‏نمایش پست‌ها با برچسب فریتز لانگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فریتز لانگ. نمایش همه پست‌ها

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۲

از خوشی های آنها تا خوشی های ما


یک پیرمردی بود در حرفه خبرنگار، یک بار دیوید لاک (جک نیکلسون) را دید نشسته است روی نیکمتی در یک جایی شبیه پارک. گفت بیا برایت قصه زندگیم را بگم تا حالت بهتر شود. نما کات شد به یک جایی شبیه شمال آفریقا، آدم های سیاه مشغول مراسمی بودند. آدم ذهنش می رفت به داستان پیرمرد ولی هنوز چند ثانیه هم نگدشته بود که دوید لاک سر و کله اش توی صحنه پیدا می شد. داستان پیرمرد نبود، داستان دیگری از زندگی خود لاک بود. پیرمرد در دنیای شلوغ لاک گم شده بود، داستانش مانده بود برای تماشاگر که خودش بسازد و ازش لذت ببرد. سرگئی لوزنیتسا هم برای همین اسم فیلمش را گذشته خوشی من، گذاشته است تا هر کسی آن طور که دوست دارد داستانش را برای خودش بسازد و لذتش را ببرد. 
خوشی من روایت سفر گئورگ راننده کامیون جوانی است، سفری از روز روشن به درون کابوسی تاریک. در ابتدای سفر، آنجا که هنوز همه چیز روشن و واضح است، پلیسِ بین راهی کامیون را نگه می دارد، صرفاً قصد اذیت دارد تا بلکه از این راه پولی به جیب بزند. ولی حواس شان به زنی راننده پرت می شود، گئورگ هم فرصت را غنیمت را می شمارد، مدارکش را بر می دارد و به کامیونش بر می گردد. ولی دیگر در کامیون تنها نیست، پیرمردی صندلی کناری را اشغال کرده است و برای خودش جا خوش کرده . این که پیرمرد کیست و از کجا آمده و به کجا می خواهد که برود معلوم نیست، اهمیتی هم ندارد. پیرمرد حاضر است در عوض مسافتی که با کامیون می خواهد برود برای گئورگ قصه زندگی‌اش را تعریف کند، ولی مگر کسی از او خواسته بود که این کار را بکند ولی این هم آنچنان اهمیتی انگار ندارد. گئورگ عجله دارد، می خواهد که هر چه سریع تر از مهلکه بگریزد و وقت چانه زدن با پیرمرد را ندارد راه می افتد، پیرمرد هم شروع می کند داستانی از سال های دور، از سال های جنگ تعریف کند. داستانی از شقاوت و بی رحمی آدم ها. پیرمرد تعریف می کند که چطور در یک لحظه همه چیزش و مهم تر از همه اسمش را به خاطر لذت دیگران از دست داده است. دیگر نه کسی است نه جایی دارد که به آن برگردد، پیرمرد آواره دنیاست. پیرمرد همان طور که آمده بود ناگهان ناپدید می شود. این که پیرمرد کجا رفت و آیا دوباره قرار است برگردد هم انگار اهمیتی ندارد، آن چیزی گه مهم است راه و روشی است که پیرمرد نشان‌مان داده است. 
فريتز لانگ يك بارى راجع به ام گفته بود، كه دوست نداشته همه صحنه های قتل را نشان دهد. گفت که با نشان ندادنش  هر کسی بدترین نوع از خشونتی را که به نظرش می رسد را تجسم می کند و با این کار همه همدستش می شوند و داستان کسالت بار نمی شود (+).  لوزنیتسا هم همين شيوه را دارد، حتی يك گام هم از اين فراتر می رود. نه تنها تكه های كوچك داستان را حذف می كند تا بيننده خودش داستان سرايی كند، حتی گاهی وقت ها حلقه های اتصال زنجير فيلم نامه را هم از هم پاره مي كند تا بيننده اش هر طور كه دوست دارد كل داستان را شكل دهد. هر طور كه می پسندد اين كابوس پر از شقاوت و بی رحمی را تصور كند، درست به مثابه همان ماجرای فيل در تاريكى. قصه پيرمرد شروعی بود بر مجموعه قصه های در هم تنيده كه داستان را پيش می برند. قصه اول یاد بیننده می داد که باید داستان سرای خودش باشد و در این كابوس تيره‌ رها شده تا آنطور كه خودش دوست دارد دنيايش را بسازد. گاهى اوقات نوری بر بعضي صحنه‌ها تابیده می شود، يك تكه هايی از جهان روشن می شود، ولی هر کسی بايد خودش تصميم بگيرد كه آن چيزي كه در دل تاريكى كشف كرده چيست. در نهایت این وابسته به قدرت درک خود آدم است که اجازه دهد تا تصاویر زیبا و در عین حال ترسناکِ فیلم آرام آرام در پیش چشمش دنیای جدیدی را شکل دهد و تبدیل به موجود ترسناکی شود که به طور غیر قابل باوری ویرانگر است. بی شک خوشی منِ لوزنیتسا فیلم بزرگی است، همان طور که زوياگینتسف گفته است یکی از قدرتمندترین فیلم های زمان ماست (+).

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۱

تاریخچه فراموشی

۱. حقیقتش این است که من دیگر خیلی چیزی از متروپولیس یادم نمی آید. من خیلی سال است که فیلم را ندیده ام. متروپولیس را وقتی می ساختم خیلی دوستش داشتم، ولی وقتی تمام شد ازش متنفر بودم. واقعا الان دیگر یادم نمی آید چه ایده هایی موقع ساختنش داشتم ( فریتز لانگ در مصاحبه با ویلیام فریدکین، ۱۹۷۴)

۲. ژولین دوویویه، کارگردان قدیمی فرانسوی همیشه می گفت که حافظه اش خوب نیست و همه چیز را یادش می رود. این فراموشی اش در حدی بود که حتی بازگیران فیلم هایش را هم گاهی فراموش می کرد. یک بار سال ها بعد از اینکه با ژان گابن، په‌په لوموکو را ساخته بود، گابن را در یک جایی دیده بود و گفته بود که خیلی حیف است که ما با هم هیچ وقت فیلم مشترک کار نکرده ایم باید یک چیزی با هم بسازیم. ولی فریتز لانگ این طور نبود، حافظه خوبی داشت. در همین مصاحبه اش با فریدکین بک چیزهایی را با جزيیات از زندگی اش می گوید که در همان حوالی متروپولیس اتفاق افتاده. خاطرات ملاقاتش با گوبلز و ساخته شدن ام را کامل به یاد دارد. بعد این آدمی که در زندگی اش سختی کم ندیده و یک زمان زیادی در جنگ جهانی دوم فراری بوده می گوید که ماجراهای متروپولیس را یاشد نمی آید. انگار که آن ماجرا اینقدر برایش درد آور است که در یک پس و پشتی از ذهنش چنان پهنان شده بود که خیال بیرون آمدن نداشت.

۳. یک باری یکی گفت، این قدر زمان گذشته است که من حتی یادم نمی آید ما برای چی با همه دیگر قهریم و حرف نمی زنیم. گذشته اگر واقعاً گذشته باشد، اگر آنچنان باشد که روح انسان را سال ها در چنگال خود نگه داشته باشد و آن قدر وحشتناک و دردناک باشد که آدم دائم در حال فرار از آن باشد، آدم تمام تلاش اش را می کنند تا دیگر چیزی از آن در ذهنش نماند. آخرش آنجاست که همواره در زندگی انسان سایه دارد ولی جزئیاتش کم کم از ذهن پاک می شود. کم کم فقط یک اسمی و اثری می ماند که یادآوری اش طعم تلخی در دهن آدم می آورد ولی هر چقدر که فکر می کند یادش نمی آید که این تلخی از کجاست.

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱

من می خواهم به شما یک چیزی بگویم، من از نشان دادن خشونت متنفرم. در یکی دو صحنه از فیلم این کار را کرده ام  ولی نمی توانم ده جنایت راجع به کودکان را در یک فیلم نشان دهم. برای اینکه فکر می کنم که ببینندگان هم دستان من هستند در انجام جنایت و با این کار ماجرا بسیار بی مزه می شود. من خودم به شخصه از این کار متنفرم. ولی با نشان ندادنش، هر کسی در بین بینندگان شروع می کند به فکر کردن راجع به این جنایت ها. هر کسی بدترین نوع از خشونتی را که به نظرش می رسد را تجسم می کند و با این کار همه همدستِ من می شوند. (فریتز لانگ در مصاحبه با ویلیام فریدکین در باره ام، ۱۹۷۵)