‏نمایش پست‌ها با برچسب سینمای اروپا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینمای اروپا. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۲

و سپس هیچ‌کس نماند



مادر که رفت خانواده در هم‌شکست. معلوم نبود که مادر کجا رفته ولی از حرف های مکانیک که گفته بود کل ماشین را تعمیر ،صاف‌کاری و رنگ کرده، از پدر که نتوانست بعد از مکانیکی چند دقیقه هم پشت ماشین بنشیند و همین طور آن را پشت چراغ قرمز رها کرد، از نگاه های خیره الهاندرا به دریا، از مسافرت طولانی‌ پدر و دختر از شهری به شهر دیگر برای تغییر محیط زندگی، معلوم بود که مادر دیگر در میان‌شان نیست، در این دنیا نیست.  الهاندرا با پدرش خوب بود ولی مادر که نبود چیزی در زندگی‌شان خالی بود، مثل دیوارهای خالی خانه‌شان، مثل خانه بی وسایل، مثل اشپزخانهِ پدر که خالی از هرگونه هیاهو بود. مادر نیست ولی انگار که چشمش همه جا هست، مراقب کسی نیست فقط شاهد همه ماجراست، نگران است. مادر همان دوربین است که روی صندلی عقب نشسته است و رابطه پدر و دختر را ثبت می کند. مادر همان نمای‌های ثابت و طولانی است که وقت های تنهایی مرد را نظاره می کند، گوشه گیری های دخترش را در مدرسه جدید نگاه می کند، گریه های پنهانی‌اش را می بیند. مادر جایش را کم‌کم به خود بیننده می‌دهد و در نهایت این نگرانی و اضطرابی که از مجموع این همه نماهای طولانی و خالی ایجاد شده است، که بالاخره چه اتفاقی قرار است که بیافتد، در دل بیننده هم شکل می گیرد. کم‌کم مسیر زندگی پدر و دختر از هم جدا می شود. پدر آشپز است ولی دست و دلش آنچنان به اشپزی نمی رود. هر وقت که حوصله نمی کند همه کارها را رها می کند و روانه خانه می شود. هر روز بیشتر در پوسته خود فرو می رود ولی دختر تلاشش را می کند تا مسیر جدید پیدا کند، دوست های تازه بیابد بلکه به این زندگی خالی سر و سامانی دهد. دوست هایی که اول با شوخی و خنده الهاندروی خجالتی را به جمع خود راه دادند، گاهی وقت ها دستش انداختند، برایش داستان سرایی کردند و کم‌کم رابطه‌شان را بیشتر کردند. تا اینکه شبی همه این چیزها فرو ریخت. شبی که همه دور هم توی جکوزی نشسته بودند، سیگاری می کشیدند، می نوشیدند و از همه چیز حرف می‌زدند. دوربین هم آرام در گوشه‌ای نشسته بود و همه چیز را از یک نقطه ثابت نگاه می‌کرد. همان شبی که او دیگر نخواست در تنهایی گریه کند و خواست که خودش را دربرق چشمان کس دیگری ببیند. با یکی از دوستانش خوابید، هر دو تصمیم گرفتند که از این کار فیلم بگیرند و آن فیلم زندگی الهاندرو را که به‌خاطر مرگ مادرش به دوقسمت تقسیم شده بود به دو قسمت جدید تقسیم کرد. زندگی از فردا چیز دیگری بود. دیگر زندگی نبود، کابوس بود. خشونت دوستانش دیگر در حرف‌های‌شان مستتر نبود، حجاب ها فرو ریخته بود.

حقیقت ماجرا این است که ‌بعد از لوسیا تا حدود زیادی بیننده‌اش را غافل‌گیر می کند. با تمام اضطراب و دلهره‌ایی که در ابتدای داستان با آن همه نمای ثابت ایجاد می شود،‌ نیمه دوم چرخشی دارد که بیننده انتظارش را ندارد. چرخشی که آدم در آن بدون انکه درگیر موضوعات اجتماعی پیچیده شود و یا احساس کند که قهرمان داستان قربانی شرایط جامعه سخت جامعه شده است، خودش را در مرکز یکی از مهمترین موضوعات زندگی نوجوانان می بیند. بعد از لوسیا تا حدودی یادآور شکار است. شکار داستان آدمی بود که به ‌دلیل یک صحبت نا‌بجا در مظان اتهام سوء‌استفاده جنسی قرار می گرفت و سیل و پرخاش‌ها و خشونت ها نثارش می شد. داستان زندگی الهاندرا ترکیبی است از شکار و آزار و ا‌‌‌ذیت های مرسوم دوارن مدرسه (Bullying)‌.‌  روایتی که با تمام آن نماهای ثابت و طولانی‌اش بیننده‌ را طوری درگیر  خشونت ماجرا می‌کند که دنیای کابوس‌‌وار الهاندرا را به صورت کامل تجربه می کند. آدم بزرگ‌ها رفتارهای پیچیده‌تری دارند، حرف‌هایشان را سرراست نمی‌زنند به‌جایش کینه و نفرت در دل‌های‌شان پروش می دهند. در عوض از بچه‌ها می خواهند که ببیند و بگذرند، مثل آب روان که می اید و می رود. همه چیز را ببینید، تجربه کسب کنند و صبر کنند. ولی الهاندرا در زندگی‌اش به جایی رسید که دیگر چیزی برایش نماند. از پدرش که خجالت می‌کشید، در مدرسه هم دیگر جایی برایش نمانده بود. دیگر چیزی برایش نمانده‌ بود که بخواهد از آن بگذرد، آخرین چیزی که بود همین هوایی بود که در آن همه فشار تنفس می‌کرد. الهاندرا نمونه کوچکی است از روایت تلخی که این روزها زیاد اتفاق می افتد  (برای مثال این‌ را ببینید ). در نهایت الهاندراِ خجالتی و تنهای داستان شاید بهترین تصویر از یکی از مشکلات مهم این روزهای نوجوانان نباشد ولی اولین تصویر کامل ماجراست.


پ.ن.: عنوان براساس فیلم و سپس هیچ‌کس نبود ساخته رنه کلر است

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۱

موتورهای مقدس را همیشه باید روشن نگه داشت



شب سیاه است و تاریک و چه واقعیت هایی که در این ظلماتی که شب بر سر دنیا می کشد پنهان می شود. اصلا همین پنهان کاری هاست که روزی روزگاری در آناتولی را ماندگار کرده است. همین حضور پر رنگ شب است که فیلم جیلان را بر صفحه ذهن حک می کند. ولی واقعیت بزرگتر از شب است، شب و روز چیزی نیست که بتواند واقعیت را پنهان و یا هویدا کند، و این همان چیزی است که هولی موتورز را شکل می دهد. لئو کاراکس در هولی موتورز در برابر چشمان ما در روز روشن واقعیت را در هم فرو می پاشد و در آنی دوباره واقعیت جدیدی می آفریند و به این ترتیب زندگی دوباره ادامه پیدا می کند.

سه گانه توکیو را چند سال پیش دیدم، ترکیبی از آدمی که طرد شده، یک وحشی و یک آدم جامعه گریز. در نگاه اول آن موجود وحشی که کاراکس در قسمت دوم توکیو نشان می داد یک جورهایی با دیگر آدم های داستان ناسازگار است. ولی خوب که نگاه کنی می بینی که چطور Merde فیلم را از تک بعدی بودن نجات می دهد و یادمان می آورد که دنیا فقط جای آدم های خوب نیست و در کنار هر آدمی و حتی در درون هر آدمی یک موجود خشن زندگی می کند. Merde (به فرانسوی یعنی گُه) خشونت خام است، آن خشونتی که آموزش ندیده، تربیت نشده، پنهان نشده، در لابه لای حرف ها قایم نشده است، وحشی است درست همان طور که انسان اولیه بود. حالا بعد از چهار سال کاراکس این موجود را برداشته و آورده داخل یک پازل قرار داده که هدفش چیزی جز بازسازی وجود آدم نیست. اسکار آدمی است که از صبح سوار یک لیموزین بزرگ می شود و خیابان های پاریس را چرخ می زند و نقش های مختلف را بازی می کند و تکه های مختلف پازل را کامل می کند. یک بانک دار ثروتمند، یک پیرزنِ گدای تنها، یک موجودی که خشونت و س/ک/س را به شیوه بسیار تربیت یافته ای نشان می دهد و در نهایت Merde تکه های اولیه این پازل هستند. تکه هایی که هر کدامشان در نوع خود ویژگی منحصری بفردی دارند، از زندگی واقعی فاصله بسیار دارند. ولی ناگهان در ادامه ای این ها همه چیز فرو می ریزد، آن فرم های پیچده و فانتزی در هم می شکند و با یک آدم ساده روبرو می شویم. اینجاست که هولی موترز یادمان می آورد که با یک فیلم معمولی طرف نیستیم که بشود داستانش را پیش بینی کرد. اگر تا اینجا فرم بود که داستان را پیش می برد ناگهان محتوی محوریت ماجرا را در دست می گیرد و  از اینجا به بعد همین تبادل پیوسته فرم و محتوی است که داستان را پیش می برد. ولی هولی موتورز حتی به این هم دلخوش نمی کند، کم کم اسکار خودش را بیشتر نشان می دهد. در همین حال کم کم واقعیت هم رنگ می بازد، دیگر واقعیتی در تکه های پازل وجود ندارد، حتی مرگ به سخره گرفته می شود و هر جا که خیال بیننده می رود تا راحت شود که کلید واژه فیلم را دریافته فیلم چرخشی می کند و برگی جدید رو می کند. اسکار از بینندگانی می گوید که نظاره گر نقش آفرینی هر روزه اش از صبح تا شب هستند، ولی حقیقتش این است که حتی اگر این بییندگان نادیده وجود هم داشته باشند انگار دیگر معنی خودشان را از دست داده‌اند و اسکار تنها برای خودش زنده است و نقش آفرینی می کند. هر شخصیتی که می آفریند و هر آدمی را که می بیند انگار که جلوه ای از وجود خودش باشد. همه این ها یکی باشد. حالا مهم نباشد که به چند شیوه و چند شکل و قیافه نشان بدهد، هر کدام چیزی نیستند جز جلوه های مختلف انسان. تکه های مختلف پازل را که کنار هم بگذاری چیزی جز تصویر یک آدم نمی شود. آن آدمی که در نهایت همان خشونت پالایش نیافته انسان اولیه را دارد و نیازهایش و خواسته هایش را حتی می شود در خصایص همان انسان اولیه جستجو کرد. تصویری که  در انتهای فیلم کاراکس با آهنگ زندگی دوبارهِ ژرارد مانسه برای مان کامل می کند.

می خواهیم که دوباره زندگی کنیم
اما این یعنی اینکه
دوباره می خواهیم همان چیز را زندگی کنیم
سفر طولانی را شاید دوباره انجام دهیم
نقطه بی بازگشت را لمس کنیم
و دوباره از روزهای کودکی مان فاصله بگیریم، فاصله زیاد
و در همان حال که سردمان است هم فکر کنیم
اگر این آسمان اجازه می داد
می خواهیم که دوباره زندگی کنیم



اینجا پیش تر از روزی روزگاری در آناتولی نوشته بودم
این نوشته خواندنی را هم از گرینگوی پیر درباره هولی موتورز بخوانید.

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۹۱

سایه های نیاکان فراموش شده ما




آندره: من می دونم که زندگی خودم پر از مشکله و اصلا معلوم نیست که دارم چه کار می کنم ولی این طور نیست که من دلم بخواد زندگی تو رو داشته باشم. بچه ها خوبند ولی خوب من دلم نمی خواد. تازه تو تحقیق تو دانشگاه رو هم دوست داری، که اصلا به من نمی سازه.
توماس: ببینم این چیزیه که تو زندگی من می بینی. حقیقتش اینه که این روزها مغزم ما با یک چیزهای خیلی معمولی پره که من حتی دیگه نمی تونم تحمل شون کنم. کَمرم از نشستن خیلی زیاد داغون شده. بعدش هم، گیر کردم وسط کارهای بازسازی مجتمع. بقیه صاحب خونه ها همه کارها رو انداختند گردن من و خودشون رفتند. باید برای ترم آینده دو تا درس تدریس کنم که خیلی مزخرفند. دیگه تقریبا روی هیچ چیزی نمی تونم تمرکز کنم. ربکا و من دیگه تقریبا س/ک/س نداریم، اصلا نداریم. علاوه بر همه این ها مسئله بچه هم هست، آلبرت الان یه جور حساسیت گرفته و ما باید درمونش رو پیدا کنیم. دیگه این طور نیست که من بتونم دوست های خودم رو ببینم، باید با آدم هایی که بچه دارند معاشرت کنیم، که اونها هم خیلی زیاد نیستند. خوب این الان موقعیت زندگی منه، جایی که ما همش تظاهر می کنیم خوشحالیم و دو تا لیوان شراب بهترین چیزیه که توی این شرایط گیرمون می یاد. بعد از به دنیا اومدن آلبرت، فکر کردم می تونم شروع به نوشتن کنم ولی اصلا انجامش ندادم. من و ربکا خیلی کم حرف می زنیم. یه پلی استیشن خریدم، دو تایی می شینیم و بازی می کنیم و آبجو می خوریم. بعضی وقت ها قبول می کنیم که بریم مهمونی ولی بعدش تصمیم می گیریم که نریم و خونه بمونیم. بعدش می شینیم خونه و پلی استیشن بازی می کنیم. ربکا همش داره یه کاری می کنه که بتونه بازی کن های دیگه رو تحقیر کنه و این تقریبا بهترین قسمت ماجراست.
(اسلو، ۳۱ ماه اگوست)

************************************************

وجود آدمی همچون چاهی است که در ابتدا همه چیزش روشن است ولی همین که کند و کاو در پی شناخت این چاه آغاز می شود، همه چیز رنگ می بازد و تنها تاریکی بی انتها باقی می ماند. مهم نیست که آدم به چیزی اعتقاد دارد،‌ هر چیزی که هست کارش این است که نوری به این چاه بتابد و رنگ و لعابی به روی زندگی بیاورد. حنی در این میان پوچی نیز برای خود اعتقادی است که آدم را از گم شدن در آن تاریکی نجات می دهد. تصویری که لویی مال در آتش درون از  زندگی آلن لروی روایت می کند تصویر زندگی موجودی است که گم شده است. زندگی از نظر آلن چیزی است که بین پوچی و سقوط به ورطه روزمرگی در نوسان است و تمام دوستان نزدیکش در یکی از این دو مرز فرورفته اند. آنها یا آدم هایی هستند که شیوه زندگی خانوادگی را در پیش گرفته اند و کاری دائمی دارند و زندگی ظاهراً بی خطر و کسالت باری دارند. یا اینکه هنوز با کمک الکل و مواد به زندگی بی برنامه و پر مخاطره خود ادامه می دهند و تن به زندگی کسالت بار روزمره نمی دهند. آلن ریسکی را که دسته اول می کنند تا در دل زندگی خانوادگی و کسالت برای خود زندگی جدیدی بیابند و روزگار خودشان را رنگ رویی دوباره بدهند، نمی بیند. دسته دوم را نیز تنها موجوداتی می بیند که خودشان را در توهمات ناشی از الکل غرق کرده اند و پوچی زندگی  خود را نمی بینند. برای همین است که آلن احساس می کند دیگر در این دنیا جایی ندارد. گروهی، دوستی، آشنایی ندارد که بهش تعلق داشته باشد. آخرین نفری را هم که در این دنیا دوست داشته دیگر جوابش را نمی دهد، برای همین است که ترجیح می دهد آن آتشی که درونش و دیگر تنها سوسویی ازش مانده است را خودش با دستان خودش در آن روز میانه تابستان، در ۲۳ ماه جولای خاموش کند.
اما آلن لروی اولین گونه این آدم ها نبوده است که خود به دست خود به نابودی خویش برخواسته اند، آخرین شان هم نیست. آندره شخصیت محوری اُسلو، ۳۱ ماه اگوست چیزی به مانند تناسخ آلن لروی است. در واقع فیلم اُسلو ۳۱ ماه آگوست را می توان به عنوان بازسازی آتش درون دید، تنها تفاوتش در آدم هایش است. آندره نسخه بروز شده آلن است، روایتی که لویی مال یک بار در آتش درون به زیبایی روایت کرده است. برای همین داستان اسلو بیشتر از آنکه راجع به آندره باشد راجع به دیگر آدم های ماجراست. اسلو مرثیه ایست بر زندگی این آدم ها. اگر در فیلم مال این امید بود که آنهایی که به زندگی معمولی روی آورده اند راهی برای نجات دارند، اینجا همان ته مانده از امید هم نابود شده است. اگر دوبورگ دوست آلن کار کردن در دانشگاه را دوست داشت و عاشق این بود که در باره مصر تحقیق کند، توماس رفیق نزدیک آندره نه فرصت این را دارد که تحقیق کند نه آن چنان دل خوشی از کارش دارد. اگر دوبورگ عاشق این بود که در سکوت همسرش فانی غرق شود و در همان سکوت عشق بازی کنند، توماس و ربکا در یک سکوت اجباری غرق شده بودند و چیزی به اسم س/ک/س هم دیگر در میان شان انگار دیگر معنایی نداشت. دنیای آدم های اُسلو، دنیای آدم های تنهاست. ولی نه آن تنهاهای معمولی، آدم هایی که تنها گذاشته شده اند. مثال همان حرف گاندی که اگر هر کسی برای انتقام چشم دیگری را کور کند همه در نهایت کور می شوند، دنیای اینجا هم این گونه است که اگر همه شروع به ترک کرن همدیگر کنند همه در نهایت تنها می شوند. اگر دوستان دختر آلن هنوز رفت و آمدهایی داشتند و از اینکه دلبری شوند خوشحال بودند، میریام دوست آندره دیگر هیچ دوستی نداشت و مهمانی تولدش را عده ای آدم غریبه پرکرده بودند که نمی توانست با هیچ کدامشان حرف بزند. به قول خودش که همه دوست های مردی که من اینجا در این مهمانی دارم همه دوست دخترهای جوانِ زیبا دارند، دخترهایی که دیگر نمی تواتنم باهاشان حرف بزنم. اگر تنها چیزی که آلن می خواست حلقه دوستانش بود که برایش انرژی حیات بیاورند و آنها هم به خاطر گذر زمان و جا افتادن در مسیر زندگی دیگر وجود نداشتد، سطح توقع آندره بسیار پایین تر از این ها بود. آندره تنها به دنبال آدمی بود که برایش احساس همدردی کند و غصه اش را بخورد. در نهایت انگار که یواکیم تریر هیچ ابایی نداشته باشد از اینکه مرثیه اش را به طور تمام و کمال تعریف کند. اگر آلن قرار بود در ۲۳ ماه جولای، در میانه تابستان خودش را بکشد، تریر این روز را به ۳۱ ماه آگوست، آخرین روز تابستان انتقال داده است، تا یادمان نرود که زمستان در راه است، زمستانی سرد و پر از تنهایی.




پ.ن.: عنوان فیلمی است از سرگی پاراجانوف