‏نمایش پست‌ها با برچسب همین جوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب همین جوری. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۰

چمدون من کجاست تالس لوپر

با همه خیال پردازی ها و شخصیت های خیالی که در زندگی ام داشته ام هیچ وقت دوستی خیالی نداشته ام، پیتر گریناوی دارد. تالس لوپر یک پرنده شناسِ عاشق سفر است. گاهی وقت ها بهش حسودیم می شود، به تالس لوپر نه گریناوی. انگار که تالس لوپر مرده است، یا رفته است. برای همین اولین بار که می خواهیم با او آشنا شویم باید پا در رکاب سفری عجیب بگذاریم. تالس ولی دوست با انصافی است، راه گذاشته برای مان، نقشه داریم برای سفر. ولی نقشه ها را به شیوه خودش برایمان تدارک دیده است. هر نامه ای با تمبری می رسد. این تمبر است که راهی که نامه رفته است را در خود نهفته دارد، برای همین راه را باید در تمبرها جست. تمبر ها نقشه راهند. ولی هر نقشه ای را تنها یک بار می شود رفت. هیچ راهی نیست که بار دومش برای مسافری که در آن قدم می گذارد همانند بار اول باشد، برای همین هر بار نقشه جدید می خواهد. دنبال کردن تالس لوپر از میان تمام آن ۹۲ نقشه ای که برایمان گذاشته، شاید سفری باشد سوررئال. ولی که اگر دقیق تر نگاه کنیم، واقعی تر از آن است که به نظر می رسد. زندگی که نقشه ندارد که آدم یکی را بگذارد جلویش و برود، حتی اگر هم داشته باشد هر نقشه ای جایی تمام می شود و باید نقشه ای دیگر را انتخاب کرد و این همان چیزی است که به زیستن مفهوم زندگی می دهد.
تالس لوپر آدم سفر است یک جا که نمی نشیند. زندگی اش را توی ۹۲ تا چمدان تقسیم کرده و برای همین است که سال ها بعد از آن سفر کذایی،  باز ما را بر آن می دارد تا هر بار به جستجوی یکی از این چمدان ها برویم تا تکه ای از او را بیابیم.


پ.ن.: اولین حضور تالس لوپر در راه رفتن در راستای ه، یا تناسخ یک پرنده شناس است که می شود از اینجا به طور کامل نگاه کرد و آن سفر را به دنبال تالس لوپر رفت.

سه‌شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۰



جوان تر که بودم، سالهای اول دانشگاه، تکنولوژی سی دی های صوتی چیز شناخته شده ای بود ولی در وسع مالی نمی  گنجید که بتوانیم ازش استفاده کینم به خصوص با آنهمه تنوع موسیقی که ما در اتاق داشتیم. کوهی داشتیم از انواع و اقسام کاست ها، بعضی ها محبوب تر بعضی ها هم فقط بودند برای سالی یک بار. آلبوم نیاز فریدون فروغی از کاست های محبوب بازار بود، گاهی می شد که چند ساعت در ظبط صوت فکستنی اتاق می ماند و از این طرف به آن طرف می شد. دیگر می دانستیم کی خاک شروع می شود، کی نوبت می رسد به قوزک پا می رسد که بعدش منتظر تنگنا باشیم.  بعدش نوار تمام می شد و باید ان طرفش را با نیاز شروع می کردیم. ولی نوار که جلو تر می رفت و نوبت به همیشه غایب می رسید، ابروهایمان کمی در هم فرو می رفت. فروغی که می خواند تن تو شعرهای عاشقانه خوندن بلده تاب ابروهای ما دو چندان می شد. آن وقت ها فکر می کردیم که همه کارهای دنیا ایراد دارد، فکر می کریدم که باید همه چیز را درست کنیم. برای مان تنی که شعرهای عاشقانه می خواند معنایی نداشت، ما به شعرهایی که از لب هامی رسید عادت داشتیم. بعد فروغی که باز می خواند تن تو .. ما می خواندیم لب تو شعرهای عاشقانه گفتن بلده. لبخند غرور آمیزی بر لبانمان نقش می بست از این که کاری دیگر از کارهای جهان را درست کرده ایم و می توانیم با خیال راحت به آینده بنگریم. الان سال هایی چند از آن زمان گذشته است و من چند وقتی است که فهمیده ام، شعرهای تن به مراتب از شهرهای لب زیبا تر است

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۸

روسی

با توجه به تجربیات بدست آمده در این مدت، به این کشف نائل شدم که اگر آدم زبان روسی بلد باشد در بسیاری از رشته ها حتماً یک چیز خوبی پیدا می کند که روس ها کشف کرده اند و بقیه آدم های دنیا قرار است در ده سال آینده و یا حتی بیشتر کشف کنند.

فکر کنم در اولین فرصت ممکن برم زبان روسی یاد بگیرم

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

منِ به پاییز رسیده

دیروز با همه مشکلات و فکر و خیال ها و بدبختی ها و دردسرها و هزار کوفت و زهر مار دیگر بالاخره رسیدم اینجا. ولی تنها چند دقیقه پیاده روی در خیابان اصلی منطقه کافی بود تا پاییز جای همه چیز را در ذهنم بگیرد و با خودم زیر لب هی مدام پاییز آمد بخوانم. دوربین همراه ندارم ولی اگر هم داشتم نمی توانست زیبایی آن چیزی را که الان در سراسر این منطقه کوچک روستایی سایه افکنده است را ثبت کند.

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸

پایان خوش

یکی از شرکت های خصوصی آمریکایی امروز بعد از حدود 140 سال کار با اعلام ورشکستگی کارش رو تعطیل کرد. یکی از کارگرهای کارخونه در حالیکه تمام وجودش رو غم گرفته و معلوم بود که این غم بیشتر از اونکه به خاطر مشکلات مالی بعد از بیکاری باشه، برای اینکه محیطی که 22 سال توش کار کرده است رو از دست می ده با بغض می گفت:

هر وقت می خواهند یک چیزی رو ببندند، پلیس می یارند. انگار ما چیزی شبیه تروریستیم و حتماً باید پلیس اونجا باشه. حتی اجازه نمی دهند یک پایان بهتر یرای کارمون دشته باشیم






یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

در مسابقات دوچرخه سواری تیمی بعد از آنکه سوت آغاز مسابقه زده می شود، دوچرخه سوارها از خط مستقیمی که همه با هم در آن حرکت می کنند خارج می شوند و شکل یک پیکان را به خود می گیرند. کم کم دوچرخه سوارها چنان جای خود را عوض می کنند که این پیکان نیز تبدیل به یک خط صاف می شود و تیم با سرعت به پیش می رود. طبیعی است، هر چه سطح تماس با هوا کم می شود، سرعت بالاتر می رود.
سرعت زندگی که زیاد می شود وضعیت مشابهی اتفاق می افتد. کارهای مختلف زندگی با وسعت های عجیب و غربیشان هر کدام به گونه ای جایشان را عوض می کنند و فرم های جدید می گیرند تا در قالب این زندگی سریع جایی بگیرند. آدم یاد انیمیشن شمشیر در سنگ می افتد، آنجا که مرلین با خواند یک ورد تمام وسایل به هم ریخته اتاقش را درون کیف دستی اش به طور منظم قرار می دهد. خلاصه در نهایت در داخل این زندگی تعدادی از کارها حذف می شوند، مابقی نیز فرم می گیرند و در داخل یک برنامه دقیق جا خوش می کنند. برای کافه گردی، برای علافی، برای عاشقی کردن، برای تنهایی کردن و حتی برای کاری نکردن هم زمان خاصی وجود دارد. نکته نگران کننده ماجرا فقط اینجا بوجود می آید که هر جسمی که سرعت بالایی دارد، قابلیت بسیار بالایی برای انحراف دارد.
حالا این شده وضعیت زندگی من. بعید می دانم، با توجه به تمام باید ها و ایده هایی که من اکنون برای زندگی دارم کسی بتواند مرا قانع کند که این راهی که من دارم با این سرعت می روم به ترکستان است و یا اینکه من بتوانم کسی را قانع کنم که راهم به جای خوبی خواهد رسید ( در آمار بهش می گویند خطای نوع اول و دوم). ولی باید صبر کرد و تا چند سال دیگر این را دید و امیدوارم که مشمول "وكذلك زين لهم الشيطان اعمالهم" نشده باشم

پ.ن.: این ها که نوشتم دلیل این نیست که مشکل از سرعت بالا است، سرعت پایین نیز به نوع دیگری باعث ویرانی است. اکنون مشکل من سرعت بالاست، برای سرعت پایین باید پیشتر می نوشتم.

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸

خالی تنها نه خالی ساده

کلاس را دوست داشتم. بعد از مدت ها ذهنم خالی شده بود و از روانشناسی فلسفی هابز لذت می بردم و سعی می کردم که باهاش ارتباط برقرار کنم. . بعض نکات به نظرم مهم می رسید و من رو با خودشون از مسیر درس جدا می کردند. بعد یک دفعه می دیدم که من رو وسط یک جایی که نمی دونم کجاست رها کردند، در یک لحظه می دیدم که دارم حول یک نقطه خالی می چرخم و استاد درسش رو به یک جایی برده که من نمی دونم از کجا اومده. سعی می کردم با استفاده از پیش زمینه ذهنیم خودم رو به کلاس برسونم ولی باز فاصله می افتاد. کاش می تونستم این پیش زمینه های ذهنی رو بذارم کنار و به درس و به درس خوب گوش بدم

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۸

گیره

آدم هایی هستند که اینقدر آزادند که دیگر به سختی می شود آنها را بر روی زمین نگه داشت. تمام بندهای خود را از دین، جامعه، خانواده، کار و هزار تا چیز دیگر بریده اندو در حالت بی وزنی به سر می برند. برای بیشتر افراد این دسته رفتن به آسمان کار دل چسبی است ولی ادامه دادن آن هراسناک است. آنها به دنبال چیزی هستند که خود را با آن به زمین برگردانند و در آنجا نگه دارند.
آدم های دیگری نیز هستند که در داخلِ گیره زندگی می کنند. از تمام جهاتی که انسان های دسته قبل رها هستند، نه تنها آزاد نیستند بلکه در فشار قرار دارند و حتی به سختی نفس می کشند. این دسته آدم ها دائماً به فکر پرواز در آسمان هستند و به زندگی آدم های دسته قبل حسرت می خورند.

حالا شما همش برو پیش دسته دومی ها، گلوت رو پاره کن بگو زندگی اون دسته اولی ها به درد نمی خوره و آدم باید یک جای معقولی روی زمین زندگی کنه بدون فشار. کیه که قبول کنه

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

چند حرفی

زمانی که نوجوان بودم. آن زمان که هنوز می شد گاهی اوقات فیلم های سینمایی بعد ظهر جمعه شبکه یک سیما را تماشا کرد. آن زمانی که شروع موسیقی بلید رانر بر روی تفسیر سیاسی هفته یعنی آغازِ پایان خوب جمعه ها و شروع نگرانی های شنبه صبح. فیلیمی دیدم که نام و موضوع کلی فیلم را نمی توانم به یاد بیاورم. فیلم مربوط به سینمای انگلستان بود و داستان یک دهکده انگلیسی را در اوایل قرن بیستم روایت می کرد. در جایی از فیلم قرار بود که یک نماینده از آن دهکده برای جایی انتخاب شود. مطابق معمول تمام این فیلم ها، یک نماینده پول دار و رانت خوار بود (البته نه در این ابعاد که من گفتم) و دیگری یک شخصیت خوب، خوش قلب و البته فقیر بود. آدم های دهکده، مردم بی سوادی بودند که حتی نمی توانستند در هنگام رای گیری اسم نامزدشان را بر روی کاغذ بنویسند و تنها با علامت زدن تعداد حروف اسم نامزد خود بر روی کاغذ نشان می دادند که به چه کسی رای داده اند. در هنگام رای گیری هم تعدادی آدم از هر دو گروه ایستاده بودند و داد می زدند، سه حرفیه به اون سه حرفیه رای بدید، اون یکی ها هم می گفتند نه به اون چهار حرفیه رای بدید.

پ.ن.: نمی دانم چرا در آن زمان این فیلم در ذهن من ماند، ولی سال های زیادی است که می دانم برای چه به یاد دارمش.



چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۸

شکلاتی از آن خود

حدود و ماه پیش، یک دوست برایم یک بسته شکلات داو تلخ خرید و مرا مجبور کرده که بروم و دوبسته دیگر نیز برای خودم بخرم. نه اینکه شکلات ها چیز بسیار فوق العاده ای باشند. آنها شکلات های بسیار خوشمزه ای هستند ولی دلیلی که من را وادار به خرید آنها کرده، پیغامی هست که داو در هرکدام از این شکلات ها گذاشته است. یک چیزی شبیه فال حافظ است، با این تفاوت که هیچ کس در آنها حال شما را نمی گیرد. کلاً پر از پیغام هایی است که روح آدم را شاد می کند. برخی راجع به زندگی و برخی راجع به زندگی با شکلات.
دکتر برایم ممنوع کرده که زیاد شکلات بخورم، ولی به هر حال سعی می کنم یک ذره زیر آبی بروم و روزی یک دوتا به خودم جایزه بدهم. هر دفعه که می خواهم این شکلات ها را باز می کنم با کلی علاقه بررسی می کنم ببینم چه پیغامی دارد، گاهی اوقات واقعاً به کارم می آید.

نتیجه اخلاقی: بروید و از این شکلات ها بخرید و حالی بکنید و خوشحال باشید

پ.ن. : دو نکته منفی در باب این نتیجه و نصیحت اخلاقی وجود داره که اول دومی رو می گم:
2. آگر آدم زیاد شکلات بخوره که خوشحال بشه دیگه حالش از هر چی شکلات بعد از مدتی به هم می خوره تازه اون موقع دیگه شاد هم نیست
1. اگر قرار بود که آدم با خوردن شکلات خوشحال بشه و دیگه مشکلی نداشته باشه، کارکنان شرکت های شکلات سازی جزء خوشبخت ترین آدم های دنیا بودند
3. این جزء نکات نیست همین طوری گذاشتم، من این ها رو گفتم دیگه خودت می دونی

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸

سه پرده بسیار کوتاه از یک زندگی

حدود یکی دو ماهی است که جهان اطرافم جور عجیبی با من برخورد می کند. مثل این است که همه می خواهند جواب سوال های ذهنی نپرسیده من را بدهند. به طور مثال نشسته ام و یک سریال فاقد هر گونه ارزش (از نظر خودم) را در زمان شام می بینم، که یک دفعه بازیگر نقش فرعی داستان شروع می کند به سیاه لشکری که آن اطراف در حال حرکت است یک چیزی می گوید که انگار دارد توی صورت من می گوید و ادامه می دهد که مگه همین رو نمی خواستی بپرسی، خوب بیا این هم جوابت. یا می روم وبلاگ کسی را می خوانم و می بینم یک چیزی نوشته انگار برای من. حالا ممکن است موافق نظر من باشد یا مخالف، این ها برایم این قدر مهم نیست، مهم این جهان پیرامون است. یادم است که چند سال پیش هم یک تجربه مشابهی داشتم. حالا بگذریم. می خواهم یکی از همین اتفاقاتی را که اخیراً برایم اتفاق افتاده در یک نمایش سه پرده ای تعریف کنم.

پرده اول: نمای داخلی، اتاق من، شنبه ساعت 9 شب.
من روی صندلی جلو میز کارم نشسته ام و دارم صغحات مختلف اینترنت را بالا و پایین می کنم. در واقع دارم فکر می کنم. دوربین در بالای سر من در گوشه اتاق قرار دارد و من را از پشت سر می بینید، بیشتر تمرکز روی کامپیوتر و فعالیت من با آن است. تازه 2 قسمت جدید از سریال هاوس را دیده ام و می خواهم چیزی بنویسم. ولی نه راجع به آنها راجع به قسمتی دیگر که چند روز پیش به طور اتفاقی دیدم. از کامپیوترم صداهای عجیب و غریب مثل این فیلم های پلیسی شنیده نمی شود، تنها نغمه آرام موسیقی نگاه خیره اولیس ساخته النی کاریندرو به گوش می رسد. بالاخره تصمیم خود را می گیرم، کامپیوتر را از روی میز بر می دارم، روی پاهایم می گذارم و به حالتی معلق بر روی صندلی ام شروع به نوشتن متن زیر می کنم:
ویلسون با عصبانیت خود را به پشت بام می رساند و هاوس را بر روی لبه دیوار می بیند. هنوز کاملاً وارد نشده است که دعوا را شروع می کند. بحث ها این دو چیز جدیدی نیست، آن دو تنها دوست همدگیر هستند و همیشنه از این ماجراها با هم دارد. ناگهان ویلسون می گوید، تو از اون موجودی که توی توِ خوشت نمی یاد ولی نمی خوای که عوضش کنی. یادت باشه که با اذیت کردن خودت چیزی رو عوض نمی کنی، فقط خودت رو اذیت می کنی.

پرده دوم: نمای داخلی همان اتاق من، یکشنبه ساعت 3 بعدظهر
دوربین تصویر مرا که بر روی تخت خوابیده ام می گیرد و آرام آرام به سمت من نزدیک می شود و سعی می کند محاوره من با کامپیوترم را به صورت یک مکالمه دو نفره ثبت کند. در واقع من دارم با دوستی از راه دور صحبت می کنم که دوستم بحث را به این گفته میگل د اونامونو می رساند:
"چارهٔ رنج، در تن دادن به نا آگاهی نیست؛ در آگاه‌تر شدن و بیشتر رنج کشیدن است. مرارت رنج تنها با بیشتر رنج کشیدن و والاتر کشیدن چاره می‌شود. جریحه روح را نباید تخدیر کرد؛ باید بر آن سرکه و نمک پاشید زیرا وقتی که بخوابی و احساس رنج نکنی دگر وجود نداری. آنچه مهم است وجود داشتن و زنده بودن است. در برابر ابولهول هول‌انگیز درد، چشمانت را مبند بلکه در چشمانش خیره شو و بگذار تو را در کام فرو برد و با صد هزار دندان زهربار بجود و ببلعد. آنگاه پس از آنکه بلعیده شدی، شیرینی طعم رنج را خواهی دانست."

پرده سوم: مکان نا معلوم، دوشنبه ساعت 9 شب
دوربین تصاویر دستانی را نشان می دهد که بر روی صفحه کلید کامپیوتر در حالت نوشتن چیزی هستند. معلوم هست که فرد هنوز نتوانسته به خوبی نوشته اش را بنویسد، زیرا در حین نوشتن مدام دکمه پاک کن را فشار می دهد و شروع به نوشتن از ابتدا می کند. دوربین بالا می رود و نما باز می شود و من را که در حال تلاش برای نتیجه گیری از دو پرده قبل هستم تا ببینم واقعاً این جهان اطرافم از جانم چه می خواهد، در کنج کمد دیواری اتاق خودم نشان می دهد. صدای ذهنی من بر روی تصویر بیان کننده نتیجه ای است که مشغول نوشتن آن هستم:
در نگاه اول می شود گفت که نظر سریال هاوس برای عوام و نظر میگل د اونامونو برای خواص است. ولی نکته ای که اینجا وجود داره این است که چه کسی خاص و چه کسی عام است و چگونه این گونه چیزها را از هم جدا می کنیم. به نظر من حرف بهتری که می شود گفت این است که، درد و رنج واقعاً یکی از راه هایی است که می تواند آدم را به رستگاری برساند ولی راه پر خطری است و انسان نباید فراموش کند که درد و رنج هدف نیست و چیزی با درد و رنج الکی درست نمی شود، به قول ویلسون فقط خودش را اذیت می کند، بلکه درد و رنج وسیله است و نباید هدف اصلی در این راه از بین برود و فراموش شود

پ.ن: فردا کسی نیاد گیر بده که این فیلم نامه است و فیلم نامه پرده نداره و صحنه داره، دوست داشتم این طوری بنویسم