Monday, February 8, 2010

اندر احوالات تردید ساخته واروژ کریم مسیحی و شوخی هایش

درباره تردید آخرین و در واقع دومین ساخته بلند واروژ کریم مسیحی حرف های زیادی زده شده است و می شود زد. یکی از جالب ترین نکات فیلم رودست هایی است که کارگردان به بیننده فیلم می زند.
در شروع داستان آنجا که سیاوش برای اولین بار دوستش گارو را در سینمای قدیمی می بیند، به دیوار های سینمای قدیمی، پوستر های فیلم هایی از گوشه و کنار دنیا را زده اند. فیلم هایی که کم کم دارند مانند خود سینما که ویران شده است و نگاتیو هایی که در حال خراب شدن هستند، از یاد ها می روند. روی دو دیوار رو به روی هم در راهرو سینما آنجا که سیاوش و گارو مشغول صحبت هستند، پوستر فیلم های کابوی نیمه شب و ماجرای نیمروز روبه روی هم بر روی دیوار نصب شده است. غیر از آنکه کریم مسیحی می خواسته علاقه اش را به تاریخ سینما نشان دهد و یادی از فیلم هایی که هر کدامشان در زمان خودشان جریان ساز بوده اند بکند، و همچین کنایه ای هم بزند به سینمایی که در حال زوال است که در پلان بعدی این را با پوستر چشمه بیشتر نشان می دهد، به نظر می رسد کریم مسیحی می خواسته با گذاشتن این دو تصویر و بعد تر با پوستر چشمه با بینندگانش یک جور شوخی بصری هم بکند.
پوستر های ماجرای نیم روز و کابوی نیمه شب به خودی خود سوای از فیلم هایشان جزئ تاریخ سینما محسوب می شوند. پوستر ماجرای نیمروز هم تصویر یک دوئل را نشان می دهد که ما از پشت سر یکی از طرفین به طرف دیگر نگاه می کنیم. تصویر گری کوپر را نشان می دهد که در حال حرکت به سمت مرد است و مرد که تنها از پشت سر او را می بینیم آماده شلیک به سمت او است. تصویر آدم را یاد صحنه پایانی فیلم می اندازد که سیاوش به طبقه بالای خانه می رسد و دانیال در یک نبرد دوئل مانند شروع به شلیک می کند، هماند گری کوپری که در عکس هنوز در حال حرکت است ولی رقیبش آماده شلیک. در کابوی نیمه شب، جان وایت در حالی که با یک دستش دست دیگرش را گرفته و در کنار دوستاش ایستاده است، که بعد تر ها در انتهای داستان مانند سیاوش تیر خورده است که با دست راستش دست چپش را گرفته و به دنبال دوستش می رود.
در صحنه بعد کریم مسیحی سراغ پوستر چشمه می رود و این بار نیش محکم تری به بیننده می زند. آنجا که سیاوش به گارو می گوید این رو دیدی و گارو بدون انکه جوابش را بدهد، توجهش به سمت کارگری که برایش متر آورده است پرت می شودو انگار که دیگر کسی به فکر این چیز ها نیست. از طرف دیگر کریم مسیحی با آن پوستر چشمه در سینما، به ما میگوید که این سینما محل مهمی است، جایی است که همه چیز از آنجا سرچشمه می گیرد و همه چیز در آنجا معلوم می شود، هم در داستان هم در زندگی. سینما جایی است که سیاوش، گارو و بعد تر مهتاب تمام کشفیاتشان راجع به ماجرا را انجام می دهند و برای بیننده هم، هم چیز را مشخص می کنند.
اما بعد تر ها کریم مسیحی سعی می کند تا کار را برای بیننده اش ساده کند، ماجرا را پیش می برد و تقریبا هر بنده ای که چیزی از هملت بداند بعد از ماجرای مسافرخانه مطمئن می شود که داستان، داستان هملت است. کارگردان هم کاری به کار بیننده ندارد و اجازه می دهد که بیننده از کشفش احساس شادمانی کند و به خودش ببالد که از فیلم جلو افتاده است. کمتر از ۱۰ دقیقه که از این ماجرا می گذارد و سیاوش برای دومین بار وارد سینما می شود، او را نشسته بر روی یک صندلی می بینیم، که بالای سرش یک تابلوی هلمت نصب شده است. بازی کارگردان با بیننده در اینجا بسیار جالب است. کریم مسیحی مانند پدری که می خواهد به کودکش بفهماند که حواسش به کارهای کودک است، اول تابلو را نشان می دهد که به ما بگوید می داند که ما می دانیم و بعد شروع می کند و قصه اش را آن گونه که دوست دارد پیش می برد.

به هر حال تردید هم فیلم بی نقصی نیست و اشکالات خودش را دارد. ولی دیدن فیلمی از کارگردان پرده آخر چیز است که نمی شود به این راحتی از کنارش گذشت

پ.ن: محبوب این نوشته را خوانده و می گوید که آنجا که مهتاب و سیاوش در سینما مشغول صحبت هستند، تابلوی افلیا را در سینما نشان می دهد که در انتهای داستان که دوربین از روی صورت مهتاب به داخل آب می رود صحنه مشابهی را به یاد می آورد

Saturday, January 30, 2010

البته اگر واقعیت آن زمان را در نظر بگیریم، می بینیم آرش سیاوش کسرایی در شرایطی نوشته شده که جامعه از لحاظ اجتماعی، سیاسی ناامید بوده و در نتیجه هنرمندانی از قبیل کسرایی احساس کردند باید به جامعه امید بدهند که به نظر من نقطه مثبت آرش کسرایی هم در همین است
پس حالا می توانیم راجع به امید هم صحبت کنیم. من فکر میکنم امید دروغین بدتر از ناامیدی است. چون نا امیدی باعث می شود ما دست به عمل بزنیم. آرش نوشته من فرزند نا امیدی است و در ناامیدی کامل دست به کاری می زند. در حالی که تا کنون امید های دروغین و خود فریبی ها سال ها ما را عقب انداخته. من اولین پرسشم بعد از خواندن آرش کسرایی این بود که چرا داستان آرش ما را خواب می کند؟ این قصه که خواب آور نیست، و به این نتیجه رسیدم که نیت شاعر و ساختمان اثرش دو راه جدا را می روند، و برای همین، آرش کسرایی ضد چیزی را می گوید که خودش می خواهد.
.
.
.
بله ولی شما زمینه را به گونه ای فراهم کردید که آن مردمی که راجع به هومن افسانه ساخته بودند، با افسانه خادم بودن او زندگی را ادامه دادند.
مردمی که کمبود های خود را با اسطوره های که می سازند پر می کنند گاهی ندانسته اسطوره دروغین هم می سازند. تمام داستان همین است. در شعر کسرایی نیاز مردم یک قهرمان می سازد. در نوشته من نیاز مردم نخست یک قربانی می سازد، بعد همان نیاز از او یک اسطوره می سازد و بعد منتظر می نشیند که اسطوره نجاتش بدهد. در این میان به طور مکمل، گونه دیگری از کارکرد این اسطوره سازی هم هست، در شکل داستان هومن، حتا وقتی آرش می گوید او زنده است، ذهن اسطوره ساز، فورا او را به زنده معنوی تبدیل می کند، و نه کسی که با مرگی دروغین گریخته و جایی به راحتی زندگی می کند. حتی آرش نمی تواند این اسطوره را واژگون کند، عملا هم او با کمان هومن است که تیر می اندازد و با مرگ خود، اسطوره او را هم به نوعی دیگر اعتبار می بخشد
.
.
.
پس در واقع به اعتقاد شما جواب جامعه به کسرایی جوابی احساسی بوده است؟
بله، زیرا مبانی فکری چنین برخوردی به نظرم غلط است، گیرم هم قهرمانی ملتی را نجات دهد، آیا آن ملت به این ترتیب عوض میشود؟ بند آخر نوشته من تصویر همین پرسش است: مردمی که نشسته اند تا زمانه برایشان قهرمانی بیافریند، و خودشان کاری نمیکنند. نه، بر عکس من کوشیدم تا آنجا که توان دارم موقعیت هایی به سازم که هم آرش هم دیگران، در ان آزمایش شوند. دادن این آگاهی، این روان شناسی، و شناخت به نظر من مهمترین است


جدال با جهل
گفتگو های نوشابه امیری با بهرام بیضایی


Thursday, January 28, 2010

فیزیک کوانتوم مسئله معروفی دارد به نام دیوار بینهایت. ماجرا از این قرار است که اگر یک ذره آزاد در یک فضای لایتناهی بدون محدودیت قرار گیرد، هیچ گاه نمی تواند یک مکان یگانه پیدا کند که در آن کمترین سطح انرژی را داشته باشد. ولی اگر همین ذره در بین دو دیواره به اصطلاح بی نهایت با فاصله متناهی باشد همیشه جایی وجود دارد که در آن کمترین سطح انرژی و بیشترین تمایل به ایستادن را دارد. استاد شوخ طبع ما هم در سر کلاس این مسئله را تشبیه می کرد به زندگی در آمریکا و یا جایی مثل کوبا. می گفت وقتی شما اینجا زندگی میکنید آزادی تا اندازه ای زیاد است که شما هچ وقت نمی توانید مطمئن باشید کاری که انجام می دهید درست ترین کار است، چون همیشه برای شما انتخاب های دیگری هم هست، ولی اگر در جایی مثل کوبا زندگی کنید که حکومت دور تا دور کشور را دیواری فرضی کشیده، همیشه می توانید کاری پیدا کنید که برای شما بهترین کار باشد، حتا اگر آن کار ترک کوبا باشد.

حالا این شده وضعیت من، ۴ سال پیش که تصمیم گرفتم برای تحصیل بیایم اینجا، هم کار خوبی داشتم هم اگر مانده بودم تا الان یا دکتر شده بودم، یا در شُرفش بودم. ولی تمام آن چیزها را برای ان که فکر میکردم و البته هنوز هم فکر میکنم که تصمیم درست بوده، رها کردم و آمدم. ولی در این یک ماه و چند روزی که تصمیم گرفتم استادم و یا به طور دقیق تر موضوع تزم را عوض کنم و حتا الان که این کار را کردم، از هیچ چیز مطمئن نیستم. هیچ کدام از مسائل معمولی که بر اساس آنها آدم می تواند انتخابش را بسنجد تقریبا برای من جواب نمی دهد. هر دو استاد هایم آدم های خوش اخلاق، با سواد و در زمینه کاریشان آدم های جا افتاده و معروفی هستند. مسائل مالی هم خیلی مطرح نبود. حتا برای هر دو هم بازار کار تقریبا خوبی وجود دارد. ماجرا فقط این است که موضوع قبلی در راستای علوم بنیادی بود و این یکی کاربردی. طبیعتاْ بازار کار علوم کاربردی این روزها بهتر است و عمده دلیل من برای این انتخاب هم همین بود ولی لذت کار کردن در علوم بنیادی چیز دیگری است. علوم کاربردی این روزها سرعت بیشتری رشد می کنند ولی به همین صورت هم به پایان میرسند و همین جاست که من دلم میخواهد بروم و به همان فیزیک بچسبم و حالت جامد کار کنم چون می دانم سال ها و سال ها جا برای کار کردن و چیز یاد گرفتن وجود دارد ولی به هر حال ممکن است کار مناسب پیدا نشود (البته در زمینه کاری نمی شود مشکلات پیشینه ملیتیم را هم کم تاثیر دانست). در نهایت یک جور بهینه سازی بین لذت و آینده کاری بهتر است.
تمام تلاشم را در این چند وقت کرده ام که ماجرا را در همین سطح از تفکر نگه دارم و درگیر این فکر های کلان تر زندگی نشوم که کلان علم به چه درد می خورد و در کل تمام این چیز ها در زندگی چه نقشی دارد و هدف چیست. حتا سعی کرده ام که وارد بحث های میانی تری هم مثل فلسفه علم و یا بحث های پوزیتیویستی هم نشوم و ماجرا را در همین حد نگاه دارم. به هر حال یا پایه های ایدئولوژی من در زندگی داغون است یا اینکه واقعا تصمیم بزرگیست، به هر حال دارد من را می لرزاند

اولین هفته کار جدید هم الان چند روز است که شروع شده و احتمالا این بحث ها هم تا چند وقت دیگر از لایه های رویی فکر من به زیر تر ها میروند و امیدوارم سالهای سال در آینده به این نتیجه نرسم که بهینه سازی اشتباهی انجام دادم و اگر آن یکی راه را ادامه می دادم آدم موفق تری بودم.

Monday, January 18, 2010

دست‌هات مال من؟

با دست‌های من بنويس

با دست‌های من غذا بخور

با دست‌های من موهات را مرتب کن

با دست‌های من به زندگی فرمان بده

فقط دست‌هات را

از تنم بر ندار



می‌شود وقتی از کنارم می‌گذری

موهام را بهم بريزی

بعد مرتب‌شان کنی؟

...

خب بوسم هم بکن!

تنم مال تو

بوسم نکن ببين

چگونه برای لب‌هات

گريه می‌کند تنم

...

نفس‌هات مال من؟



چقدر دنيا ناامن شده!

بگذار دست‌هات را

پنهان کنم توی جيب‌هام

بگذار قشنگی‌ات را قورت بدهم

دنيا ناامن شده

بانوی من!


تو نباشی

آنقدر گريه می‌کنم

که خدا دنبالت بگردد و دعوات کند

بعد خودم براش زبان در می‌آورم.

مرسی که هستی

و هستی را رنگ می‌‌آميزی

هيچ چيز از تو نمی‌خواهم

فقط باش

فقط بخند

فقط راه برو

نه.

راه نرو

می‌ترسم پلک بزنم

ديگر نباشی



Friday, January 8, 2010

سیمای مرد مغول در جوانی

برای من که سربداران قسمت مهمی از دوران کودکی و نوجوانی ام بوده و جوانی را با عیار تنها، عیار نامه و فتح نامه کلات شروع کرده ام، دیدن مغول کار راحتی نیست. آدم نمی داند با تموچین جوانِ سرگی بودروف یگانگی کند یا آرزو کند کاش هر چه زود تر بمیرد و ماجرا ها در تاریخ جور دیگری رقم بخورد.

Tuesday, December 22, 2009

You can't middle with other people's feelings, least of all our own child's

Man in the Dark - Paul Auster

Wednesday, December 16, 2009

Clara

Interview Project - Clara