‏نمایش پست‌ها با برچسب سریال بینی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سریال بینی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۳

وقتی از فارگو حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم



کار ساده‌ای نیست که آدم با دیدن حتی اسم «فارگو» یاد براداران کوئن نیافتد. ولی این دقیقا همان هدفی است که سازندگان سریال فارگو در پی‌ آن بودند. روایتی که از همان ابتدا چهار چوبی را که داستان کوئن‌ها ساخته بود را از پایه ویران کرد و از نو ساخت. تماشاگر خوش دل هم هر هفته دلش را به این خوش می‌کرد که بالاخره ارتباطی میان این فارگو و آن فارگو پیدا می‌شود. هر بار اشاره کوچکی، تصویری، صحبتی. ولی همه آن‌ها در آخر سر به حال خود رها شد تا این فارگوی جدید جایی فرود بیاید که اگر چه از آن یکی خیلی دور نیست ولی آن چنان نزدیک هم نیست، در ذهن تماشگرش بماند و گاهی اوقات آدم را به این فکر می‌اندازد که وقتی از فارگو حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم.

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۲

آنها به اسب‌ها شلیک نمی‌کنند، می‌کنند؟


** این نوشته پیش‌تر در شماره ۷۳ هفته‌نامه آسمان چاپ شده است. 

آدم‌ها اتوپيا يا همان مدينه فاضله را مى سازند. آدم‌ها خانواده تشكيل مى‌دهند و اين خانواده‌ها می‌شوند بلوك‌های سازنده مدينه فاضله. خانواده اين احساس اوليه و بنيادى همه چيز است، حس پدر بودن، مادر بودن، حس پدر داشتن، مادر داشتن، خواهر و برادر داشتن، احساساتی که پیش از هر چیز از بدو تولد با آدم زاده می‌شوند.در اتوپیا خانواده ها هر كدام تك به تك و در كنار هم زندگى مى كنند و براى پيشرفت آرمان شهرشان تلاش مى‌كنند. اما در سريال اتوپيا فضا به گونه ديگرى است، هر كس در پى نجات خانواده خويش است. هر كس در پى يافتن اندك امیدی در خانواده اش است بدون آنكه به اين توجه كند كه چه بر سر خانواده ديگرى مى آيد، حتى اگر آن ديگرى رفيقى باشد كه با هم بر سر يك هدف واحد تلاش مى كنند.
همه چیز از يك مغازه فروش كميك آغاز مى شود. دو نفر وارد مغازه مى شوند، كركره‌هاى مغازه را پايين می‌كشند و سراغ جلد دوم كميك اتوپيا را مى گيرند. يكى از آن دو نفر آربى يا پيترو است كه به نظر تعادل روانى درستى ندارد ولى با اين حال رييس ديگرى است. ديگرى آدم بی‌نام و نشانى است كه شباهت بسيار زيادى به آنتون آدم كش بی‌حرف جايى براى پيرمردها نيست دارد. آرام است و ساكت و با كپسول گاز يا لوله فلزى به راحتى آدم مى كشد. پيترو و همراهش کارشان را انجام می دهند، همه آدم هاى كميك فروشى را مى كشند و در آخرين لحظه در هنگام خروج كودكى را مى بينند كه از ترس زير ميزى پنهان شده است. پيترو بسته شکلاتی را به او تعارف مى كند و تصوير قطع مى شود به نماهاى بعدى. تنها بعدترهاست كه مى فهميم همه چهار نفر داخل مغازه، حتى آن كودك در اثر آتش سوزى جان باخته اند.
اين افتتاحيه‌ای است كه نويد اين را مى دهد كه با مجموعه ای افسار گسيخته روبرو هستيم که قرار است بیننده‌اش را آخر سر به اتویپا برساند ولی اینکه این اتوپیا چیست و چه معنایی دارد است که اهمیت دارد. تعارف شكلات پيترو به بچه يادآور افتتاحيه تاريخچه خشونت است، انگار كه اتوپيا هم تاريخچه ديگرى بر خشونت باشد. خشونتى كه هنوز معلوم نيست هدفش چيست و براى چيست. تنها چیزی که معلوم است هم جستجو برای یافتن کمیک اتوپیاست، کمیکی که همچون زنجیر همه را به هم وصل می‌کند. كم‌كم آدم هاى ديگر هم وارد مى شوند، گروهى هستند كه از طريق يك تالار گفتگوى مجازى با هم در ارتباط هستند و تنها موضوع صحبت‌شان همین كميك اتوپياست. ويلسون ويلسون كه تمام زندگى اش را وقف پاك كردن هويتش از تمام سازمان ها و نهادهاى حقيقى و يا مجازى در دنيا كرده آینده‌ای ندارد و چیزی قرار نیست از اون به یادگار بماند ولی پدری دارد که تنها چیزی است که در دنیا دارد و برایش ار همه چیز مهم‌تر است، بكى كه هيچ چيز ندارد بجز غم از دست دادن پدرش، ايان كه كارمند ساده كامپيوتر است با مادرش زندگى مى كند و همه چشم اميدش به برادرش است، گرنت كه نوجوان ده يازده ساله‌يست كه تنها چيز عزيزى كه در اين دنيا دارد مادرش است و در نهايت بيژن كه هيچ كس را ندارد و پيش از آنكه چيزى بيشتر از او معلوم شود کشته می‌شود. در كنار اينها جسيكا هايد هم هست، دختری که سال‌ها به صورت مخفی و از دور از هرچیز شبیه خانواده زندگی کرده و بيشتر از همه به دنبال اتوپياست، چون كميك را پدرش نوشته و به نظرش اين تنها راهى است كه مى تواند از پدرى كه سال ها پيش از هم جدا شده‌اند چيزى پيدا كند، ذره ای طعم آشنايی با پدرش، ذره‌ای از طعم خانواده. در كنار آنها مجموعه‌اى به نام شبكه هم هست كه در پی كميك است. مجموعه ای كه پيترو و همكارش عضوى از آن هستند و به گفته جسيكا آنچنان بی‌رحم هستند كه توانايی انجام هر كارى را دارند. شبكه را پدر جسيكا كه دانشمندى نابغه بوده به همراه يك مامور امنيتى به نام آقاى خرگوش پايه گذارى كرده و در تمام چندين سال پس از مرگ پدر جسیکا، آقاى خرگوش مسئوليت تمام و كمال شبكه را در اختيار داشته و هر چه كه خواسته انجام داده. آقاى خرگوش آدمى است شبيه كايزر شوزه در مظنونين هميشگى، هيچكس نمى داند كيست و داستانى در پس پيدايشش هست كه بسيار ترسناك است. 
همه اين آدم ها با هم يك نقطه مشترك دارند و آن هم اتوپياست، كميكى که از ابتدا تا به انتها شبيه يك خواب است، البته بيشتر شبيه يك كابوس، شبيه كابوس هاى ديويد لينچ. خوابى كه هر كس كه به آن نگاه مى كند چيزى از خود را در آن مى بيند و اگر كه اينقدر توانايى داشته باشد كه همه خواب را در يك جا ببيند همه چيز همچون دانه هاي تسبيح به همديگر مرتبط می‌کند، تسبيحی كه در واقع چيزى شبيه به ساختار يك مولكول است. مولكولى كه در واقع نه منشا حيات بلكه همچون دنيای ضد اتوپيايى سريال اتوپيا، منشا عدم حيات است. منشا پایان دادن به يكی از بنيادى ترين اجزای زندگى انسان یعنی توليد مثل و در نهايت عدم امكان ايجاد خانواده. اتوپيايی بدون انسان، بدون خانواده. ولى مسئله به اين سادگى ها هم نيست، حتى آدم هاى شبكه هم در پى خانواده‌اند. آنها فقط بر اين باورند كه آنها راهى پيدا كرده اند كه ٩٥ درصد آدم هاى روى كره زمين را عقيم كنند و در نهايت همه چیز برای۵ درصد باقی‌مانده مهیا می‌شود. فضا و امكانات براى آن ٥ درصد آينده به اندازه كافى خواهد بود كه آنها بتوانند بدون دردسر زندگى كنند. اتوپيا خود به خود به‌وجود نمى آيد، براى رسيدن به بهشت بايد از برزخ گذشت، براى نجات یک خانواده بايد خانواده‌هاى ديگران را نابود كرد و در نهايت اتوپيايى بر روى غم و اندوه انبوهی از فرزندان آدم كه ديگر توانايى فرزند داشتن را ندارند ساخت. ولی آخر سر این آرمان شهری که اتوپیا نویدش را می‌دهد بیشتر  یادآور فرزندان آدمِ آلفونسو کوران و آن آیه انجیل است که نام فیلم از همان برداشت شده است که تو آدمیان را به خاک برمی‌گردانی ومی‌گویی «ای فرزندان آدم به خاک بازگردید».[مزامیر ۹۰:۳ ترجمه انجیل شریف].  دنیایی که در انتظار اتوپیا هم هست چیزی بسیار دورتر از اتوپیا، شبیه دنیای فرزندان آدم است که قدرت تنها در دست عده معدودی است و امید چیز بسیار کمیابی است. آینده‌ایی شبیه هر چیز به‌جز آرمان شهر. آینده‌ایی که شاید خیلی هم غیر محتمل نباشد.

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۲

میم مثل مادر


انگار كه در میان تمام آدم‌های خانه پوشالی، كلر اندروود از دنياى ديگرى است. در ميان آدم هايى که براى خودشان نامى دارند و جزو توده‌ی بی‌شکل جمعيت نيستند. نه در ميان سياست‌مدارها، خبرنگاران و سرمايه‌دارانی كه یک سمت دنياى اطراف او را تشكيل داده‌اند، نه حتى در بین آزاده‌ها و ایده‌ال گراها که سوی دیگر دنیاییش هستند، هیچ جایی برای کلر نیست، کلر اصلا از جنس آنها نیست. کلر تمام تلاشش را کرده که خودش را در جامعه آدم بزرگ‌ها جای دهد. از همان ابتداى ازدواج‌شان فرانسيس به او قول آزادى داده، قول زندگى‌ای كه در آن هركارى خواست بتواند انجام دهد، زندگى‌ای كه در آن همانطور كه كلر در آرزويش بوده، ديده شود. ولى چطور مى شود در جايى كه تنها بازى ميدان بازى قدرت است بدون ورود به بازى ديده شد. كلر دوست نداشته كه وارد بازى هاى سياست شود، براى خودش خيريه خودش را داشته و دنبال هدف هاى خودش بوده. همیشه فکر کرده که در زندگی فقط فرانسیس را لازم دارد و بس، بچه فقط آزادی‌هایش را کم می‌کند. همیشه با خودش فکر کرده بود، تا وقتی فرانسیس هست، همه کارها را به خاطر هم انجام می‌دهند و این دقیقا چیزی  است که فرانسیس هم به آن باور داشته. اما همه چیز زمانی به هم ریخته که هدف‌هایشان در برابر هم واقع شده. حقيقت ماجرا اين بود كه آزادى او تا وقتى كه مزاحم بازى بزرگان نبود تضمين شده بود. و چه زود بعد از ورود فرانسيس به عرصه سياست هاى بزرگ كلر متوجه شد كه آنچنان آزادى هم ندارد. ديد كه دنیایش چقدر شبیه برزخ است. چقدر همه دنيايى كه در اطرافش براى خودش ساخته سست و بي بنياد است. دنيايى كه سال ها براى ساختنش تلاش كرده و علاقه اى هم به تركش ندارد. کلر آدم آزادی نیست، خودش دنبال آزادی نیست. دنیایش را با همه بى بنيادى اش بازهم نمى تواند به پيشنهاد آلن، معشوق‌اش و عكاس آزاد بى سرزمين رها کند. دوست ندارد که تمام حصارهايش را بشكند. کلر دیگر در این برزخ هیچ سنگری ندارد، حتی هیچ همراهی هم ندارد. فرانسیس هنوز در کنارش هست ولی دیگر آن اعتماد قبل در دل کلر نیست. کلر در دلش حفره‌ای باز شده، انگار که فقط موجودی تازه می‌تواند این حفره را پر کند و سنگری ایجاد کند. حالا تنها این مادر بودن است که راه‌چاره‌اش است، کودک‌اش تنها همراهش در این برزخ است. 

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۲

هر کس دیگری هم



سخنران داشت صحبت می کرد، بعد از تمام مردهای حاضر در سالن خواست که بایستند. گفت آنهایی که سفید نیستند و یا سن شان بین ۲۰ تا ۳۵ سال نیست بنشینند. بعد رو به حضار گفت که آدم هایی که الان اینجا ایستاده اند، جماعت خوش بر و رویی را تشکیل می دهند که به احتمال زیاد خیلی از خانم ها به یشنهاد دوستی شان با علاقه جواب مثبت می دهند، ولی یادتان نرود که ۹ نفر از هر ۱۰ نفر قاتل زنجیره ای، مرد سفید پوست بین ۲۰ تا ۳۵ سال است. هنوز هم بعد از سال ها افتتاحیه مقلد نفس گیر است، خودش که بماند. شاید که مقلد اولین نمونه ای بود که ایده قاتل های زنجیره ای را به یک سطح جدیدی برد، جایی که قاتل های زنجیره ای مختلف می توانستند با هم تماس بگیرند، از هم الگو برداری کنند و کار همدیگر را ادامه دهند. حال بعد از گذشت بیشتر از ۱۵ سال تعقیب آمده تا آن ایده ها را گسترش دهد و به یک سطح جدیدتری ببرد. تعقیب داستان آدم هایی است که مرگ کسب و کارشان است و هر کدام‌شان هم به کارشان افتخار می کنند. خلاصه اش این که تعقیب سریالی است که نفس بیننده اش را می گیرد و به این راحتی ها رهایش نمی کند. اگر خواستید که یک شبی را تا به صبح بدون آنکه پلک روی هم بگذارید بگذرانید، تعقیب ببینید ولی مراقب اعصاب و روان‌تان باشید.

شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۱

We are here...



هر کسی درد و مصیبت خودش را دارد و هیچ کس دیگری نمی تواند آن را به جایش تحمل کند. حتی نمی تواند بفهمد که دیگری چه میزان زیر فشار است. آدم هایی که با هم در یک جور محیط بزرگ می شوند، آدم هایی که با هم بالا و پایین های یکسانی دارند شاید بتوانند تا حدودی درد و مصیبت همدیگر را بفهمند. شاید بتوانند که آن رنج را داخل زندگی خودشان بگذارند و ببینند که چه میزان زندگی شان تکان می خورد تا یک حسی پیدا کنند. ولی گاهی اوقات هست که این زندگی ها اینقدر متفاوت است که آدم هیچی چیزی نمی تواند بگوید، انگار که از مختصات زندگی خودش به جایی دیگر منتقل شده که دیگر اصلاً نمی تواند بفهمد بالا و پایین کجاست. نمونه اش همین زندگی خانواده گلگر ها در سریال بی شرم. گلگرها آدم های با هوشی هستند، به قول خودشان همه شان جزء دانش آموزهای درجه یک کلاس هستند. هر کدامشان هم خیلی خلاق است و هم پشتکار خوبی دارد. تنها مسئله ای که هست این است که زتدگی شان با زندگی بسیادری از آدم ها متفاوت است. زندگی شان ساده نیست، سختی زیاد دارد ولی به یک جایی رسیده اند که با اینکه بزرگترین شان ۲۱ سال دارد همه شان تنها به این فکر می کنند که چگونه روز را بگذرانند. آرزویشان این نیست که بزرگ شوند و به دانشگاه روند شاید که حال و رزوشان بهتر شود، فليپ پسر بزرگ خانواده را با اینکه هنوز دیپلم ندارد حاضرند که در دانشگاه قبول کنند. ولی فیلیپ ترجیح می دهد به جای اینکه برای درس خواندن به دانشگاه برود به آنجا برود تا به استاد ها ماری جوانا بفروشد. بقیه شان هم همینند، همه شان یک جوری برنامه ریزی می کنند  تا زنده بمانند، همیشه آدم های خوبی نیستند، بی انصافی می کنند، بد جنسی می کنند ولی یاد گرفته اند که همه این ها یک جوری می گذرد و باید آن لحظاتی را که می شود خوش بود را زندگی کرد. شاید دیدن هر لحظه از سریالش دردناک باشد، هر لحظه اش جهنمی باشد، ولی اگر آدم قالب هایش را از زندگی بگذارد کنار، همه چیز را فراموش کند و با آنها همراه شود. گلگرها یک جوری به آدم یاد می دهند که اگر آنها با هر مشکلاتی زندگی شان را پیش می برند شاید ما هم باید در کنارشان بنشینیم و با هم به تمام آن چیز هایی که می شود خندید بخندیم. یک جورهایی زندگی شان آدم را یاد این شعر بکوفسکی می اندازد: 


For those who believe in God, most of the big questions are answered. But for those of us who can't readily accept the God formula, the big answers don't remain stone-written. We adjust to new conditions and discoveries. We are pliable. Love need not be a command nor faith a dictum. I am my own god. We are here to unlearn the teachings of the church, state, and our educational system. We are here to drink beer. We are here to kill war. We are here to laugh at the odds and live our lives so well that Death will tremble to take us.

Charles Bukowski

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۱

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۱

پنج روز در ماه می - روز پنجم


آقای مارشال، یک مرد ۸۱ ساله بود که یک روز با ماشینش آمد کنار خانه فیشرها ایستاد، وصیت نامه اش را گذاشت روی داشبورد، کلاهش را گذاشت روی سرش و مُرد. نیت هم امروز مُرد. نیت هیچوقت جزء شخصیت های محبوب من نبوده، ولی هر بار که می میرد، هر بار که به مُردنش فکر می کنم، چیزی در من فشرده می شود. دلم می خواهد فردا بروم بیرون و همه روز را راه بروم، کاش تابستان نبود، کاش هوا گرم نبود.



Time flies when you're pretending to have fun. Time flies when you're pretending to know what people mean when they say "love." Let's face it, buddy boy, there's two kinds of people in the world, there's you and there's everybody else, and never the twain shall meet.
Six Feet Under (S5 E 4)


I used to think that I'd have more people in my life. As time went on, it doesn't work that way. I'm starting to realize that. It's almost like as we get older, the number of people that completely get us shrinks. Until we become so honed by our experiences and time, that nobody else understands.
 Six Feet Under (S5 E 11)



پ.ن.: عنوان این مجموعه یادداشت ها برداشتی بود از عنوان فیلم هفت روز در ماه می ساخته جان فرانکن هایمر

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

پنج روز در ماه می - روز چهارم

روث که دوباره ازدواج کرد، ناتانیل ۲ سالی بود که مرده بود، ولی روحش همچنان در خانه پرسه می زد و با تمامی افراد خانواده بگو بخند می کرد. تنها آن شب، همان شب ازدواج بود که روث دید ناتانیل یک گوشه خانه کز کرده و دارد گریه می کند. وقتی هر دو زنده بودند، آنقدرها با هم زوج نزدیکی نبودند ولی انگار آن شب اولین باری بود که ناتانیل فهمیده بود واقعاً دیگر کسی را ندارد، حتی اگر بخواهد هم روث دیگر رفته است. هواشناسی گفته بود همه این هفته باران می آید، ولی نیامد. همان اولین روز کمی آمد و بعد راهش را کج کرد و رفت جای دیگر. همه هفته آفتاب بود و من چقدر این روزها دلم افتاب نمی خواهد. پایان نامه تقریباً تمام شد، روز پنجم را گذاشتم برای قسمت های آرایشی ماجرا.



You hang onto your pain like it means something, like it's worth something. Well, let me tell you, it's not worth shit. Let it go. Infinite possibilities and all he can do is whine. You can do anything, you lucky bastard. You're alive. 

Six Feet Under (S4 E 12)

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

پنج روز در ماه می - روز سوم


The only way not be trapped is to not have anything. You look me in the eye and tell me that sometimes you don't wanna get in your car and just start driving and never look back.
Six Feet Under (S3 E 5)

Tell me that when it's two in the morning and I'm laying in bed and I'm eating my fourth bowl of cereal and I'm beating myself up for some stupid thing I said in eighth grade.
Six Feet Under (S3 E 2)



چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۱

پنج روز در ماه می - روز دوم

کشور جای بزرگی است، انگار بزرگتر از آن است که بخواهم بگویم فلان جا کشور من است. شهر ولی جای بهتری است. اندازه اش مناسب تر است. آدم می تواند شهر داشته باشد. از همان اول صبح، صبح که نبود البته. همان موقع که احساس کردم می توانم کار کنم، سرم را کردم داخل زندگی فیشرها و گاه و بی گاه در لابلای داستان های زندگی شان به این نکته فکر کردم که این روزها انگار هیچ جا شهر من نیست. فصل دوم سریال هم امروز تمام شد. دفاع هم امروز تاریخ دار شد.



I'm just tired. I'm not really like want-to-go-to-sleep tired. I'm just sort of like sick and tired of everything. All the lies we're fed. The bullshit we're supposed to care about, how everybody is so scared of anything that's different from everything else.


Six Feet Under (S2 E 10)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۱

پنج روز در ماه می - روز اول

امروز رفتم سراغ دوستان قدیمی، همان خانواده افسرده ای که مراسمات خاکسپاری انجام می دهند. تمام سیزده قسمت فصل اول را یک نفس دیدم. لذتی داشت. هر جور که حسابش کنی


Branda: Oh, Jesus. It's no accident you guys are undertakers, because you take every f**king feeling you have, put it in a box and bury it.

Nate: Better that than examine every f**king moment until the joy is drained out of it.

Six Feet Under (S1 E 4)