‏نمایش پست‌ها با برچسب نامه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نامه ها. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۱

تارکوفسکی به مثابه راه فرار - هفتمین نامه در دوشنبه قبل از کریسمس

ایثار را یادت هست.
و در آغاز تنها کلمه بود. الکساندر می گفت که اگر انسان کاری را در یک ساعت مشخص  و در یک موقع مشخص انجام دهد، هر کاری که باشد خودش در نوع خودش یک جور مراسم آیینی می شود که دنیا را تغییر می دهد. ولی گاهی اوقات کار از تغییر گذشته است و باید دنیا را نجات داد. برای نجات دنیا باید فداکاری کرد. الکساندر از خودش، خانواده اش و همه چیزش گذشت تا دنیا را به وضع سابقش بازگرداند. در دنیای جدید کلمه باز راهش را پیدا کرد، حتی اگر راهش از دهانی بود که تا بحال سخن نگفته باشد.


یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۱

تارکوفسکی به مثابه راه فرار - ششمین نامه در یکشنبه قبل از کریسمس

نوستالژیا را یادت هست.
آن شاعری که زندگی اش را رها کرده بود تا از زندگی شاعر دیگری سر در بیاورد. آن شاعر را یادت هست که مرز میان دنیایِ خیال و واقعیتش کم رنگ شده بود و بی اراده پا به خیال می گذاشت. کم کم دنیایِ خیالش با دنیای دومنیک نیمه دیوانه هم در هم آمیخت و دیگر به این باور رسید که برای نجات خانواده اش باید شمعی را از رود بگذراند. ولی اینقدر در انجام این کار تعلیل کرد که کم کم آبی در رودخانه نمانده بود و امیدش هم با کمی آب رودخانه کم شده بود. ولی هر بار در گذر از رودخانه باد شمعش را خاموش می کرد انگار که باری که روی دوشش بود سنگین تر می شد و برای همین باورش به کارش بیشتر می شد و تلاشش برای نجات خانواده اش زیادتر می شد. شمع را که رساند، انگار که دیگر نمی توانست نفس بکشد، دیگر داشت زیر فشار خفه می شد، انگار که بار نجات همه دنیا روی دوشش بود.

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۱

تارکوفسکی به مثابه راه فرار - پنجمین نامه در شنبه قبل از کریسمس

استاکر را یادت هست.
آن راهنمای منطقه ممنوعه که اعتقاد داشت بدون دین نمی شود به جای رسید. او که دو نفر دیگر با خود برده بود تا به آن اتاق دربسته در مرکز منطقه برساند. ولی وقتی که به آنجا رسیدند، استیصال همه وجودشان را گرفت. هیچکدام شان نمی خواست که در را به تنهایی باز کند و همانجا روی زمین نشستند و هیچ نکردند. استیصال است دیگر، بند بند وجود آدم را از هم جدا می کند. استیصال است دیگر یک تنه نمی شود به نبردش رفت.



جمعه، دی ۰۱، ۱۳۹۱

تارکوفسکی به مثابه راه فرار- چهارمین نامه در جمعه قبل از کریسمس

آینه را یادت هست.
داستان مادر را یادت می آید. آن مادری که مادر زمین بود. مادر بود، همسر بود، عاشق بود، نگران بود، خوشحال هم بود. آن آینه ای که دری بود به دنیای خیال. آینه ای که زمان را در می نوردید، آن که زمان را متلاشی می کرد تا بتوانی در دنیایی خیال غرق شوی، تا بتوانی دنیای مادر را ببینی، تا بتوانی حقیقت جهان را دریابی.


پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۱

تارکوفسکی به مثابه راه فرار - سومین نامه در پنجشنبه قبل از کریسمس


سولاریس را یادت هست.
ایوان را یادت می آید که رفته بود به ایستگاه فضایی تا ببیند که آنجا چه خبر است، بعد خودش هم درگیر آن اقیانوس و شد آخر در همانجا ماندگار شد. آن اقیانوسی که خودش یک جور فهوم زمان و مکان بود، یک جور زندگی بود. یک موقعی بود که در کنار همسرش بود در آن خلا نسبی که سفینه داشت و با همدیگر پرواز می کردند.انگار که مهم نیست پایت را کجا می ذاری وقتی که در بغل کسی هست.

چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۱

تارکوفسکی به مثابه راه فرار - دومین نامه در چهارشنبه قبل از کریسمس

آندره روبلف را یادت هست.
همان که معروف است به خاطرات سه آندره. آندره روبلف نقاش بود. دیوارهای کلیسا را نقاشی می کرد. دنیا را از زاویه نقاشی هایش می دید. به آنها باور داشت. بعد کم کم در نقاشی هایش شک کرد. دید که انگار نقاشی هایش بعدی ندارد، همه چیزش همان ظاهر رنگی است. اعتقادش را از دست داد، اعتمادش را هم از دست داد. دست از قلم مو کشید و راهب گوشه نشین شد. .ولی راهبی شیوه آندره نبود، راه گمشده اش را گمراه تر می کرد. مثل پینا باش که گفته بود برقص برقص وگرنه گم می شوی، آندره هم رقصید، آندره با نقاشی هایش دوباره رقصید تا راه گم شده اش را پیدا کند.


سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۱

تارکوفسکی به مثابه راه فرار- اولین نامه در سه شنبه قبل از کریسمس

کودکی ایوان را یادت هست.
ایوان همان پسرک یتیمی که در خلال آن جنگ بی سر و سامان روزگارش را می گذراند. میشا هم بود، آن دخترکی که در میانه میدان هم دست از بازیگوشی بر نمی داشت. بعد یک روزی در میانه جنگل آن افسری که دوستش داشت، بالای آن حفره بزرگ نگهش داشت. و همه چیز در یک لحظه در بالای آن گودال به تعادل رسید انگار که همیشه آنها همانطور بوده اند و همیشه هم همینطور خواهد ماند.