تانگوی شیطان را هر سال ببیند. حقیقتش این است که من هم دوست دارم حداقل یک بار دیگر ببینمش، بعدش شاید تصمیم بگیرم که هر سال ببینمش. دوست دارم که یک بار همان طور که بلا تار گفته ببینمش یعنی تمام ۸ ساعت فیلم را یک جا با چند میان پرده کوتاه ببینم. ولی فعلاً که فیلم را ندارم، اگر یک زمانی داشتم به انجام این رویای کوچک فکر می کنم. اما این روزها دارم به لیست فیلم هایی فکر می کنم که دلم می خواهد هر سال ببینمشان. دوست داشتم لیست کتاب ها را هم بنویسم، ولی تتبل تر از آنم بخواهم یک کتابی را چند بار بخوانم و به همان فیلم ها بسنده می کنم. هنوز به چیز خاصی فکر نکرده ام، فعلا تنها برهنه و خاکسترهای زمان در سرم است که می گذارمشان اول لیست تا مابقی را بعداً بنویسم.


پ.ن.: سال گذشته در مارین باد رو هم باید به لیست اضافه کنم.

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۱

You Ain't Seen Nothin' Yet


۱. بهرام بيضايی يک نمايشنامه اى دارد به نام گمشدگان. يک سرى افرادى از ده كوچكى به سفر حج رفته اند و حالا بعد از يك سال بازگشته اند و هر کدامشان با خود تجربه ای از این سفر آورده اند. افراد ده بر این باورند که هر کس از سفر خانه خدا بر می گردد آدم دیگری شده است، پاک و رستگار شده است. در ميان افراد به حج رفته شخصی است به نام يوزباشى كه از ملاكين ده است. يوزباشى خيلى دلش با حج نبوده ولی بنا به رسم و رسوم رفته است. چيز خاصی به كسى نمى گويد از هرچه كه برسرش در سفر رفته. ولى هر بار كه كسى ازش سوالى مى پرسد و يا زيارت قبول مى گويد، هر بار که با خودش تنها می شود با خودش فكر مى كند كه اين چه سعادتى بود كه مى بايد در سفر حج نصيبش مى شده كه اكنون نشده است. با خودش فكر می كند كه آدم چه تغيير باید در این سفر می کرده.

۲. رفته بودم مسافرت. سال پیش هم تقریباً رفته بودم همان جا. اما امسال حال و روزم شبیه بنجامین باتن بود وقتی بعد از مدت ها به خانه برگشته بود. " چيز جالبى هست در بازگشت به خانه. همه چيز همانطور مثل سابق است، بوها همان بوهاست، حس ها همان حس های قبلى است و آدم ناگهان متوجه مى شود تنها چيزى كه عوض شده است خودش است." چند هفته دیگر هم دارم می روم یک مسافرت دیگر که دو سال پیش هم رفته بودم. جالبش برایم این است که احساس می کنم نسبت به آن آدمی که دو سال پیش آن مسافرت را رفته بوده تغییر چندانی نکرده ام. یک چیزهایی آن پایین ها عوض شده است. یک چیزهایی شکسته و تمام شده. یک چیزهایی در حال شروع شدن است. ولی انگار همه چیز همان جور به روال سابق است.

۳. لیلیان هلمان یک باری گفته است که "آدم ها عوض می شوند ولی فراموش می کنند که به همدگیر بگویند". من یک چند وقت زیادی است که دارم به این جمله فکر می کنم. با خودم فکر می کنم که آدم ها به این راحتی ها تغییرات خودشان را نمی بینند. آدم معمولا تصورش این است که خودش یک جایی ایستاده است و این تمام دنیای اطراف است که در حال تغییر است. ممکن است اگر خوب به زندگی اش در یک بازه زمانی طولانی نگاه کند تغییراتش را ببیند ولی در کوتاه مدت بعید است. حتی خیلی وقت ها که ظاهری هم تغییر می کند با خودش تکرار می کند که هنوز آن زیر ها آدم سابق است، که هر وقت بخواهد می تواند همان آدمی بشود که بوده، که هیچ چیز در واقع عوض نشده است. برای همین است که آدم کم کم شکل ظاهرش می شود و یک باره می بیند که آدم دیگری شده است ولی این دیدن خیلی طول می کشد.

۴. ما دوست داريم كه برايمان قصه بگويند و همانطور كه در كودكی به قصه ها گوش مي داديم به انها گوش دهيم. ما داستان واقعی درون کلمه ها را تخیل می کنیم و اين كار را با جايگزين کردن خودمان با شخصيت اصلی داستان انجام می دهیم و وانمودمی کنیم به اینكه مي توانيم او را بفهميم چون می توانيم خودمان را بفهميم. ولی اين يك جور فريب است. ما تنها برای خودمان وجود داريم، شاید بعضی وقتها کورسویی از اينكه واقعاً كی هستيم داريم ولی در نهايت هيچ وقت نمی توانيم مطمئن باشيم كه خودمان را شناخته ایم و هر چقدر كه زندگیمان جلو می رود بيشتر و بیشتر برای خودمان تار و کدر می شویم، و بيشتر و بيشتر نسبت به تنقضاتمان هشيار می شويم. هيچ كس نمی تواند مرز ورود به يك فرد ديگر را رد كند تنها به اين دليل ساده كه هيچكس نميتواند به خودش دسترسی كامل پيدا كند. (اتاق در بسته - جلد سوم از سه گانه نیویورکی نوشته پل استر)


پ.ن.: عنوان فیلمی است از آلن رنه

سه‌شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۱

What's Up, Tiger Lily?


۱. هر کس مدتی طولانی با اژدها جنگید خود اژدها شد. نیچه

۲. جون هو بونگ  یک فیلمی دارد به نام مادر، که ماجرای تلاش مادری است برای اثبات بی گناهی پسر عقب افتاده اش که به جرم قتل در زندان است. برای مادر این که پسرش بی گناه است و این که باید از زندان خارج شود به یک معناست، برای همین تلاش می کند که کاری که پلیس انجام نمی دهد را خودش انجام دهد تا پسرش را نجات دهد. ولی داستان به جایی می رسد که این دو واقعیت در برابر هم قرار می گیرند. دیگر از یک جایی به بعد مادر می بیند که پسرش بی گناه نیست ولی نمی تواند خودش را راضی کند که پسرش داخل زندان بماند. برای همین است که دست هایش به خون انسان بی گناهی آلوده می شود تا بتواند پسرش را نجات دهد.

۳. آقای بونگ چند سال پیش تر از مادر یک فیلم دیگری ساخنه بود به نام خاطراتِ قتل، که ماجرای دو کاراگاه پلیس است که بر روی پرونده یک سری قتل زنجیره ای کار می کنند. یکی از کاراگاه ها، پلیس محلی است. طرز کارش این است که اولین مظنونی را که دید را اینقدر بزند تا اعتراف کند. ولی پلیس دیگر که از مرکز آمده بهش یاد می دهد که باید تحقیق کرد، مدرک جمع کرد، نباید به زور از آدم ها اعتراف گرفت. مدارک که کامل باشد متهم خودش همه چیز را اعتراف می کند. یک مقداری طول می کشد تا با هم همراه شوند ولی می شوند بالاخره. آخر های داستان یک نفر مظنون پیدا می کنند که علیرغم همه شواهد و مدارک حاضر نیست که اعتراف کند. این بار نوبت آن پلیسی بود که از مرکز آمده بود بود که از کوره در برود و بخواهد که به هر قیمتی اعتراف یگیرد ولی رفیقش جلویش را می گیرد نمی گذارد که این اعتراف به هر قیمتی به پایشان تمام شود.

۴. گاهی وقت ها فکر می کنم که اقای بونگ این جمله نیچه و یا یک چیزی شبیه این را در ذهنش دارد. آن قدیم تر ها که می خواسته فیلم بسازد فکر می کرده که یک همسفری هست که نمی گذارد آدم مدتی طولانی تنهایی با هیولا بجنگد، برای همین هر چقدر هم که مبارزه طولانی باشد بازهم امید رستگاری هست. ولی بعد تر ها با خودش یه این نتیجه رسیده است که نه اینکه همراهی نباشد ولی یک سفرهایی هست که هر کارش که بکنی بازهم باید تنها بروی. وقتی که پا در آن سفر گذاشتی اگر که محال نباشد کار بسیار دشواری است که با اژدها جنگید و اژدها نشد. مثل طوفانی می ماند که از آدم می گذرد. ظاهر آدم همه چیزش عادی است ولی آن موجودی که از دل طوفان بیرون آمده درونش چیز دیگری است. مثل مامور کوپر سریال تووین پیکز است که آخر ماجرا روحش درون یک جایی به تله افتاد و یک هیولایی کالبدش را دزدید.

۵. همه این ها یک جور مقدمه بود که بگویم مدتی است از خودم خوشحال نیستم، از خودم ناراحتم، نا امیدم. بی رحم شده ام، آدم ها را زخم می زنم، آزار می دهم. انگار دیگر آن پسرک پر جنب و جوشی که دست هایش برای کمک به دیگران همیشه باز بود توان زیادی برایش نمانده. هنوز هم هر وقت به کسی می رسد اولین چیزی که در ذهنش هست این است که دست هایش را برای بخشیدن باز کند، ولی چیزی نمی گذرد که زود توانش تمام می شود، نفسش تنگ می شود، روی زانوهایش می افتد و منتظر کمک می شود. همین وقت هاست که آن نیمه دیگری که همیشه آن زیرتر هاست بیرون می آید، همان که چیزی به جز بقا طلب نمی کند. همان که بی رحم است و از هیچ کس و هیچ نمی گذرد تا جانش را حفظ کند. وقتی که همه چیز به روال عادی برگشت، وقتی که نفسش برگشت و حالش کمی جا آمد، آن وقت تنها چیزی که برایش می ماند غمی است که از زخم هایی که به دیگران زده بر دلش است. همان غم هاست که نا امیدش می کند. ولی هنوز هم در میان همه این ماجراها گاهی وقت ها رفیقی پیدا می شود که نهیبی بزند که پسر چطور گذاشتی دنیا  به راحتیبر تو چیره شود. یادم می آورد که باید مبارزه کرد، نباید به آن موجود بی رحم تسلیم شد. ولی خوب هیچ نهیبی بی قیمت نیست.




پ.ن.: عنوان فیلمی است از وودی آلن

دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۱

همیشه دارم حرف می‌زنم. همیشه دارم خاطره تعریف می‌کنم. وقتی که نمی‌توانم حرف بزنم، چندجا چندچیز چندجور می‌نویسم. مهم نیست که چی و با چه کیفیتی، فقط باید بنویسم. و این، یعنی که من، درون من، هرگز آرام نیست، و دارد با یک چیزی می‌جنگد. هرکسی عذاب خودش را به دوش می‌کشد، و ما از عذاب نهان هم خبر نداریم. حتی اگر چیزی شنیده باشیم، باز هم وقتی دیگری روی خاک سرد می‌افتد، شرح واقعی عذاب نهانش را با خود می‌برد. دی‌‌روز عصر، وسط شلوغی نمایش‌گاه علی‌رضا، به این فکر کردم که وقتی روی خاک سرد افتادی، افتادی! همه‌چیز با تو تمام می‌شود. پس نگران نباش.
حس آن صورتی که هیچ‌چیز درش نیست، حسی که حتی شبیه مرگ نیست، شبیه زندگی نیست، شبیه هیچ‌چیز نیست، آن صورت خالی؛ فقط قهرمان‌ها هستند که جراتِ آن صورت خالی را دارند؛ کسانی که آگاهانه و خودخواسته، می‌توانند قبول کنند، و کنار بیایند، و دیگر سکوت، سکوت، سکوت. (+)




حالا که یک دوره در زندگی ام تقریباً دارد تمام می شود، دلم می خواهد بشینم و یک عالمه بنویسم از تمام چیزهایی که در سرم می گذرد. ولی حرف هایم اینقدر تلخ است که خودم هم دوستشان ندارم. به اندازه کافی این چند وقت اطرافیانم را با تلخی آزرده ام، دیگر دلم نمی خواهد این کار را بکنم. باید به سبک در حال و هوای عشق یک درختی پیدا کنم و تمام حرف هایم را در گوشش زمزمه کنم. یک چند روزی پیشش بنشینم  و حرف بزنم. بعد به گرگ درون نهیب بزنم که دیگر بس است بیا برویم.




دارم به شتاب‌ها فکر می‌کنم. به این که چه‌طور ترمز بگیرم. چطور ریتم‌ام را بیاورم پایین. چطور کُندی کنم یک‌چندی. مچ خودم را بگیرم جاهایی که تند می‌روم، جاهایی که اصرار دارم، جاهایی که زیادم، آدم‌هایی که فیلان. (+)


عکس از اینجا (+)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱

یک سری عکس چسبانده بودم روی یکی از دیوارهای خانه، اسمش را هم گذاشته بودم دیوارِ خاطرات. حالا نه اینکه پر از عکس های آدم های مختلف باشد در جاهای مختلف، نه. بیشترش اتفاقاً عکس های در و دیوار اطراف بود کلاً هم آنچنان قدمتی نداشت. به  هر حال دوست داشتم این جور صدایش کنم. چند روز پیش کَندمشان، یعنی کلاً همه عکس هایی که تو خانه داشتم را کندم. کلاً که دوست ندارم عکس جایی بچسبانم، ولی این یکی دوسال اخیر نمی دانم همین جوری یکهو خوشم آمده بود از این کار. به هر حال، همه رو جمع کردم. اون وقت که عکس ها رو می کندم، همش یکی صحنه از شب های روشن می یومد توی ذهنم. یک جایی هست که استادِ دانشگاه فیلم داره می گه که دارم رازهای قدیمی ام رو فاش می کنم تا جا برای حقیقت جدید زندگیم وا بشه (والا نقل به مضمونه، جمله اش رو دقیق یادم نمی یاد). منم انگار داشتم همین کار رو می کردم. داشتم خودم رو از همه چیز گذشته ها رها می کردم تا جا برای زندگی جدید باز بشه. حالا این زندگی جدید چی هست، من هیچ نظری راجع بهش ندارم. همون روز سعی کردم از شرِ بیشتر کاغذهام هم خلاص بشم. هر چیزی رو که احساس کردم که فایلش رو دارم و یا دیگه بهش احتیاج ندارم، ریختم دور (البته بیشتر دلم می خواست بسوزونم ولی امکاناتش نبود). به این امید که یک روز هر چی فایل از مقاله ها، عکس ها و فیلم ها از این جور چیزها دارم رو می ذارم روی یه هارد دیسک خارجی، بعد توی جریان اسباب کشی از دست یکی می افته و کلاً همش با هم به فنا می ره و یا یه جور دیگه ای به فنا می ره. بعد من می شینم همون جا رو زمین یه زره ماتم می گیرم، می گم این زندگی ام بود که به فنا رفت و از این حرف ها می زنم (شاید یه دستی هم تو سر خودم زدم، فکر نکنم البته!!). بعدش پا می شم در حالیکه دارم قند تو دلم آب می کنم ولی همچنان یه قیافه ناراحتی دارم، با خودم می گم حالا که زندگی قدیمی ام به فتا رفته می تونم با خیال راحت یه دونه جدیدیش رو شروع کنم و چیزی رو الکی دنبال خودم نکشم. یک جایی توی تابستان ۸۰ - ماگریت دوراس می گه که داشت می آمد از دور، آمدنش معلوم بود و یک راست به سوی ما می آمد. مصیبت و بدبختی بود که داشت از راه می رسید. ( این یکی رو هم دقیقش یادم نیست، نقل به مضمونه). حالا ولی من اینطور فکر نمی کنم. زندگی جدیدی داره می آد، من منتظر چیز خارق العاده ای هم نیستم ولی خوب فکر می کنم یه روز نو داره می آد.

شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۱

این جور وقتا

پایان نامه را که می نویسم خیلی دقت می کنم. از بچگی، از همان تحقیق های مدرسه هم همین طور بودم. کار یک جور کمال گرایی عجیبی در ظاهرش باید داشته باشد که هیچکس جز خودم نمی بیند. کلاً یک جورکار بیهوده ای است. ولی به هر حال این روزها حتی در نسخه های اولیه متن هم دقت می کنم که همه چیز مرتب باشد ، عکس ها همه هم اندازه باشد و همی چیز سر جایش باشد. بعد بعضی روزها که از همه چیزش خسته می شوم به خودم می گویم آخر چه؟ این همه کار بیهوده برای چه؟

با پیرمرد چند روز پیش از هر دری می گفتیم. کمی کنایه می زد کمی هم امید می داد. دیگر در این دو سال به کنایه هایش عادت کرده ام، می دانم قصدی ندارد، دوستم دارد ولی خوب رابطه مان این شکلی است. یک دفعه از موضوع کارم پرسید و از شنیدن جوابم یکه خورد. گفت من فکر می کردم تو روی فلان موضوع کار می کنی. گفتم آن که تو می گویی اسم کار است این که برایت گفتم ولی رسمش است. گفت پس آن چیزی را که بهت داده اند را به کار دلخواه خودت عوض کرده ای. خندید. کمی بحث کردیم. ایرادهایی گرفت، پیشنهاد هایی هم داد. ولی آخر سر گفت حیف که کسی اینجا نمی فهمد که چه کرده ای، چه کار خوبی می توانست باشد. حرفش یک جور حس شادی و غم دوگانه ای برایم آورد. مرا یاد داستان پیرمرد دیگری انداخت که قبلاً اینجا نوشته ام. همان که هر چند وقت یک بار یادم می آورد که داستان من داستانی است میان همه داستان های دنیا، که گم شده است، چیزی ازش معلوم نیست. این نوشته حسین نوروزی همه این حرف ها را باز امروز یادم آورد. آنجایش که می گوید "این‌جور وقتا، باید پا شی بری بالای کوه، که از اون بالا خودت رو تماشا ‌کنی این پایین. که ببینی آیا واقعا از اون‌‌زاویه هم همین‌قدر داغونی، یا فقط از این‌جا این‌جور دیده می‌شی؟ و یک‌بار برای همیشه مسلم بشه برات که تو از اون‌بالا اصلا دیده نمی‌شی."

وسط همه این فکر ها همیشه سر و کله آقای سلینجر هم پیدا می شود. خدا خیرش بدهد، کمکی است در نوبه خودش. می آید و یکی از همان جمله های معروفش را می گوید. همان که می گه "تو وقتی اومدی خونه از دست حماقت تماشاچی ها داد و هوار راه انداختی. و این درسته، درسته؛ خدا می دونه که نا امید کننده است. نمی گم نیست. ولی واقعاً به تو ربطی نداره. به تو ربطی نداره، فرانی. هنرمند فقط باید به یه جور کمال برسه، و با روایت خودش، نه کس دیگه."*

بعد همه این ها در ذهنم باز به هم می پیچه، یه روزهایی زور آقای سلینجر می رسه که یک چیزهایی رو یادم بیاره. یک روزهایی هم نه؛ و باز به خودم می گویم برای چه؟




* فرانی و زویی. نوشته جی. دی. سلینجر. ترجمه میلاد زکریا. نشر مرکز، چاپ اول

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۱

یکی باشد که یکهو وسط این همه هیر و ویر، وسط این همه کار و بار بیاید و بگوید، پسر ول کن این ها رو بیا برویم با هم مزدِ ترس ببینیم. بعد من هم وسط این همه آزمایش و درس و تز نوشتن که دیگر روز و شبم را به هم ریخته، سرم را بندازم پایین و همینطور همراش بروم. بعد با هم مزدِ ترس ببینم و بگوییم دیدی کلوزو را، دیدی شاهکارش را، دیدگاه بدبینانه اش به دنیا را، آن همه پوچی را، دیدی که چقدر دیدنش لذت بخش است، چقدر واقعی است. ولی یادت نرود که این همه دنیا نیست، همه واقعیت نیست، بساز مابقی اش را، آنجور که دوست داری دنیایت و واقعیتت باشد.

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۱

تکاپوی بسیار به سوی رستگاری

۱. در فیلم نامه نویسی کلاسیک اصلی وجود دارد که هیچ جزیی از داستان وجودش بیهوده نیست و یک نقشی در پیشرفت داستان دارد. برای همین است که وقتی در اولین در صحنه فیلمِ مغازه خیابان اصلی که تونو نجار داستان را در کنار بنای یادبود چوبی نیمه کاره فاشیست ها می بینیم، ذهنمان می رود جایی که یک ارتباطی بین این دو بیایبیم. چند دقیقه که می گذرد می فهمیم که تونو با فاشیست ها مخالف است، قاضی درونمان در مخالفت با فاشیست ها می خواهد که نجار داستان چیزی را که می تواند بسازد را نابود کند. ولی داستان این گونه پیش نمی رود، هنوز بیننده در حال لذت از کشفی است که کرده که متوجه می شود مخالفت تونو با فاشیست ها تنها به خاطر پول است. وقتی که سهمی از املاک یهودی های آواره به او هم می رسد او هم به هر کاری راضی می شود. از همان جا از همان اول داستان است که همه مهره ها رو می شود و حالا این نوع بازی بازیکنان است که ماجرا را پیش می برد. از یک طرف فاشیست ها هستند که با اهرم ترس تلاش می کنند  تا همه چیز را به سوی خودشان سوق دهند. در طرف دیگر بیننده نشسته است که با تکیه بر نیروی خوبیی که گمان می برد در جهان وجود دارد، خوش بینانه منتظر است که جریان به نفعش بچرخد و تونو قهرمانی بشود که همه چیز را تغییر می دهد. در این میان هم تونوِ سرگردان است که تنها چیزی که می خواهد یک زندگی معمولی و آرام است. همه این ها با هم میدان جنگی است، در درون و بیرون تونو. در کنار همه اینها، حالا اینکه منِ بیننده چطور خودش را در جایگاه قضاوتِ خوبی و بدی قرار داده و می خواهد که از تونو قهرمانی بسازد خود داستانی است. 


  ۲. این روزها که می گذرد، خودِ بیننده من دارد انگار که دنیا را همین طور می بیند. خودش را گذاشته جایگاه خوبی و همه چیز را از زیر نظر می گذراند تا ببیند اوضاع چطور است. کارش از قضاوت آدم ها گذشته، خودش را گذاشته در جایگاه قضاوت دنیا و در هر زمان فکر می کند که چه کند تا همه چیز بهتر شود. آدم ها را چگونه و به کدام طرف هل دهد تا به آن چیزی که فکر می کند شبیه خوبی است نزدیک شود. می بینیم خودم را که به هر گونه ای تلاش می کنم که تیرگی ها را از دل عزیزانم پاک کنم تا نفرت دلشان را نگیرد و خوبی های فراموش شده شان را به یادشان بیاورم. انگار که تلاش می کنم به یادشان بیاورم که رحمت و کرامت چیست، ولی یکهو به خودم می آیم و می بینیم که این کار را انگار دارم با چه فشار عضیمی انجام می دهم .انگار که بخواهی آدم ها را به زور به فراموش کردن و بخشش دعوت کنی. همین است که می بینم چطور عزیزی یکهو در آن سوی خط تلفن از زور این فشار اشک هایش را برایم رها می کند. می بینم که چطور اولیه ترین اصول انسانی را فراموش کرده ام وقتی که داشتم با خودم فکر می کردم چطور می شود دنیایی پر از رحمت ساخت. می مانم بی حرف، بی اندیشه، بی چشم.



دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۰


دوست دارم این جزیرهای بزرگی را که انگار پشت یک لاک پشت بزرگ ساخته شده اند. کلاً دوست دارم این ایده قدیمی را که زمین روی پشت چهار فیل بزرگ است که آنها هم روی یک لاک پشت پشت غول آسا هستند (+). انگار این جور حرکتش بیشتر است، فقط مجبور نیست دور خورشید بچرخد، دلش که بگیرد لاک پشتش راه می افتد و می رود. این روزها دوست دارم فکر کنم این درختی که منم، ریشه هایش پشت یک گرگ پیر است، مثل همین تصویر پایین. شاید آهسته برود، ولی راهش را می رود 



پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۰

The Hardest

the hardest
birthday for me was my 30th,
I didn’t want anybody to know.
I’d been sitting in the same bar
night and day
and I thought, how long am I going
to be
able to keep up this
bluff?
when am I going to give it up and
start acting like everybody
else?
I ordered another drink and
thought about it
and then the answer came to
me:
when you’re dead, baby, when
you’re dead like the rest of
them



The Hardest  - Charles Bukowski

پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۰


مقاله می نویسم، چند روزی هست که مقاله می نویسم. مقاله ای قرار بود چند ماه پیش نوشته شود و هر بار بی حوصلگی اجازه نمی داده که شروعش کنم. حالا هم که خودم را مجبور کرده ام به نوشتنش می توانم به حوصلگی را در کلمه کلمه اش ببینم. جوان تر که بودم این کاری بود که دوست داشتم، کاری بود برای بهتر ساختن زندگی، برای بهتر دیدن دنیا.  ولی این روزها دنیای اطرافم را خوب نمی بینم. چشم هایم خراب شده وگرنه دنیا قبلا هم همینطور بود، با همه بدی و خوبی هایش. این چند وقت انگار در داخل یک تابوت گیر کرده بودم. تابوت که نبود، چیزی بود شبیه ژل . می شد دنیا را دید، با آدم ها حرف زد ولی موقع حرکت که می شد، تکان خوردن برایم کاری بود عذاب آور. ماجرا مثل کفشی است که خوب است، توی پا هم راحت است ولی از قالب پا یک مقداری بزرگ تر است. ایستاده که هستی همه چیز خوب است، ولی به محض اینکه آدم شروع می کند به حرکت، در همان کسری از ثانیه که پایت را بلند می کنی ولی هنوز پایت به سقف کقش نرسیده تا ان را با خود بلند کند، چنان آزاد است که وقتی بار کفش می افتد رویش انگار سال هاست که در غل و زنجیر است. انگار که دلش حرکت نمی خواهد. می خواهد برگردد روی زمین.
 در این مدت یک دوست سرخپوستی هم پیدا کرده بودم. هر بار که می دیدمش می گفت من همچون باد آزاد و رها بودم ولی بعد خودم را اسیر کردم، مردمم را اسیر کردم، باید مبارزه می کردم، نباید تسلیم می شدم. من هم مدام با خودم فکر می کردم که نباید تسلیم شد. دنیا که جای این جور تابوت ها نیست. آدم های مرده را هم حتی نباید در تابوت گذاشت. آدم باید برود، باید حرکت کند. تابوت  را باید رها کرد، باید از میله ها بیرون رفت همان طور که جک نیکلسون رفت. برای بیرون رفتن تغلا می کردم، تلاش می کردم. ولی خوب که نگاه می کردم میله ها واقعی نبودند، تابوت هم میخی نداشت، هر طور که حساب می کنی همه چیز انگار واقعیتی بود پیچیده شد در هزار لایه خیال. خیال هایی  در هم تنیده که با ترس محکم شده است. لایه هایی که خودشان برای توجیه یک دیگر به وجود آمده اند و همه شان انگار برای مقابله و یا حتی همراهی با واقعیت در کنار هم قرار گرفته اند. بعد خوب معلوم است که  این ترکیب چه بر سر آدم می آورد، آدم گم می شود. نمی داند با امیدهایش چه کند، نمی داند کجا ببردشان. می ماند که امید هایش را روی خیال بسته و یا واقعیت. می شود مثل آن پرنده گرفتار آهنگ فریدون فروغی، هم او که آسمون براش فرقی با قفس نداشت. انگار که این تابوت رو گذاشته بودم اینجا وسط دنیا تا ترس روبرو شدن با خارج را از یاد ببرم. دنیای کوچک داخل تابوت را می شود راحت دید، شناخت و به آن عادت کرد. می شود راجع بهش غر زد و یا حتی فخر فروخت. ولی نمی شود که تا ابد انجا ماند. واقعیت و یا که خیال باید رفت. ولی ترس چیز بدی است آدم را می گیرد. خیال و واقعیت را می آمیزد تا پای آدم را ببندد، که آدم نرود. اما بالاخره ان لحظه هم می رسد، همان لحظه که مرغ قصه رها شد میون بیم و امید تا به یک افقی برسد، سفید و سیاهی افقش بماند برای بعدها ولی. 




دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۰

یک وقتی هست که می بینی وسط همه بالا و پایین های روز، وسط همه کارها، داری با خودت این ترانه را می خوانی و یک هو به خودت می آیی که من کی به این جا رسیدم

چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰



۱.  "پیش از این من همچون باد آزاد بودم، اما اکنون تسلیمم". این قسمتی از نطق رییس جرونیمو آخرین رییس قبیله آپاچی در هنگام تسلیم به نیروهای دولت مرکزی بود که الان چند روزی است که همین طور در سرم می چرخد


۲. یادم نمی آید آخرین دفعه که تلفنی با هم حرف زده بودیم کی بود، با آنکه هیچ وقت قراری نداشنتیم ولی معمولاْ شش ماه یک بار یکی به دیگری زنگی می زد. همیشه می شد، بحث را از یک جایی شروع کرد، یک گزارش کلی از زندگی همدیگر گرفت و بعدش یک گوشه ای که جذاب تر بود را گرفت و ادامه دادبرایش از روزهایی که در آزمایشگاه بی نتیجه می گذرند گفتم، از نتایجی که بی هیچ ارتباط خاصی دورم را احاطه کرده اند. برایش از جنبه های دیگر گفتم،  از تعداد زیاد  فیلم ها و کتاب هایی که دیده و خوانده بودم. می خواستم حتی برایش از شیرینی دیدن فیلم های کاساواتیس بگویم از تجربه خواندن کتاب های موراکامی بگویم. ولی کار به آنجا نکشید، میانه حرف هایم گفت که داری واقعیت زندگیت را عوض می کنی. دنیایت را رها کرده ای برای دنیاهای دیگر. نکوهشم نمی کرد، تنها نظرش را می گفت. صدایش تغییری نمی کرد، جمله اش را گفت و گذر کرد. انگار که دارد از بدیهیات حرف می زند. ولی با همان یک جمله، تمام دیوارهای فکری ام در آنی فرو ریخت. از همان پیش تر ها هم می دانستم که چیزی جایش درست نیست، حتی چند وقت پیش هم که حال مشابهی داشتم می دانستم یک جای کار خراب است. می دانستم زندگی ام کج شده است. ولی لایه های تو در توی محافظت، خود فریبی و توجیح نمی گذاشت که درست ببنیم. او که خودش استاد فرار از واقعیت بود، داشت به من این را می گفت و من را در آنی به تو تکه تقسیم می کرد. یکی در درونم نشسته بود و داشت با حقیقت تازه ای که دیده بود مواجه می کرد و دیگری داشت در بیرون نبردی محتوم به شکست را انجام می داد. در نهایت این من بودم تنها در میانه میدان، درونی تکه تکه شده که یک جوری هنوز توانسته بود در پیکری یک پارچه باقی بماند


یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۰




ساعت نزدیک گرگ و میش صبح بود. خیسی چمن را حتی می شد از روی کفش هم حس کرد و آنجا من ایستاده بودم با دوربینی در دست در برابر آن توده انبوه سبز رنگ که در آن ساعت بیشتر سیاه به نظر می رسید. دوربین را تنظیم کردم، دور درخت چرخی زدم تا هو ا کمی روشن تر شود و نور مناسب را پیدا کنم و بالاخره شروع کردم به عکس گرفتن. داشتم به درخت نگاه می کردم که یکهو احساس کردم آن حجم تو در توِ سبز در یک لحضه بزرگ و بزرگ تر شد، فاصله بین مان راه تاریک بود ولی کوتاه به نظر می رسید و من با سرعت زیادی بهش نزدیک می شدم. چشم هایم را که باز و بسته کردم همه چیز به روال عادی برگشته بود. بعد از آن که من سعی کرده بودم تا درخت را بروی چندین بیت از حافظه دوربین به خانه ببرم و حالا نوبت درخت بود تا من را با خود ببرد. ولی انگار هیچ کدام دلش نمی خواست با دیگری برود. من که نتوانستم آنچه را که می خواستم ثبت کنم او هم نتوانست مرا به درون خودش ببرد. 

دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۹

بعضی شب ها قبل از اینکه بخوابم فیلم می بینم. چراغ ها را خاموش می کنم، روی زمین دراز می کشم و صفحه کامپوتر را جایی می گذارم که راحت ببینم. اول چشم ها می روند و بعد که چشم ها با صفحه آشنایی نزدیکی پیدا کردند، مغز می رود و بعد من با تمام وجودم می روم داخل داستان.
از آنجا که قدرت خدا توانایی تمرکز کردن، به یک ربع هم نمی رسد که از داستان پرت می شوم بیرون. اما اینجا تازه اول ماجراست که داستان جدید من شروع می شود. چشمانم که به نور صفحه عادت کرده اند دیگر هیچ جای از اتاق تاریک را نمی بینند و من در یک لحظه متوجه می شوم که انگار من در هیچ جا نیستم. می دانم که روی زمین خوابیدم ولی نمی توانم جهتم را پیدا کنم، نور روشنی می بینم ولی می دانم آنجا که تنها روشنی این تاریکی عمیق است، جای من نیست، چون من تازه از آنجا به بیرون پرت شده ام. ماجرا در همان تاریکی مطلق بی خبری که تنها چند دقیق طول می کشد و بعدش من با نور اتاق خو می گیرم و اطراف را می بینم اتفاق می . در هم چند دقیقه است که من باز می روم به تمام خیال های کودکی. جایی که هر روز و هر دقیقه منتظر بودم تا از خواب بیدار شوم و جهان جور دیگری باشد. حالا احساس می کنم که از خواب بیدار شده ام و جهانم سراسر تاریکی است. هیچ روشنی برای من نیست. اینها همه چند دقیقه طول می کشد در چشم بر هم زدنی

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸



فیزیک دان ها هم انسان های جالبی هستند. با اینکه بیشتر مردم فکر می کنند که آنها دائماً در تلاشند تا با استفاده از قوانین شان تمام پدیده های جهان را بررسی کنند و زندگی انسان را هر چه بیشتر کسالت بار کنند. ولی گاهی اوقات برخی از همین افراد هم مانند نویسنده ای که دیگر تحمل سبک نویسندگان قبل از خود را ند ارد و می خواهد سبک خود را داشته باشد، عمل می کنند. این فیزیکدانان تصمیم می گیرند جهان خودش را داشته باشد و پدیده ها در جهان خودش بررسی کند. آنها جهانشان را همان جور که فکر می کند درست است خلق می کنند و قوانینش را به گونه ای وضع می کنند که ویژگی هایی را که می خواهند ایجاد کند.


خوب است که انسان جهان خودش را داشته باشد، ولی باید مراقب باشد قوانینش را دست انتخاب کند.