‏نمایش پست‌ها با برچسب میکل آنجلو آنتونیونی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب میکل آنجلو آنتونیونی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۲

از خوشی های آنها تا خوشی های ما


یک پیرمردی بود در حرفه خبرنگار، یک بار دیوید لاک (جک نیکلسون) را دید نشسته است روی نیکمتی در یک جایی شبیه پارک. گفت بیا برایت قصه زندگیم را بگم تا حالت بهتر شود. نما کات شد به یک جایی شبیه شمال آفریقا، آدم های سیاه مشغول مراسمی بودند. آدم ذهنش می رفت به داستان پیرمرد ولی هنوز چند ثانیه هم نگدشته بود که دوید لاک سر و کله اش توی صحنه پیدا می شد. داستان پیرمرد نبود، داستان دیگری از زندگی خود لاک بود. پیرمرد در دنیای شلوغ لاک گم شده بود، داستانش مانده بود برای تماشاگر که خودش بسازد و ازش لذت ببرد. سرگئی لوزنیتسا هم برای همین اسم فیلمش را گذشته خوشی من، گذاشته است تا هر کسی آن طور که دوست دارد داستانش را برای خودش بسازد و لذتش را ببرد. 
خوشی من روایت سفر گئورگ راننده کامیون جوانی است، سفری از روز روشن به درون کابوسی تاریک. در ابتدای سفر، آنجا که هنوز همه چیز روشن و واضح است، پلیسِ بین راهی کامیون را نگه می دارد، صرفاً قصد اذیت دارد تا بلکه از این راه پولی به جیب بزند. ولی حواس شان به زنی راننده پرت می شود، گئورگ هم فرصت را غنیمت را می شمارد، مدارکش را بر می دارد و به کامیونش بر می گردد. ولی دیگر در کامیون تنها نیست، پیرمردی صندلی کناری را اشغال کرده است و برای خودش جا خوش کرده . این که پیرمرد کیست و از کجا آمده و به کجا می خواهد که برود معلوم نیست، اهمیتی هم ندارد. پیرمرد حاضر است در عوض مسافتی که با کامیون می خواهد برود برای گئورگ قصه زندگی‌اش را تعریف کند، ولی مگر کسی از او خواسته بود که این کار را بکند ولی این هم آنچنان اهمیتی انگار ندارد. گئورگ عجله دارد، می خواهد که هر چه سریع تر از مهلکه بگریزد و وقت چانه زدن با پیرمرد را ندارد راه می افتد، پیرمرد هم شروع می کند داستانی از سال های دور، از سال های جنگ تعریف کند. داستانی از شقاوت و بی رحمی آدم ها. پیرمرد تعریف می کند که چطور در یک لحظه همه چیزش و مهم تر از همه اسمش را به خاطر لذت دیگران از دست داده است. دیگر نه کسی است نه جایی دارد که به آن برگردد، پیرمرد آواره دنیاست. پیرمرد همان طور که آمده بود ناگهان ناپدید می شود. این که پیرمرد کجا رفت و آیا دوباره قرار است برگردد هم انگار اهمیتی ندارد، آن چیزی گه مهم است راه و روشی است که پیرمرد نشان‌مان داده است. 
فريتز لانگ يك بارى راجع به ام گفته بود، كه دوست نداشته همه صحنه های قتل را نشان دهد. گفت که با نشان ندادنش  هر کسی بدترین نوع از خشونتی را که به نظرش می رسد را تجسم می کند و با این کار همه همدستش می شوند و داستان کسالت بار نمی شود (+).  لوزنیتسا هم همين شيوه را دارد، حتی يك گام هم از اين فراتر می رود. نه تنها تكه های كوچك داستان را حذف می كند تا بيننده خودش داستان سرايی كند، حتی گاهی وقت ها حلقه های اتصال زنجير فيلم نامه را هم از هم پاره مي كند تا بيننده اش هر طور كه دوست دارد كل داستان را شكل دهد. هر طور كه می پسندد اين كابوس پر از شقاوت و بی رحمی را تصور كند، درست به مثابه همان ماجرای فيل در تاريكى. قصه پيرمرد شروعی بود بر مجموعه قصه های در هم تنيده كه داستان را پيش می برند. قصه اول یاد بیننده می داد که باید داستان سرای خودش باشد و در این كابوس تيره‌ رها شده تا آنطور كه خودش دوست دارد دنيايش را بسازد. گاهى اوقات نوری بر بعضي صحنه‌ها تابیده می شود، يك تكه هايی از جهان روشن می شود، ولی هر کسی بايد خودش تصميم بگيرد كه آن چيزي كه در دل تاريكى كشف كرده چيست. در نهایت این وابسته به قدرت درک خود آدم است که اجازه دهد تا تصاویر زیبا و در عین حال ترسناکِ فیلم آرام آرام در پیش چشمش دنیای جدیدی را شکل دهد و تبدیل به موجود ترسناکی شود که به طور غیر قابل باوری ویرانگر است. بی شک خوشی منِ لوزنیتسا فیلم بزرگی است، همان طور که زوياگینتسف گفته است یکی از قدرتمندترین فیلم های زمان ماست (+).

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

کسوف یا چه چیزی واقعاً آن پشت پنهان است




بالاخره کسوف را دیدم و بعد از چند سال سه گانه معروف شب، کسوف و ماجرا برایم شکل بهتری گرفت. کسوف به نوعی اختتامیه ای بود بر ماجرایی که در ماجرا شروع شده بود. ماجرایی که بعد ها می شود خلاصه اش را در صحرای سرخ دید. هر بار که به کسوف فکر می کنم، آن ترسی که هر لحظه در صورت ویتوریا بود یادم می آید، ترسِ تنها بودن، ترسِ تنها نبودن، ترسِ نزدیک شدن، ترسِ نزدیک نشدن. یاد آن فضاهای خالی پایان فیلم می افتم، آن نماهای باز خاک گرفته، آن صورت های خستهِ بی روح. به زندگی آدم هایی که دیگر نمی توانند ترس هاشان را پشت چیزی مخفی کنند فکر می کنم، به زندگی آدم هایی که بعد از آن در صحرای سرخ می بنیمشان که چطور بی هدف جلو می رود.

آنوقت ها که گدار هنوز منتقد هم بود در کایه دو سینما، یک گفتگویی کرده بود با آنتونیونی در باره صحرای سرخ. یک جایی در پایان مصاحبه آنتونیونی می گوید "يك موضوع جالب: در اين لحظه در حال مصاحبه با آقاى گدار هستم، يكى از مدرن ترين و مستعدترين سينماگران امروز و لحظاتى پيش نيز مشغول ناهار خوردن با رنه كلر بودم يكى از بزرگ ترين كارگردانان گذشته، اينها اصلاً نمى توانند گفت وگوهايى يك دست و مشابه باشند ... كلر بسيار نگران آينده سينما بود در حالى كه ما برعكس (فكر مى كنم شما هم موافق باشيد) به آينده سينما اميدواريم.". و من بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم که انگار آدم های تنها داستان های بیشتری دارند، برای همین است که آنتونیونی فکر می کند که در آینده سینما بهتر می شود چون آدم ها بیشتر تنها می شوند. برای همین است که دنیایی که الکس عکاس آگراندیسمان آخرش انتخاب می کند دنیای خیال است، دنیایی پر از تنهایی

پ.ن.: ماجرا، شب، کسوف، صحرای سرخ و آگراندیسمان را آنتونیونی یکی بعد از دیگری در بین سال های ۱۹۶۰ تا ۱۹۶۶ در یکی از بهترین دوره های فیلم سازی اش ساخت. برای همین است که می شود رد پایش را به راحتی از فیلمی به فیلمی دیگر دید

شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۰

سه روز با آنتونیونی - روز سوم


پیرمرد را نباید فراموش کرد، همان پیرمردی که می خواست تا برای دیود لاک فیلم حرفه خبرنگار داستان زندگی اش را تعریف کند. همان جایی که برای ما تصویر را قطع کردند تا نمای بعدی فیلم داستان پیرمرد باشد. صحنه، صحنه جدیدی بود ولی داستان پیرمرد نبود. داستان دیگری از زندگی خود لاک بود و قصه پیرمرد جایی در افکار لاک گم شد. پیرمرد و داستانش را آدم نباید فراموش کند، تا یادش بماند هر کسی قصه خودش را دارد. هر قصه ای ممکن است در لابه لای قصه های دیگر گم می شود ولی گم شدن هم قسمتی از پیدا کردن است



جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۰

سه روز با آنتونیونی - روز دوم

می رسد وقت هایی که آدم احساس می کند، دیگر آدم ها حرف هایش را نمی فهمند. دلیل و مدرک و گواهی و شاهد هم فایده ندارد. انگار که دارد با زبانی حرف می زند که دیگر کسی نمی داند. این وقت هاست که آدم یاد توماس، عکاس جوان آگراندیسمان، می افتد. عکس ها و نگاتیوهای توماس را که می دزدند، دیگر چیزی ندارد تا حرف هایش را برای دیگران ثابت کند. دیگر نه کسی حرف هایش را باور می کند نه کسی می خواهد که باور کند. آنجاست که توماس درگیر آن بازی تنیس کزایی می شود، آنجاست که زبانش عوض می شود، آنجاست که واقعیت هایش تغییر می کنند

پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۰

سه روز با آنتونیونی - روز اول

آدم باید گاهی اوقات جک نیکلسون رو در آن سکانس پایانی حرفه خبرنگار یادش بیایید. آن اتاق در بسته با آن پنجره حفاظ دار را یادش بیایید. باید آن برداشت طولانی آخر فیلم را یادش بیایید و یادش بماند اگر حوصله و تحمل روی زمین ماندن را ندارد، هنوز می شود از آن پنجره به آسمان رفت. یادش بماند می شود مثل همان دوربینی که آرام آرام از اتاق خارج می و شود و تصویرش به بیرون پرواز می کند، می شود پرید و اسیر زمین نشد.