‏نمایش پست‌ها با برچسب In a Lonely Place. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب In a Lonely Place. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۳

راه طوفانی فرمان پسر فرمان از میان تاریکی

حالا این روزها باز در زندگی‌ حضورش پر رنگ شده. هر جا که نگاه می کنم نه تنها رد پایش بلکه خودش را هم می‌بینم. دائم آن جمله‌ی کافکا در سرم صدا می‌کند که «گاهی اين تصور را در ذهن دارم كه نقشه‌ی زمين را پهن كرده اند و تو با تمام بدنت رويش دراز كشيدهای، آن وقت احساس مي كنم كه فقط آن مناطقی براي زندگی به من اختصاص داده شده است كه يا بدنت آنها را نپوشانده يا دور از دسترست قرار دارد و اينها مناطقی هستند نه چندان متعدد». شاید همه این‌ها برای این است که بالاخره بعد از شش سال باز دوباره بابا را دیدم، یا شاید برای این است که در طول همین سفری که به اجبار دوماه طول کشید نوعی رابطه جدید را با او تجربه کردم. شاید هم اصلا برای این است که در سن و سالی هستم که می‌توانم او را  وقتی در همین سن و سال بود خوب به یاد بیاورم. کارهایش را، برخوردهایش را و تصمیمهایش را. خانواده‌مان یادم می اید وقتی که ما بچه بودیم و او حرف اخر خانه بود. آن موقع‌ها که از دستش ناراحت بودم آن موقعها که دنیا کوچک بود، چیزی بود به اندازه اندازه یک اتاق ۲۴ متری. 
ابن روزها دائم پیش من است، هم در کنارم است هم در آینده ایستاده است  نگاه می‌کند. هر بار که می‌خواهم تصمیمی بگیرم در هر لحظه‌ای او هم هست. چیزی نمی‌گوید فقط ایستاده است. ولی لازم نیست که چیزی هم بگوید. نگاهش را می‌شناسم. آن نگاه ارام رو به پایین و پوزخندش که می‌گوید تو هر چه می‌خواهی بگو، هر تصمیمی می‌خوهی بگیر، من کار خودم را میکنم. نگاهش دائم می‌گوید که کار خودت را بکن. ولی این نبردی است که انگار هیچ وقت تمام نمی‌شود. آقای ملیک هم در درخت زندگی برای همین می‌گفت «پدر، مادر، شما همیشه درون من در حال نبردید». حالا هربار بر سر هر تصمیمی این نبرد دائما در جریان است. هر بار او ایستاده و پر شور نهیب می‌زند که خودت را یادت نرود و من هر بار به این فکر می‌کنم که انگار این بار یک قدم به او نزدیک‌تر شده‌ام.
چند وقتی هست که دیگر از دستش ناراحت نیستم، برایش ناراحتم. ولی کاری نمی‌شود کرد. دنیای او دیگر ۲۴ متر نیست، اگرچه هیچ وقت هم نبوده، ولی در هر حال جای کوچکی‌ست. برای همین هم انگار در من قدرت گرفته. دنیایی که بزرگتر شده، جهش پیدا کرده و دگرگون شده. او مثل سوارکارِ فیلمهای وسترن که خیلی دوست داشت، آماده بر روی زین اسبش نشسته و منتظر است که  یک تنه دل به صحرا بزند بدون اینکه به این فکر کند که چه خواهد شد. ولی من همینطور نشسته‌ام، به لبخندش نگاه می‌کنم و با خودم باز فکر می‌کنم این باز یک دور جدید از همان نبرد قدیمی است، هنوز می شود نتیجه را با مساوی یه پایان برد. هنوز میشود با فاصله از او زندگی کرد. 


پ.ن.: عنوان هم نمایش‌نامه‌ای قدیمی‌است از اقای بیضایی که سال‌هاست با نوشته‌های اینجا همراه است.

جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۹۲

نام جاها: نام

۱. رفیق عزیزی از دوران دانشگاه برایم مانده است که عادت ندارد اسم صدا کند. در صحبت‌‌های دونفره‌مان، وقتی از شخص دیگری حرف می زنیم همه چیز می‌گوید ولی کم پیش می‌آید که اسم آدم را صدا کند. فعل‌‌های بی فاعل و یا چیزهایی مثل این و ببین همیشه وسیله صدا کردنش بوده است. یادم است اولین باری که بعد از چند ماه دوستی اسمم را صدا کرد، اینقدر از شنیدن اسمم با صدایش متعجب بودم که حتی متوجه نشدم که روی صحبت‌اش با من است. آدم‌های دیگری را هم دیده‌ام که همین درد را دارند. جان آدم را به لب می‌رسانند ولی هنوز نمی دانم چرا.

۲. چند وقتی است که فهمیده‌ام عادت دارم همین طور بی جهت بدون اراده اسم آدم‌‌ها را صدا بزنم. فکرش را که می‌کنم می‌بینم که در چند سال گذشته هر بازه زمانی یک سری اسم بوده که از دهانم بیرون می‌پریده. هر چه سعی کرده‌ام که کنترل کنم و یا با اسم‌های دیگری عوض‌اش کنم ناممکن بوده فقط توانستم که یک مقداری تلفظ‌اش را عوض کنم و در دهان بیشتر بچرخانم که وقتی در میان یک بحث جدی یک اسمی همین‌طور بی جهت از دهان بیرون می پرد، آدم‌‌های اطراف شوکه نشوند. اسم‌های واقعی زندگی بوده، آدم‌‌هایی که کارهایشان را خوانده‌آم و یا دیده‌ام و دوست داشتند هم هستند. همه جور اسمی پیدا می‌شود. 
در خانواده ما همه حافظه خوبی دارند، به این زودی ها چیزی یادشان نمی‌رود، ولی تازگی‌ها فهمیده‌‌ام که تصویر‌‌ها را زیاد فراموش می‌کنم. قیافه‌ آدم‌‌‌هایی که نمی‌بینم یادم‌ می‌رود. یادم است که به طور دقیق چه کارهایی کرده‌ایم، کجا‌ها رفته‌ایم و از چه حرف زده‌ایم ولی تا نروم و عکس طرف را نگاه نکنم یادم نمی‌آید که خودش چه شکلی بود. دوستی به شوخی می‌گفت که اینقدر فیلم دیده‌ای که دیگر حافظه تصویری‌ات پر شده است. برای همین است که انگار این صدا زدن اسم‌ها روشی است برای یاد‌آوری آدم‌‌ها. گاهی وقت‌ها اسم‌ها را شاید صدا کنم که توجه کسی جلب شود، ولی فهمیده‌ام که آدم‌ها وقتی یک چیز بی ربطی می‌شنوند، به رویم نمی آورند و از سر می گذرانند انگار که چیزی نشنیده‌اند. برای همین‌ آن صدا کردن‌ها برای من انگار فقط جهت شناسایی بیشتر باشد، جهت برقراری ارتباط از ترس اینکه مبادا فراموش شود و چیزی قطع شود. برای شناخت‌‌ آدم‌ها، حتی شناخت دوباره‌شان. 

۳. یک آقایی این هفته آمده بود دانشگاه تا درباره ۴۷ رونین حرف بزند. لهجه جنوبی غلیظی داشت که ترکیب‌اش با نام‌های ژاپنی چیزی جالبی بود. وقتی که می‌خواست از اوایشی کورانوسکه، رهبر ۴۷ رونین حرف بزند اسم‌اش را مثل آدمی که سال‌هاست می‌شناسدش ادا می‌کرد.  اسم را به بخش‌های کوچکی می‌شکست و هر بخش را با فشار بر حروف مختلف‌اش بیان می کرد. حتی اسم را به طور کامل روی تخته نوشته که کاملا مشخص باشد. جوری که آدم فکر می‌کرد اگر همان هجابندی را دنبال کند اوایشی را خواهد شناحت.
در مجموعه داستان‌های دریای زمین، هر چیزی یک اسم واقعی دارد که آن را مخفی نگه‌می دارد و همه با لقب و اسم‌های مستعار از هم یاد می‌کنند. اگر کسی اسم واقعی چیزی را بداند می‌تواند که او را مجبور به انجام هر کاری بکند. حالا در زمانه ما آدم‌ها همان یک اسم را دارند ولی نوع تلفظ‌اش است که مهم است. آن مکث ها و فشارها بر روی حروف مختلف است که اسم واقعی را می‌سازد. انگار که اگر یاد بگیرم اسم کسی را خوب صدا کنم، زیر و بم‌اش را یاد بگیرم، نزدیک‌تر می‌شود، راحت‌تر می شناسمش. حالا مهم نیست اسمی که زیر لب می‌گویم، آکوتاگاوا، کاساواتیس و تار باشد یا اصغر و تقی و امثال آنها. همه یک جور کارکرد را دارند. همه همین طور بی‌وقفه زیر زبانم می‌آیند.


پ.ن.: عنوان نام بخشی است از کتاب  «جستجوی زمان از دست رفته»  نوشته مارسل پروست .

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۲

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند



نمی شود کاری کرد، مسئله سن و سال نیست. مسئله بیابان هایی است که دویده است، راه‌هایی که رفته است. برای همین وقتی که می‌گویم می‌فهمم، حقیقتش این است که نفهمیده‌ام، یعنی فهمیده‌ام ولی میان فهم من با او به اندازه پهنای همان بیابان‌ها فاصله است.


پ.ن.: عنوان کتابی است از بیژن نجدی. عکس از مجموعه عکس های نیک برندت

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۱

You Ain't Seen Nothin' Yet


۱. بهرام بيضايی يک نمايشنامه اى دارد به نام گمشدگان. يک سرى افرادى از ده كوچكى به سفر حج رفته اند و حالا بعد از يك سال بازگشته اند و هر کدامشان با خود تجربه ای از این سفر آورده اند. افراد ده بر این باورند که هر کس از سفر خانه خدا بر می گردد آدم دیگری شده است، پاک و رستگار شده است. در ميان افراد به حج رفته شخصی است به نام يوزباشى كه از ملاكين ده است. يوزباشى خيلى دلش با حج نبوده ولی بنا به رسم و رسوم رفته است. چيز خاصی به كسى نمى گويد از هرچه كه برسرش در سفر رفته. ولى هر بار كه كسى ازش سوالى مى پرسد و يا زيارت قبول مى گويد، هر بار که با خودش تنها می شود با خودش فكر مى كند كه اين چه سعادتى بود كه مى بايد در سفر حج نصيبش مى شده كه اكنون نشده است. با خودش فكر می كند كه آدم چه تغيير باید در این سفر می کرده.

۲. رفته بودم مسافرت. سال پیش هم تقریباً رفته بودم همان جا. اما امسال حال و روزم شبیه بنجامین باتن بود وقتی بعد از مدت ها به خانه برگشته بود. " چيز جالبى هست در بازگشت به خانه. همه چيز همانطور مثل سابق است، بوها همان بوهاست، حس ها همان حس های قبلى است و آدم ناگهان متوجه مى شود تنها چيزى كه عوض شده است خودش است." چند هفته دیگر هم دارم می روم یک مسافرت دیگر که دو سال پیش هم رفته بودم. جالبش برایم این است که احساس می کنم نسبت به آن آدمی که دو سال پیش آن مسافرت را رفته بوده تغییر چندانی نکرده ام. یک چیزهایی آن پایین ها عوض شده است. یک چیزهایی شکسته و تمام شده. یک چیزهایی در حال شروع شدن است. ولی انگار همه چیز همان جور به روال سابق است.

۳. لیلیان هلمان یک باری گفته است که "آدم ها عوض می شوند ولی فراموش می کنند که به همدگیر بگویند". من یک چند وقت زیادی است که دارم به این جمله فکر می کنم. با خودم فکر می کنم که آدم ها به این راحتی ها تغییرات خودشان را نمی بینند. آدم معمولا تصورش این است که خودش یک جایی ایستاده است و این تمام دنیای اطراف است که در حال تغییر است. ممکن است اگر خوب به زندگی اش در یک بازه زمانی طولانی نگاه کند تغییراتش را ببیند ولی در کوتاه مدت بعید است. حتی خیلی وقت ها که ظاهری هم تغییر می کند با خودش تکرار می کند که هنوز آن زیر ها آدم سابق است، که هر وقت بخواهد می تواند همان آدمی بشود که بوده، که هیچ چیز در واقع عوض نشده است. برای همین است که آدم کم کم شکل ظاهرش می شود و یک باره می بیند که آدم دیگری شده است ولی این دیدن خیلی طول می کشد.

۴. ما دوست داريم كه برايمان قصه بگويند و همانطور كه در كودكی به قصه ها گوش مي داديم به انها گوش دهيم. ما داستان واقعی درون کلمه ها را تخیل می کنیم و اين كار را با جايگزين کردن خودمان با شخصيت اصلی داستان انجام می دهیم و وانمودمی کنیم به اینكه مي توانيم او را بفهميم چون می توانيم خودمان را بفهميم. ولی اين يك جور فريب است. ما تنها برای خودمان وجود داريم، شاید بعضی وقتها کورسویی از اينكه واقعاً كی هستيم داريم ولی در نهايت هيچ وقت نمی توانيم مطمئن باشيم كه خودمان را شناخته ایم و هر چقدر كه زندگیمان جلو می رود بيشتر و بیشتر برای خودمان تار و کدر می شویم، و بيشتر و بيشتر نسبت به تنقضاتمان هشيار می شويم. هيچ كس نمی تواند مرز ورود به يك فرد ديگر را رد كند تنها به اين دليل ساده كه هيچكس نميتواند به خودش دسترسی كامل پيدا كند. (اتاق در بسته - جلد سوم از سه گانه نیویورکی نوشته پل استر)


پ.ن.: عنوان فیلمی است از آلن رنه

سه‌شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۱

What's Up, Tiger Lily?


۱. هر کس مدتی طولانی با اژدها جنگید خود اژدها شد. نیچه

۲. جون هو بونگ  یک فیلمی دارد به نام مادر، که ماجرای تلاش مادری است برای اثبات بی گناهی پسر عقب افتاده اش که به جرم قتل در زندان است. برای مادر این که پسرش بی گناه است و این که باید از زندان خارج شود به یک معناست، برای همین تلاش می کند که کاری که پلیس انجام نمی دهد را خودش انجام دهد تا پسرش را نجات دهد. ولی داستان به جایی می رسد که این دو واقعیت در برابر هم قرار می گیرند. دیگر از یک جایی به بعد مادر می بیند که پسرش بی گناه نیست ولی نمی تواند خودش را راضی کند که پسرش داخل زندان بماند. برای همین است که دست هایش به خون انسان بی گناهی آلوده می شود تا بتواند پسرش را نجات دهد.

۳. آقای بونگ چند سال پیش تر از مادر یک فیلم دیگری ساخنه بود به نام خاطراتِ قتل، که ماجرای دو کاراگاه پلیس است که بر روی پرونده یک سری قتل زنجیره ای کار می کنند. یکی از کاراگاه ها، پلیس محلی است. طرز کارش این است که اولین مظنونی را که دید را اینقدر بزند تا اعتراف کند. ولی پلیس دیگر که از مرکز آمده بهش یاد می دهد که باید تحقیق کرد، مدرک جمع کرد، نباید به زور از آدم ها اعتراف گرفت. مدارک که کامل باشد متهم خودش همه چیز را اعتراف می کند. یک مقداری طول می کشد تا با هم همراه شوند ولی می شوند بالاخره. آخر های داستان یک نفر مظنون پیدا می کنند که علیرغم همه شواهد و مدارک حاضر نیست که اعتراف کند. این بار نوبت آن پلیسی بود که از مرکز آمده بود بود که از کوره در برود و بخواهد که به هر قیمتی اعتراف یگیرد ولی رفیقش جلویش را می گیرد نمی گذارد که این اعتراف به هر قیمتی به پایشان تمام شود.

۴. گاهی وقت ها فکر می کنم که اقای بونگ این جمله نیچه و یا یک چیزی شبیه این را در ذهنش دارد. آن قدیم تر ها که می خواسته فیلم بسازد فکر می کرده که یک همسفری هست که نمی گذارد آدم مدتی طولانی تنهایی با هیولا بجنگد، برای همین هر چقدر هم که مبارزه طولانی باشد بازهم امید رستگاری هست. ولی بعد تر ها با خودش یه این نتیجه رسیده است که نه اینکه همراهی نباشد ولی یک سفرهایی هست که هر کارش که بکنی بازهم باید تنها بروی. وقتی که پا در آن سفر گذاشتی اگر که محال نباشد کار بسیار دشواری است که با اژدها جنگید و اژدها نشد. مثل طوفانی می ماند که از آدم می گذرد. ظاهر آدم همه چیزش عادی است ولی آن موجودی که از دل طوفان بیرون آمده درونش چیز دیگری است. مثل مامور کوپر سریال تووین پیکز است که آخر ماجرا روحش درون یک جایی به تله افتاد و یک هیولایی کالبدش را دزدید.

۵. همه این ها یک جور مقدمه بود که بگویم مدتی است از خودم خوشحال نیستم، از خودم ناراحتم، نا امیدم. بی رحم شده ام، آدم ها را زخم می زنم، آزار می دهم. انگار دیگر آن پسرک پر جنب و جوشی که دست هایش برای کمک به دیگران همیشه باز بود توان زیادی برایش نمانده. هنوز هم هر وقت به کسی می رسد اولین چیزی که در ذهنش هست این است که دست هایش را برای بخشیدن باز کند، ولی چیزی نمی گذرد که زود توانش تمام می شود، نفسش تنگ می شود، روی زانوهایش می افتد و منتظر کمک می شود. همین وقت هاست که آن نیمه دیگری که همیشه آن زیرتر هاست بیرون می آید، همان که چیزی به جز بقا طلب نمی کند. همان که بی رحم است و از هیچ کس و هیچ نمی گذرد تا جانش را حفظ کند. وقتی که همه چیز به روال عادی برگشت، وقتی که نفسش برگشت و حالش کمی جا آمد، آن وقت تنها چیزی که برایش می ماند غمی است که از زخم هایی که به دیگران زده بر دلش است. همان غم هاست که نا امیدش می کند. ولی هنوز هم در میان همه این ماجراها گاهی وقت ها رفیقی پیدا می شود که نهیبی بزند که پسر چطور گذاشتی دنیا  به راحتیبر تو چیره شود. یادم می آورد که باید مبارزه کرد، نباید به آن موجود بی رحم تسلیم شد. ولی خوب هیچ نهیبی بی قیمت نیست.




پ.ن.: عنوان فیلمی است از وودی آلن

دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۱

همیشه دارم حرف می‌زنم. همیشه دارم خاطره تعریف می‌کنم. وقتی که نمی‌توانم حرف بزنم، چندجا چندچیز چندجور می‌نویسم. مهم نیست که چی و با چه کیفیتی، فقط باید بنویسم. و این، یعنی که من، درون من، هرگز آرام نیست، و دارد با یک چیزی می‌جنگد. هرکسی عذاب خودش را به دوش می‌کشد، و ما از عذاب نهان هم خبر نداریم. حتی اگر چیزی شنیده باشیم، باز هم وقتی دیگری روی خاک سرد می‌افتد، شرح واقعی عذاب نهانش را با خود می‌برد. دی‌‌روز عصر، وسط شلوغی نمایش‌گاه علی‌رضا، به این فکر کردم که وقتی روی خاک سرد افتادی، افتادی! همه‌چیز با تو تمام می‌شود. پس نگران نباش.
حس آن صورتی که هیچ‌چیز درش نیست، حسی که حتی شبیه مرگ نیست، شبیه زندگی نیست، شبیه هیچ‌چیز نیست، آن صورت خالی؛ فقط قهرمان‌ها هستند که جراتِ آن صورت خالی را دارند؛ کسانی که آگاهانه و خودخواسته، می‌توانند قبول کنند، و کنار بیایند، و دیگر سکوت، سکوت، سکوت. (+)




حالا که یک دوره در زندگی ام تقریباً دارد تمام می شود، دلم می خواهد بشینم و یک عالمه بنویسم از تمام چیزهایی که در سرم می گذرد. ولی حرف هایم اینقدر تلخ است که خودم هم دوستشان ندارم. به اندازه کافی این چند وقت اطرافیانم را با تلخی آزرده ام، دیگر دلم نمی خواهد این کار را بکنم. باید به سبک در حال و هوای عشق یک درختی پیدا کنم و تمام حرف هایم را در گوشش زمزمه کنم. یک چند روزی پیشش بنشینم  و حرف بزنم. بعد به گرگ درون نهیب بزنم که دیگر بس است بیا برویم.




دارم به شتاب‌ها فکر می‌کنم. به این که چه‌طور ترمز بگیرم. چطور ریتم‌ام را بیاورم پایین. چطور کُندی کنم یک‌چندی. مچ خودم را بگیرم جاهایی که تند می‌روم، جاهایی که اصرار دارم، جاهایی که زیادم، آدم‌هایی که فیلان. (+)


عکس از اینجا (+)

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۰


دوست دارم این جزیرهای بزرگی را که انگار پشت یک لاک پشت بزرگ ساخته شده اند. کلاً دوست دارم این ایده قدیمی را که زمین روی پشت چهار فیل بزرگ است که آنها هم روی یک لاک پشت پشت غول آسا هستند (+). انگار این جور حرکتش بیشتر است، فقط مجبور نیست دور خورشید بچرخد، دلش که بگیرد لاک پشتش راه می افتد و می رود. این روزها دوست دارم فکر کنم این درختی که منم، ریشه هایش پشت یک گرگ پیر است، مثل همین تصویر پایین. شاید آهسته برود، ولی راهش را می رود 



جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۰

BAM AND THEN IT HITS YOU ...


آکادمی موسیقی بروکلین (BAM) یه سری آگهی دیواری تهیه کرده بود که در آن برخورد مردم عادی را وقتی که کارهای BAM  رابه طور ناگهانی می دیدند نشان می داد. ماجرا از این قرار بود که یک شهروند عادی در خیابان و یا در مترو بود و بعد در یک لحظه یکی از اجراهای BAM در همان حوالی او با صدای بام (BAM) می افتاد و او را درگیر می کرد، یا به قول آگهی که BAM AND THEN IT HITS YOU. یکی اش را که من خیلی دوست دارم همین تصویر بالاست، که یک آقایی توی مترو نشسته و در یک لحظه یکی از اجراهای پینا باش کنارش می افتد و او را می گیرد. 
حالا چرا این را گفتم، برای اینکه زندگی من هم دارد می شود مثل این آگهی ها. دارم رانندگی می کنم و یک کسی چیزی می خواند بعد وسط آهنگ یهو یک چیزی می خورد به من. دارم پشت کامپیوتر کار می کنم، در یک لحظه کوتاه یک چیزی آن گوشه تصویر ظاهر می شود می خورد به من. موقع صحبت کردن با یک دوستی در کیلومتر ها آن طرف تر، موقع راه رفتن، کلاً این روزها موقع زندگی کردن، یک چیزی می آید و می خورد به من. چیزی که اگر یک موقع معمولی بود شاید فقط ناراحت می شدم. ولی این روزها انرژی زندگی ام کم است، بهم که می خورد انگار گردابی در من درست می کند، سیاه چاله ای درست می شود که تمام نیروی زندگی من را در خود می کشد. بعضی وقت ها انگار دلم می خواهد بگویم BAM AND THEN IT HITS YOU AND NOTHING LEFT BEHIND


پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۰

The Hardest

the hardest
birthday for me was my 30th,
I didn’t want anybody to know.
I’d been sitting in the same bar
night and day
and I thought, how long am I going
to be
able to keep up this
bluff?
when am I going to give it up and
start acting like everybody
else?
I ordered another drink and
thought about it
and then the answer came to
me:
when you’re dead, baby, when
you’re dead like the rest of
them



The Hardest  - Charles Bukowski

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۰




هنک گروتوفسکیِ باله هیولا ها آدم تنهاییست. کلاً باله هیولاها دنیای آدم های تنهاست، دنیای آدم های خالی است، دنیای آدم های خالی تنهاست. در کل شاید هنک اینقدرها شخصیت خاصی نباشد که آدم بخواهد یک گوشه ای از ذهنش را برای به خاطر سپردنش اختصاص دهد، خود بیلی باب تورنتون شخصیت های تنهای بسیار به یاد ماندنی تر دارد. ولی آدمی مثل هنک را که حاضر است  کلی رانندگی کند تا شبش را با چند قاشق بستنی شکلانی به پایان ببرد را آدم دلش می خواهد یک جایی گوشه ذهنش نگه دارد.

پنجشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۰

و این فقط یک عکس نیست



۱. اینکه روزگارِ ما میلِ به نوستالژی دارد؛ میلِ به گذشته‌ای دور از دست؛ میلِ به یادآوریِ مُدامِ این گذشته‌‌ای که حالا خاطره‌ای‌ست دوردست. عکس ها نقشِ مهمّی در این نوستالژی دارند؛ یعنی میلِ به نوستالژی را در وجودِ مردمانِ این روزگار دوچندان می کنند. اصلاً، انگار، عکّاسی هنری‌ست که رو به مرثیه دارد؛ از چیزی  می گوید (تصویر  می کند؟ تفسیر میکند؟) که نیست و، انگار، چیزهایی که عکّاسی شده‌اند، صرفاً، به همین دلیل که عکّاسی شده‌اند، اندوه‌ بارند و غمی از گذشته را به امروز منتقل میکنند. «عکس ها یادآورِ مرگند.» عکس را، انگار، به نیّتِ ماناکردنِ چیزها می گیرند؛ سدّی در برابرِ فنا، محافظی در برابرِ آسیب پذیری‌، امّا، درعین حال، عکّاسی از چیزها مشارکتِ عکّاس است در میراییِ چیزها، در آسیب پذیریِ چیزها، در بی ثباتی و ناپایداری‌شان. و کارِ عکس ها چیست؟ لحظه ها را «بُرش می زنند» و بعد این لحظه‌ها را «ثابت می کنند» تا «گواهِ تبخیرِ بی وقفهی زمان» باشد.  

۲. چند سال پیش یک مسافرتی رفته بودیم که در نوع خودش تجربه جدیدی بود ولی درانتهای سفر یک سری دلخوری های ماند بین افراد که تا همین الان هم برقرار است. آن وقت ها تازه دوربین خریده بودم و همین طور فقط دوست داشتم که عکس بگیرم، بدون آنکه چیزی خاصی از تنظیماتش بدانم. نتیجه اش شد یک تعداد زیادی عکس که آنچنان جریان خاطره دردناکی برایم زنده می کردند که حتی تحمل دیدن شان را نداشتم. نه دلم می آمد همه شان را یک جا از بین ببرم، نه توانایی اینکه بتوانم یک به یک بررسی شان کنم تا آنها که شاید اثری از زیبایی داشتند را نگه دارم. یک روزی در یک اتوبوس بین شهری در حالی که از دیدن دوستی بر می گشتم، خودم را محاصره کردم. در آن ناکجا آباد وسط جاده هیچ راه فراری هم نداشتم برای گریز از روبه رو شدن با گذشته. اول از پاک کردن عکس های معمول شروع کردم. آنهایی که هیچ ارزشی دیگر نداشتند، جا باز می شد برای صحنه های جدیدتر. بعد دیدم نه حالم خوب است. قوی تر از آنم که خاطرات قدیمی از پا درم آورد . شروع کردم به دین عکس های آن سفر. از هر ده تا یکی را نگه داشتن. خاطرات را دست چین کردن، تصاویر را آراستن، و نتیجه اش شد چیزی که نوای مرثیه اش دیگر از دور به بلندی شنیده نمی شد.


۳. قدیم تر ها که دوربین نداشتم هیچ علاقه ای نداشتم که در عکس های دسته جمعی و یا حتی دوستانه شرکت کنم. 
سالیان درازی است که ذهنم تمام جزئیات ریز و درشت، و خوب و بد وقایعی را که برایم افتاده را هر روز جلوی چشم هایم می آورد. بعد از حدود سه دهه زندگی تنها چیزی که دلم را تقریبا خوش می کند این است که یاد گرفته ام ناراحتی را در پس و پشت های ذهنم مخفی کنم، مهار حافظه را در دست بگیرم و آن چیزی که در نهایت یادم می آید خیلی آزار دهنده نباشد. ولی وقتی به عکس ها نگاه می کنم، دیگر نمی توانم چیزی را مخفی کنم . برایم می شوند فراتر از یک تصویر، می شوند واقعیتِ مطلقِ تمام وقایع ماجرا به طور زنده و کامل. برای همین است که وقتی عکس می گیرم قاب هارا بسته تر می کنم، نور و رنگ تصویر را تنظیم می کنم، تا آدم ها و اشیاء را از مکان و زمانشان جدا کنم. برایم بشوند یک تصویر فراتر از زمان و مکان. تقریباً مطلق.


۴. همین است که عکس، در عینِ هستی نشانی از نیستیست. چیزی را که نیست می بینیم. چیزی را که بوده است. و چیزی که نیست، چیزی که فقط در عکس هست، انگار، بیشتر هست؛ انگار هستی اش مضاعف است. تصویری‌ست که درجا بَدَل می شود به تصوّری در خیالِ آن‌که این تصویر را دیده. عالمِ خیال، انگار، نیستی را بیشتر پسند می کند. در طلبِ چیزی‌ست که نیست؛ که پیشِ چشم است، امّا دور از دسترس است. حضور است در عینِ غیاب و غیابی ست در عینِ حضور. برانگیزاننده‌ی احساسات است و نشانِ جادوی عکس: نشسته‌ایم و خیره‌ی عکسی شده‌ایم که واقعیتی دیگر است؛ واقعیتی که آشناست در عینِ غریبگی؛ واقعیتی که ترجیحش می دهیم به واقعیتِ آشنای همیشگی.


۵. عکاسی از آدم های غریبه توی خیابان، توی پارک، توی موزه و یا هر جای دیگر را دوست دارم. قاب را لازم نیست برایشان تنگ کرد، همه آن چیزی که برایم دارند همان قاب است. همان می شود گذشته و آینده شان. می شود مدخلی برای ورود به دنیا خیال، برای ساختن زندگی های جدید، دنیایی بدون ترس. 



 پ.ن.۱: نقل قول ها از کتاب درباره‌ی عکاسی نوشته سوزان سانتاگ
پ.ن.۲: با تشکر از آقای آزرم بابت معرفی کتاب و این نوشته که باعث نوشته شدن این متن شد    

پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۰

یک روزهایی هست که آدم دارد صفحه های اینترنت را بالا و پایین می کند که یکهو می بیند بعد از چند کلیک یکی از نوشته های قدیمییش جلویش باز می شود. نوشته ای که دوستش داشته، برای نوشتن کلمه کلمه اش فکر کرده ولی حالا انگار یک جور معذبی است در برابرش. انگار که با آدمی که آن را نوشته یک رودروایستی پیدا کرده. بعد دستش می رود تا صفحه را ببندد و به این دیدار ناگهانی ناخوشایند زودتر خاتمه دهد که به یاد ویدوئو می افتد که در پایان متن است و دلش یکهو هوای آن را می کند. تصویرها را نمی خواد فقط نوای ملودی اش را می خواهد. موسیقی را می گذارد تا یک بار برای خودش پخش شود، بعد یک بار دیگر، بعد با خودش می گوید چرا که نه. موسیقی را می گذارد روی تکرار دائم تا همین طور برای خودش بنوازذ و در هوای نسبتا سر خانه خودش را زیر پتو مچاله می کند به این امید که ساعتی دیگر که از خواب بیدار می شود فضای تاریک خانه پراز آن نوا شده باشد. 

چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰



۱.  "پیش از این من همچون باد آزاد بودم، اما اکنون تسلیمم". این قسمتی از نطق رییس جرونیمو آخرین رییس قبیله آپاچی در هنگام تسلیم به نیروهای دولت مرکزی بود که الان چند روزی است که همین طور در سرم می چرخد


۲. یادم نمی آید آخرین دفعه که تلفنی با هم حرف زده بودیم کی بود، با آنکه هیچ وقت قراری نداشنتیم ولی معمولاْ شش ماه یک بار یکی به دیگری زنگی می زد. همیشه می شد، بحث را از یک جایی شروع کرد، یک گزارش کلی از زندگی همدیگر گرفت و بعدش یک گوشه ای که جذاب تر بود را گرفت و ادامه دادبرایش از روزهایی که در آزمایشگاه بی نتیجه می گذرند گفتم، از نتایجی که بی هیچ ارتباط خاصی دورم را احاطه کرده اند. برایش از جنبه های دیگر گفتم،  از تعداد زیاد  فیلم ها و کتاب هایی که دیده و خوانده بودم. می خواستم حتی برایش از شیرینی دیدن فیلم های کاساواتیس بگویم از تجربه خواندن کتاب های موراکامی بگویم. ولی کار به آنجا نکشید، میانه حرف هایم گفت که داری واقعیت زندگیت را عوض می کنی. دنیایت را رها کرده ای برای دنیاهای دیگر. نکوهشم نمی کرد، تنها نظرش را می گفت. صدایش تغییری نمی کرد، جمله اش را گفت و گذر کرد. انگار که دارد از بدیهیات حرف می زند. ولی با همان یک جمله، تمام دیوارهای فکری ام در آنی فرو ریخت. از همان پیش تر ها هم می دانستم که چیزی جایش درست نیست، حتی چند وقت پیش هم که حال مشابهی داشتم می دانستم یک جای کار خراب است. می دانستم زندگی ام کج شده است. ولی لایه های تو در توی محافظت، خود فریبی و توجیح نمی گذاشت که درست ببنیم. او که خودش استاد فرار از واقعیت بود، داشت به من این را می گفت و من را در آنی به تو تکه تقسیم می کرد. یکی در درونم نشسته بود و داشت با حقیقت تازه ای که دیده بود مواجه می کرد و دیگری داشت در بیرون نبردی محتوم به شکست را انجام می داد. در نهایت این من بودم تنها در میانه میدان، درونی تکه تکه شده که یک جوری هنوز توانسته بود در پیکری یک پارچه باقی بماند


پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰

فالکور بیا من رو با خودت ببر


یک روزهایی هست که آدم دلش می خواهد هیچ کاری نکند. یعنی درس و مشق که هیچ، کتاب و فیلم هم هیچ، حتی به صفحه کامپیوتر هم الکی زل نزند. فقط دراز بکشد روی تخت زل بزند به سقف. هی ترک های روی سقف را بشمرد. هی به لامپ خیره شود و مارک روی لامپ را صد بار بخواند. تا شاید این قطعات نامنظم ذهنش کَمی مرتب شودهی همه چیز را توی کله اش تکان دهد تا جایشان در ست شود، یک کَمکی مرتب شوند. بعد در همین اثنا و لابه لای این فکر ها یاد داستان بی پایان بیافتد و به خودش نهیب بزند که عجب کنایه ای دارد هیچی با پوچی. هی هر دو تا کلمه را توی ذهنش بالا و پایین کند، جایشان را عوض کند تا ببیند رابطه شان چیست. بعد به اصل انگلیسی پوچی* فکر کند که ظاهراً خیلی شبیه هیچی است ولی در باطن معنی پوچی می دهد. لبخند ریز بنشیند روی صورت آدم از این کشف ولی ته دلش نگرانی بالا و پایین بپرد که اگر ظاهر و باطن یکی باشد آن وقت چههمین وقت هاست که آدم یاد گَمُورک بیافتد که می گفت پوچی یعنی از دست دادن امید، یعنی ناامیدی که  داره این دنیا رو از بین می بره، یعنی فضای خالی که بعد از این دنیا باقی می مونه. اونجاست آدم با خودش یک ذره نفس راحت بکشه که نه دنیای من هنوز توش امید هست، که هنوز اینجا نفس ها آتشین است. بعد آدم اّتریو رو یادش بیاد که پشت فالکور نشسته و به سرعت دارند از پوچی فرار می کنند، دارند می رند به سمت آخرین نقطه امید. بعد فکر کنه ولی من که سوار فالکور نیستم، سوار اُرتکس هم نیستم، حتی حرکت هم نمی کنم. من مشغول هیچی هستم. اگر پوچی آمد و با هیچی در هم آمیخت آن وقت چه، اگر ظاهر و باطن یکی شد آن وقت چه؟


*Nothing

جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۹۰

اَبوت ژائو کجایی



کتاب های بلند مثل سریال ها هستند و یا برعکس، اینش اینقدر ها مهم نیست. مهمش این است که در این روزگار م جای بسیاری از رابطه های ما را گرفته اند. کتاب جلد مشکی قطوری داشتم که چند ماه کنار تختم بود. دوست خوبی بود. دوستی خوبی بود. از آنها که می دانی هست. از آن دوست هایی که مهم نیست چند وقت یک بار یه هم سر می زنید ولی همیشه بعد از چند دقیقه، آدم گرم می شود و می رسد به همان جا که دفعه پیش رها کرده. اما الان چند وقتی است که کتاب تمام شده و از کنار تخت به کتابخانه رفته و من گاهی وقت ها که به خودم می آیم و می بینم که دلم برای اَبوت ژائو تنگ شده. اَبوت ژائو مهمترین آدم داستان نبود، آدمی بود توی داستان. توی کتاب به دنیا آمد، زندگی کرد ، مُرد و به آسمان رفت. اَبوت ژائو یک جمله و یا یک خط نبود. اّبوت ژائو را نمی شود با یک یا دو صفحه خواندن دریافت. آن دوستی هایی را که هم گذاشته ایم پشت هزار ها کیلومتر، را هم نمی شود با صفحه چت و چند خط احوال پرسی دریافت. آن پیاده روی های بی هدف، آهنگ گوش دادن های بی وقفه و جدایی های بی کلام را نمی شود با چند دقیقه صحبت تلفنی جبران کرد. بعد از چند دقیقه یا چند خط همه اش می شود سکوت. از آن سکوت هایی که آدم دوست دارد هیچ گاه شروع نشده بود و هیچ گاه دیگر هم شروع نشود. آدم دلش می خواهد جور دیگر شروع کند. با یکی دو صفحه کار درست نمی شود باید نشست و یک پنجاه صفحه ای خواند. باید با اَبوت ژائو زندگی کرد، باید در خیابان راه رفت و آهنگ گوش داد تا دل کم کم از گرمای آن دوستی گرم شود، تا دلتنگی اش کمی کم شود.


پ.ن: اَبوت ژائو یکی از شخصیت های داستان جنگ آخر الزمان نوشته ماریو بارگاس یوساست

دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

فرو خورده ها

دوربینم لنز خوب نداره. یه روز می خرم بعد برش می دارم میرم اینجا می شینم, شایدم چند روز بشینم


picture from: http://www.routard.com/images_contenu/communaute/photos/publi/026/pt25598.jpg


یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۸

جذابیت های پنهان بورژوازی

از وقتی که انگشتم رو میزارم رو شاتر و تا نیمه فشارش می دم و لنز شروع می کنه به چرخیدن تا روی نقطه ای که من دوست دارم زوم کنه و بعد من به طور کامل فشارش می و دیفراگم باز می شه و نور میره و بر می گرده و دیافراگم بسته میشه ، تا اون زمانی که من تصویر روی صفحه می بینم، همه غصه های دلم میره بیرون و پر از لذت می شم و به خودم می گم بیا و یک بار دیگه هم شاتر رو فشار بده.

یکشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۸

دور از اجتماع خشمگین

چند روزی که است می روم کتابخانه، آخرین طبقه، کنار پنجره بزرگی که تا دور دست های شهر را می شود دید، می نشینم.
ابر ها می آیند، باران می گیرد، شهر در مه فرو می رود ، ابر ها باز می روند و همه چیز دوباره همه چیز صاف می شود.
هر روز به خودم می گیم فردا دوربین می برم تا عکسی بگیرم فردا می شود و دوربین را نمی برم، می ترسم آن چیز را که می بینم نتواند ثبت کند.

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۸

فیزیک کوانتوم مسئله معروفی دارد به نام دیوار بینهایت. ماجرا از این قرار است که اگر یک ذره آزاد در یک فضای لایتناهی بدون محدودیت قرار گیرد، هیچ گاه نمی تواند یک مکان یگانه پیدا کند که در آن کمترین سطح انرژی را داشته باشد. ولی اگر همین ذره در بین دو دیواره به اصطلاح بی نهایت با فاصله متناهی باشد همیشه جایی وجود دارد که در آن کمترین سطح انرژی و بیشترین تمایل به ایستادن را دارد. استاد شوخ طبع ما هم در سر کلاس این مسئله را تشبیه می کرد به زندگی در آمریکا و یا جایی مثل کوبا. می گفت وقتی شما اینجا زندگی میکنید آزادی تا اندازه ای زیاد است که شما هچ وقت نمی توانید مطمئن باشید کاری که انجام می دهید درست ترین کار است، چون همیشه برای شما انتخاب های دیگری هم هست، ولی اگر در جایی مثل کوبا زندگی کنید که حکومت دور تا دور کشور را دیواری فرضی کشیده، همیشه می توانید کاری پیدا کنید که برای شما بهترین کار باشد، حتا اگر آن کار ترک کوبا باشد.

حالا این شده وضعیت من، ۴ سال پیش که تصمیم گرفتم برای تحصیل بیایم اینجا، هم کار خوبی داشتم هم اگر مانده بودم تا الان یا دکتر شده بودم، یا در شُرفش بودم. ولی تمام آن چیزها را برای ان که فکر میکردم و البته هنوز هم فکر میکنم که تصمیم درست بوده، رها کردم و آمدم. ولی در این یک ماه و چند روزی که تصمیم گرفتم استادم و یا به طور دقیق تر موضوع تزم را عوض کنم و حتا الان که این کار را کردم، از هیچ چیز مطمئن نیستم. هیچ کدام از مسائل معمولی که بر اساس آنها آدم می تواند انتخابش را بسنجد تقریبا برای من جواب نمی دهد. هر دو استاد هایم آدم های خوش اخلاق، با سواد و در زمینه کاریشان آدم های جا افتاده و معروفی هستند. مسائل مالی هم خیلی مطرح نبود. حتا برای هر دو هم بازار کار تقریبا خوبی وجود دارد. ماجرا فقط این است که موضوع قبلی در راستای علوم بنیادی بود و این یکی کاربردی. طبیعتاْ بازار کار علوم کاربردی این روزها بهتر است و عمده دلیل من برای این انتخاب هم همین بود ولی لذت کار کردن در علوم بنیادی چیز دیگری است. علوم کاربردی این روزها سرعت بیشتری رشد می کنند ولی به همین صورت هم به پایان میرسند و همین جاست که من دلم میخواهد بروم و به همان فیزیک بچسبم و حالت جامد کار کنم چون می دانم سال ها و سال ها جا برای کار کردن و چیز یاد گرفتن وجود دارد ولی به هر حال ممکن است کار مناسب پیدا نشود (البته در زمینه کاری نمی شود مشکلات پیشینه ملیتیم را هم کم تاثیر دانست). در نهایت یک جور بهینه سازی بین لذت و آینده کاری بهتر است.
تمام تلاشم را در این چند وقت کرده ام که ماجرا را در همین سطح از تفکر نگه دارم و درگیر این فکر های کلان تر زندگی نشوم که کلان علم به چه درد می خورد و در کل تمام این چیز ها در زندگی چه نقشی دارد و هدف چیست. حتا سعی کرده ام که وارد بحث های میانی تری هم مثل فلسفه علم و یا بحث های پوزیتیویستی هم نشوم و ماجرا را در همین حد نگاه دارم. به هر حال یا پایه های ایدئولوژی من در زندگی داغون است یا اینکه واقعا تصمیم بزرگیست، به هر حال دارد من را می لرزاند

اولین هفته کار جدید هم الان چند روز است که شروع شده و احتمالا این بحث ها هم تا چند وقت دیگر از لایه های رویی فکر من به زیر تر ها میروند و امیدوارم سالهای سال در آینده به این نتیجه نرسم که بهینه سازی اشتباهی انجام دادم و اگر آن یکی راه را ادامه می دادم آدم موفق تری بودم.