نمایش پستها با برچسب ما سرخپوست ها. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب ما سرخپوست ها. نمایش همه پستها
سهشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۳
شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۲
از آدم ها و دوربین ها
سفید پوستان سال به سال ما را از قبایل ابا و اجدادی خود بیرون راندند تا آنجا که ما را مجبور کردند تنها در باریکه زمینی در شمال رودخانه لاپلات زندگی کنیم. حالا می خواهند همان باریکه زمین را نیز که شکارگاه ملت سرخ پوست و منبع تغذیهاش هست را هم از دستش بگیرند. زنان و کودکان ما از گرسنگی خواهند مرد، اما من به سهم خود ترجیح می دهم در میدان جنگ بمیرم تا از گرسنگی. "پدر همه" [رییس جمهور] برای ما هدیه می فرستد و از ما می خواهد تا اجازه دهیم راه تازه ای از سرزمین ما بگذرد. اما از طرفی دیگر فرمانده نظامی سفید پوست را می فرستد تا قبل از اینکه ما جواب دهیم زمینی را که باید معبر آن راه باشد را به زور از ما بگیرد. ابر سرخ از روسای قبیله سیوکس، نشست صلحِ دژِ لارامی ۱۸۶۶
سفید پوستان به ما قول های زیادی دادند ولی تنها یکی را عملی کردند. قول دادند که زمین های ما را بگیرند و همه آن را گرفتند. ابر سرخ، پیش از مرگ ۱۹۰۹
عماد اولین دوربینش را وقتی که آخرین پسرش به دنیا آمد خرید. خودش می گفت که این قدر زخم های روحش زیاد شده که دیگر فرصت خوب شدن ندارد. هنوز زخم های قدیمی خشک نشده زخم جدیدی روی آن می آید و می ترسد که زیر بار این همه فشار همه چیز را یادش برود. برای همین فیلم می گیرد تا جلوی فراموشی اش را بگیرد. پنج دوربین شکسته روایت پنج سال فیلمبرداری پیوسته عماد است. فیلم های عماد همه چیز را نشان می دهد از زندگی و زن و فرزندانش تا مبارزه پیوسته اهالی دهکده کوچک عماد برای پس گرفتن زمین هایشان از زیر دست شرکت های شهرک سازی اسرايیل. مبارزه ایی که دیگر جزئی از زندگی آدم هاست ولی نه آنطور که به شیوه های مرسومش یاد می شود، برای همین هم روستا و اهالی اش در طول این پنج سال تبدیل می شوند به یکی از عناصر مقاوت در سواحل غربی رود اردن. آدم ها از جاهای مختلف دنیا به کمک شان می آیند، اسرائیلی ها کمک شان می کنند تا از شرکت های ساختمان سازی به دادگاه شکایت کنند و در نهایت مقدابری از زمین هایشان را پس بگیرند . در تمام این مدت عماد با دوربینش مشغول فیلم برداری است. دوربین هایش یکی بعد از دیگری در اعتراضات به دلیل برخورد گلوله، گاز اشک آور و یا سنگ می شکنند ولی عماد هر بار یک دوربین جدیدی پیدا می کند و خودش را پشت آن پنهان می کند و دنیا را از زاویه دوربینش می بیند و روایت می کند.
ولی گذر از پنج دوربین بدون در نظر گرفتن جفت ناموزونش، نگهبانان، شاید کار چندان درستی نباشد. .شش نفر از روسای سابق سازمان جاسوسی شین بت از بیشتر از چهل سال فعالیت هایشان می گویند. از دوره های مختلف تاریخ، از مشکلاتشان با یهودی های تندرو و یا فلسطینی ها. از روزهای بعد از جنگ ۶۸ تا آن چیزی که دیدگاهشان از آینده است. آدم هایی احمق نیستند، گرم و سرد روزگارشان را چشیده اند و اینقدر بالا و پایین رفته اند که فهمیده باشند کشتن راه حل مسائله شان نیست و مشکلی از مشکلاتشان را حل نمی کند. نگهبانان از یک زاویه دید کلی به شیوه مستند های خبری خودش را آرام آرام برای بیننده اش باز می کند و ایده هایش را نشان می دهد. شاید که پنج دوربین فیلمی باشد که به دلیل فرم سادهاش و نزدیکی اش به زندگی آدم ها بیشتر به دل بنشیند. ولی در حقیقت هر دو فیلم در یک سطح قرار می گیرند و علیرغم همه تفاوت هایشان هر دو سر از جای مشابهی در می آورند، تصویر یکسانی را نمایش می دهند و در نهایت ترکیب دید نزدیک و جزئی پنج دوربین به همراه نمای کلی نگهبانان، پنجره جدیدی می سازد که می شود آینده را از آن بهتر دید.
پ.ن.: پنج دوربین شکسته را می توانید از اینجا بگیرید
**نقل قولها از کتاب «فاجعه سرخپوستان آمريکا»، نوشته دی براون، ترجمه محمد قاضی
**نقل قولها از کتاب «فاجعه سرخپوستان آمريکا»، نوشته دی براون، ترجمه محمد قاضی
جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۱
I had to add my hope to somebody else’s hope. I had to multiply hope by hope
سال ها بود که هیچ کتابی من را در طول شب بیدار نگه نداشته بود تا اینکه دیشب نزدیک های آخر شب خاطرات کاملاً واقعی یک سرخ پوست پاره وقت را دستم گرفتم و تا سحر که کتاب تقریبا تمام شده بود یک سره پیش رفتم. طنز تلخی داشت که گاهی اوقات تلخی اش آن چنان زیاد می شد که آدم دلش می خواست همان جا بایستد و دیگر جلو نرود. ولی همه این تلخی ها یک جور خوبی با مخلوطی از امید به آینده و نوستالژی گذشته آمیخته بود که نمی گذاشت چیزی در دل آدم بماند.
When the holidays rolled around, we didn't have any money for presents, so Dad did what he always does when we don't have enough money.
He took what little money we did have and ran away to get drunk.
He left on Christmas eve and came back on January 2. with an epic hangover, he just lay on his bed for hours.
"Hey, Dad," I said
"Hey, kid," he said. "I'm sorry about Christmas."
"It's okay," I said.
But It wasn't okay. it was far from okay as you can get. If okay was the earth, then I was standing on Jupiter. I don't know why I said it was okay. For some reason, I was protecting the feelings of the man who had broken my heart yet again.
Jeez, I'd just won the Silver Medal in the Children of Alcoholics Olympics.
"I got you something," he said.
"What?"
"It is in my boot."
I picked up one of his cowboy boots.
"No, the other one," he said. "Inside, under that foot-pad thing."
I picked up the other boot and dug inside. Man, that thing smelled like booze and fear and failure.
I found a wrinkled and damp five dollar bill.
"Merry Christmas," he said.
Wow.
Drunk for a week, my father must have really wanted to spend those last five dollars. Shoot, you can buy a bottle of the worst whiskey for five dollars. He could have spent that five bucks and stayed drunk for another day or two. But he saved it for me.
It was a beautiful and ugly thing.
“Thanks, Dad,” I said.
He was asleep.
“Merry Christmas,” I said, and kissed him on the cheek.
سهشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۱
دیگه واقعاً ای داد...
۱. من آن وقت نمی فهمیدم که به پایان تلخ خود رسیده ایم. وقتی از فراز قلۀ پیری خود به گذشته نگاه می اندازم هنوز کودکان و زنان قتل عام شده را می بینم که در ته آن درۀ پیچ پیچ، دراز به دراز افتاده اند و این منظره را با چنان وضوحی می بینم که گویی صحنه را در همان ایام جوانی در جلو چشم خود دارم. و می بینم که چیز دیگری هم در آن حمام خون مرده و در زیر برف مدفون شده است. و آن رویای یک ملت است ... و چه رویای زیبایی بود! - گوزن سیاه، از قبیله سیوکس، یکی از بازماندگان کشتار وانددنی در دسامبر ۱۸۹۰
۲. گوش کن. می خواهم دلم را به تو بگويم. به ژنرال هوارد بگوييد دل او را می دانم. آنچه که او پيشتر از اين گفته بود من در دل خود دارم. من ديگر از همه چيز خسته شده ام. از جنگيدن خسته شده ام. پيرهای ما مرده اند. سرد است. بچه ها از سرما خشک می شوند و ما روانداز نداريم. مردم من به کوه ها فرار کرده اند. روانداز ندارند، غذا ندارند، و هيچ کس نمی داند کجا هستند. می خواهم دلم را به تو بگويم. می خواهم ميان تپه ها دنبال بچه هايم بگردم. شايد آنها را در ميان کشته ها پيدا کنم. به من گوش بده. می خواهم دلم را به تو بگويم. من پير و خسته ام. قلبم بيمار و اندوهگين است. از جايی که آفتاب اکنون ايستاده است، ديگر نخواهم جنگيد. گوش کن. ديگر هرگز نخواهم جنگيد.- رییس ژوزف، آخرین رییس قبیله نز پرسه، در وقت تسلیم به ژنرال هوارد، افسر ارتش آمریکا که بین سرخپوست ها به «پالتو خرسی» معروف بود، اکتبر ۱۸۸۷
وقتی «رييس ژوزف» در ۲۱ سپتامبر ۱۹۰۴ وفات يافت، پزشک بخش علت مرگ او را چنين تشخيص داد: شکسته دلی.
وقتی «رييس ژوزف» در ۲۱ سپتامبر ۱۹۰۴ وفات يافت، پزشک بخش علت مرگ او را چنين تشخيص داد: شکسته دلی.
۳. پیش از این من همچون باد آزاد بودم، اما اکنون تسلیمم. - نطق کوتاه رییس جرونیمو، آخرین رییس قبیله آپاچی، در هنگام قبول اسارت، سپتامبر ۱۸۸۶
رییس جرونیمو، آخرین رییس قبیله آپاچی، یک جورهایی سمبل آزادی است در غرب. حتی زمانی که اسیر بود وقتی از روی اسب افتاد و داشت نفس های آخرش را می کشید گفته بود که هیچ وقت نباید تسلیم می شده، که باید به مبارزه اش ادامه می داده. ولی جرونیمو پیشِ مَردُمش خیلی محبوب نبود. مردمش اعتقاد داشتند که زیادی در راه آزادی جنگیده، که چه تعداد زیادی از افرادش نه به خاطر جنگ بلکه به دلیل کمبود غذا و بیماری در راه رسیدن به این هدف کشته شده اند.
رییس جرونیمو، آخرین رییس قبیله آپاچی، یک جورهایی سمبل آزادی است در غرب. حتی زمانی که اسیر بود وقتی از روی اسب افتاد و داشت نفس های آخرش را می کشید گفته بود که هیچ وقت نباید تسلیم می شده، که باید به مبارزه اش ادامه می داده. ولی جرونیمو پیشِ مَردُمش خیلی محبوب نبود. مردمش اعتقاد داشتند که زیادی در راه آزادی جنگیده، که چه تعداد زیادی از افرادش نه به خاطر جنگ بلکه به دلیل کمبود غذا و بیماری در راه رسیدن به این هدف کشته شده اند.
پ.ن.: الان چند وقتی هست که این نوشته ها را اینجا گذاشته ام، نگاهشان می کنم، بهشان فکر می کنم. به اینکه آدم باید تا کجا برای رویاهایش بجنگد، تا کجا باید برود
پ.پ.ن: نوشته ها از کتاب «فاجعه سرخپوستان آمريکا»، نوشته دی براون، ترجمه محمد قاضی
چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰
۱. "پیش از این من همچون باد آزاد بودم، اما اکنون تسلیمم". این قسمتی از نطق رییس جرونیمو آخرین رییس قبیله آپاچی در هنگام تسلیم به نیروهای دولت مرکزی بود که الان چند روزی است که همین طور در سرم می چرخد
۲. یادم نمی آید آخرین دفعه که تلفنی با هم حرف زده بودیم کی بود، با آنکه هیچ وقت قراری نداشنتیم ولی معمولاْ شش ماه یک بار یکی به دیگری زنگی می زد. همیشه می شد، بحث را از یک جایی شروع کرد، یک گزارش کلی از زندگی همدیگر گرفت و بعدش یک گوشه ای که جذاب تر بود را گرفت و ادامه داد. برایش از روزهایی که در آزمایشگاه بی نتیجه می گذرند گفتم، از نتایجی که بی هیچ ارتباط خاصی دورم را احاطه کرده اند. برایش از جنبه های دیگر گفتم، از تعداد زیاد فیلم ها و کتاب هایی که دیده و خوانده بودم. می خواستم حتی برایش از شیرینی دیدن فیلم های کاساواتیس بگویم از تجربه خواندن کتاب های موراکامی بگویم. ولی کار به آنجا نکشید، میانه حرف هایم گفت که داری واقعیت زندگیت را عوض می کنی. دنیایت را رها کرده ای برای دنیاهای دیگر. نکوهشم نمی کرد، تنها نظرش را می گفت. صدایش تغییری نمی کرد، جمله اش را گفت و گذر کرد. انگار که دارد از بدیهیات حرف می زند. ولی با همان یک جمله، تمام دیوارهای فکری ام در آنی فرو ریخت. از همان پیش تر ها هم می دانستم که چیزی جایش درست نیست، حتی چند وقت پیش هم که حال مشابهی داشتم می دانستم یک جای کار خراب است. می دانستم زندگی ام کج شده است. ولی لایه های تو در توی محافظت، خود فریبی و توجیح نمی گذاشت که درست ببنیم. او که خودش استاد فرار از واقعیت بود، داشت به من این را می گفت و من را در آنی به تو تکه تقسیم می کرد. یکی در درونم نشسته بود و داشت با حقیقت تازه ای که دیده بود مواجه می کرد و دیگری داشت در بیرون نبردی محتوم به شکست را انجام می داد. در نهایت این من بودم تنها در میانه میدان، درونی تکه تکه شده که یک جوری هنوز توانسته بود در پیکری یک پارچه باقی بماند
۳. چند روزی است که دارم جسته و گریخته از زندگی جرونیمو می خوانم. می گویند که او سمبل بی غل و عش ازادی بود. می گویند که زمانی که در حال مرگ بود گفته بود که او هیچ وقت نباید تسلیم می شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)