‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب شهید ثالث. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب شهید ثالث. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۳

يك اتفاق ساده


محمد يك اتفاق ساده كلا زندگى ساده ‌ای دارد. مدرسه مى رود ولى چندان علاقه‌اى به درس خواندن ندارد. دنبال كار خاص ديگرى هم نيست. مهم‌ترين كار روزانه‌اش رساندن ماهى‌هايى كه پدرش در آن روز صيد كرده به بقالى محله است. راهى كه از بيراهه ها و خرابه ها مى‌رود و هميشه ترس اين را براى محمد دارد كه روزى دستگير شود. ترسى كه يك بار هم بالاخره محقق مى شود و پسرك مجبور مى‌شود كيسه ماهى‌ها را براى فرار از ترس سرباز نگهبان در ميان بيراهه‌ها رها كند. ولی در نهایت در ساختار آن زندگی که بالا و پایین خاصی ندارد همه چیز با یک سیلی خاتمه پیدا می‌کند. پسرك و خانواده‌اش آن‌چنان زندگى روتينى دارند كه هر كدام انگار به تنهايى براى خودش زندگى مى‌كند. اين را مى‌شود در رابطه بى‌حرف مادر و محمد يا محمد و پدرش ديد.این تنهايى كه در قاب‌هاى خالى و تك نفره شهيد ثالث به خوبى ثبت شده‌است. اوج کار جایی است که محمد و پدرش بعد از مرگ مادر در حال خروج از قبرستان هستند. جز معدود صحنه‌های فیلم است که موسیقی تصویر را همراهی می‌کند. موسیقی‌ای که بیش از هرچیز دلهره می‌آورد. پدر و محمد در حال حرکت به سمت در هستند، دوربین حرکت می‌‌کند و از کنار دیوار قبرستان می‌گذرد تا در روبروی آدم‌ها قرار بگیرد. نرده‌های قبرستان مثل هائلی میان دوربین و آدم‌هاست، اما کم‌کم پدر محمد از برابر آن می‌گذرد و محمد تنها پشت نرده‌ها می‌ماند، تنهای تنها، با چنان نوای موسیقی که از ترس دل آدم را می‌لرزاند. اين سيستم ساده آن‌چنان تمام ابعاد زندگى آنها را فراگرفته كه وقتى مادر پسرك مى‌ميرد واقعا انگار هيچ اتفاق خاصى نيافتاده‌است. براى همين هم وقتى معلم از محمد مى‌پرسد كه براى چه دير آمده او جوابى ندارد كه بدهد و همين طور بى صدا مى‌ايستد تا معلم اجازه دهد كه برود و بنشيند. بعدا هم كه معلم متوجه مرگ مادر محمد مى‌شود با خونسردى مى گويد كه بالاخره همه مى‌ميرند. مرگ است ديگر جزئى از زندگى است، براى بعضى ها انگار كه فقط يك اتفاق ساده است.


پ.ن.: عکس از مجموعه پوسترهای سینمای هنر و تجربه

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۲

یک دانه بادام تلخ


۱. «دل‌ام يک دوستیِ ناخواسته می‌خواهد، که با هم راه برويم، که با هم سيگار بکشيم، که با هم حرف نزنيم ...» 
(+)

۲. من یادم هست که آخرِ فیلم را می خواستم طور دیگری بسازم. آخر وقتی زوج پیر فیلم اسباب‌کشی می‌کردند، باران شدیدی می‌آمد و پیرزن سرما می‌خورَد و می‌میرد. ولی آیدین آغداشلو حرف خوبی به من زد، گفت: وقتی زندگی به این تلخی است است که دیگر لزومی ندارد مرگ را در آن نشان بدهی، از مرگ هم بدتر است. (سهراب شهید ثالث درباره طبیعت بی‌جان)

۳. یادنامه سهراب شهید ثالث چند وقتی است که از کتاب های بالینی‌ام شده. کتاب پر است از  نوشته های درباره استعداد، نوآوری ها و توانایی‌های شهیدثالث ولی به غیر از این‌ها تصویر خود این آدم هم هست. آدمی خوش قلب و در عین حال خیلی زود رنج بوده، ولی مهمتر از همه رفیق بوده است با آدم ها. از میان حرف های مختلف، حرف های آیدین آغداشلو از آنهایی بود که بیشتر دوست داشتم. آغداشلو از تلفن های نیمه شب شهید می گفت که ساعت ها طول می کشید، از احوال همه می پرسیده، حتی از احوال آن پسرک یک اتفاق ساده و زوج پیر طبیعت بی جان، برای‌شان پول هم می‌فرستاده. گفت که این آدم فقط رفته بود از ایران و گرنه نبریده بود از اینجا و فکرش همیشه اینجا بود. شهید تلخ بود و بی اعتماد که برمی گشت به دوران کودکی‌اش ولی هر وقت که راجع به این چیزها حرف می زدیم مراقب بود که از این تلخی زیاد به گپ و گفت های‌مان نفوذ نکند که به دوستی‌مان صدمه ای نزند. آغداشلو می گفت نمی دانم از اینکه این چیزها را می نویسم خوشحال می شود یا که نه. اگر خوشش نیاید که به خوابم می آید و با اخم نگاهم می کند و من هم یک جوری از دلش در می آورم، اگر هم که دوست داشته باشد هم که می خندد  و من هم شاد می شوم که راضی شده است. یک مصراعی در ذهنم باقی مانده که نمی دانم از کجا، که می گوید«ریاضت‌کش به بادامی بسازد»  من هم به همان یک دانه بادام تلخ می ساختم اگر می ماند.


یادنامه شهید ثالث را از اینجا بگیرید. این نوشته قدیمی را هم راجع به شهید ثالث اگر خواستید بخوانید.

پ.ن.: عکس بخشی از اثر مرگ سهراب شهید ثالث - ۱۰ تیر ۱۳۷۷ – شیکاگو، از مجموعه "به روایت یک شاهد عینی" آزاده اخلاقی