‏نمایش پست‌ها با برچسب تاکشی کیتانو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاکشی کیتانو. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۱

چشمان بازِ بسته - سومین چشم


دخترک خواننده پاپ پر طرفداری بود، پسرک اما هیچ چیز نبود،از نظر دخترک اصلا وجود نداشت. دختر که تصادف کرد ولی ناگهان همه چیزش رفت، صورتش رفت و در پی آن دیگر چیزها. خودش هم بی تقصیر نبود، کنج خانه می نشست تا کسی صورت از قیافه افتاده اش را نبیند. پسر چشم هایش را در آورد و برایش به هدیه برد تا دختر خیالش راحت باشد پسر همیشه او را با همان قیافه به یاد خواهد آورد.(عروسک ها ساخته تاکشی کیتانو، ۲۰۰۲)

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۱

The only violence was emotional


یوبیتسومو یا قطع کردن انگشت از رسوم آیینی یاکوزاهای ژاپنی است که برای عذرخواهی و درخواست بخشش انجام می دهند. فرد خطاکار که به هر دلیلی باعث رنجش رییس خانواده شده است یک بند از انگشت کوچکش را می برد و جهت درخواست بخشش به بزرگ خانواده تقدیم می کند. با این روش خودش را تنبیه می کند و وفاداریش را به خانواده نشان می دهد.
بیست سال پیش که تاکشی کیتانو سوناتاین را می ساخت، آنیکی موراکاوا رییس یک خانواده کوچک یاکوزا بود. خانواده اش جزیی از یکی از خانواده های مهم آن موقع به حساب می آمد. از افراد مورد اعتماد رییس بود. آدم زیاد می کُشت ولی همه این خشونت ها در مفهوم خانواده و وفاداری برایش معنی پیدا می کرد. با همه این ها در جریان بازی های قدرت خانواده های بزرگ خانواده اش قربانی شد. یوبیتسومو را وفاداری است که نگه می دارد و ارزش می دهد و وفاداری چیزی است دو طرفه. هر طرفی که نگهش ندارد دیگر ارزشی ندارد. برای همین دنیای آنیکی ناگهان واژگون شد. تاب نیاورد که ببیند مهم ترین اصول بنیادی زندگی اش دارد از هم می پاشد. برای همین تصمیم گرفت که  همه چیز را نابود کند. همه را کشت تا کسی یادش نرود ارزش چیزی مثل وفاداری بیشتر از این حرف هاست. یک عشق تازه پایی هم داشت ولی اینقدر اصولش به هم ریخته بود که نمی توانست زندگی را تحمل کند و خودش را نیز  برای همین کشت.
هفده سال بعد از آن کیتانو  یاغی را ساخت. اتومو هم رییس یک خانواده کوچکِ وابسته به یک خانواده بزرگ بود. این بار هم در جریان بازی های قدرت خانواده اش در حال قربانی شدن بود. ولی  این بار حتی بریدن انگشت هم دیگر کسی را راضی نمی کرد و راهی از پیش نمی برد. دنیا خیلی پیچیده تر از آن بود که بشود با نشان دادن وفاداری مطلق زندگی کرد و اتومو خسته تر از آن بود که به خواهد باز بجنگد و باز همه رابکشد تا اصول را یادآوری کند. به نظرش دنیا دیگر جای آدم های مثل او نبود، حتی نتوانست جلوی مرگ زنش را بگیرد. با همه این ها به این راحتی ها تسلیم مرگ نشد ولی این بار دیگر کسی را به همراه خودش نکشید. حتی تلاش نکرد از کسی مراقبت کند.


پ.ن.: عنوان از سخنان گهربار چارلی رانکل است در قسمت نهمِ فصل پنجمِ کالیفورنیکیشن