شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۵

چایی



آنا تیخانوونا زنی قدیمی بود. می‌گفتند تنها معلم اداره وقتی کسی دور و برش نباشد، هنوز چایی را از درون نعلبکی سرمی‌کشد. به هیچ عنوان چایی سبز را به عنوان چایی قبول نمی‌کرد و حتی از دم‌نوش‌های گیاهی که در اثر یک سری سو‌تفاهم «چایی» خوانده می‌شوند هم متنفر بود. در نظر او چایی باید به سیاهی قیر و به تلخی وجدانِ معصیت‌کار باشد. یا شاید هم برعکس، به سیاهی آن وجدان و به تلخی قیر.

قسمتی از کتاب نگهباننو
نوشته سرگی لوکیاننکو

یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۵

روزمرگی

And I 
Will close my eagle eyes 
hang up my skin to dry (+


۱. افتتاحیه فیلم مادر جون هو بونگ بو نوعی انگار پایان فیلم است (+). مثل اینکه فیلم در مسیری دایره‌وار به اولش باز می‌گردد. مادر خسته‌ی تنها که تمام زمان فیلم را صرف این کرده که پسرش را از زندان نجات دهد، اول با این هدف که ثابت کند پسرش بیگناه است و بعد حتی برای آزادی پسرش دست به قتل بزند در عنوان بندی ابتدای فیلم بر روی چمن‌زاری ایستاده است. موسیقی‌ای روی تصویر شنیده می‌شود که انگار به گوش او هم می‌رسد چون کم‌کم شروع به رقص می‌کند. رقصی بی‌خیال با دستانی معلق در هوا که به هر سو می‌روند ولی ناگهان در میانه رقص می‌شکند، دستانش می‌افتند و حال گریه می‌گیرد. چند قدمی بر می‌دارد، باز به خودش مسلط می‌شود و دوباره از اول همراه با موسیقی می‌رقصد.

۲. روزمرگی مثل لباسی آدم را دربرمی‌گیرد، بعد کم‌کم شروع به نفوذ به درون پوست می‌کند و با سلول‌ها در هم می‌آمیزد. در نهایت تا جایی پیش می‌رود که حتی به خود DNA هم می‌رسد و آن را تغییر می‌دهد. جهش و با حتی evolution به آن مفهوم مرسوم ژنتیک به حساب نمی‌اید بلکه فقط آدم را سازگار می‌کند، به قول خارجی‌ها accustomed به زندگی می‌کند. موضوعات مورد علاقه را تغییر می‌دهد و حوصله فعالیت‌های قدیمی را کم می‌کند. خنده‌ها و شادی‌هایش منعطف به جزئیات کوچک هر روزه می‌شود و دردسرهایش تبدیل به برنامه‌ریزی برای آینده. حتی شاید مثل مرد عنکبوتی ۳، احساس قدرت کند، سیاهی وجودش را بگیرد و همه چیز را فراموش کند. اما گاهی اوقات وسط این خنده‌های کوچک و شادی به خاطر جزئیات ناگهان آن خود قبلی بیرون می‌زند و مثل همان تصویر مادر رقصان چیزها در هم می‌شکند و آدم به خودش می‌آید که اینجا چه خبر است. اما روزمرگی همچون روح خبیثی که آدم را تسخیر کرده باشد دوباره کنترل را به دست می‌گیرد، آن موضوع خوشایند را جلوی چشم می‌آورد و دوباره خنده‌ها و رقص از سر گرفته می‌شود. نه اینکه شادی از سر جزئیات زندگی به خودی خود چیز بدی باشد، بلکه این تن دادم به فقط این گونه شادی است که دردناک است. حتی مشابه گیلتی پلژر هم نیست؛ نوعی زندگی زایل شده است.

۳. این نبردی‌ست که این روزها دائما در من جریان است و حتی وقتی که تمام شود، اگر تمام شود هم فکر نکنم به راحتی بتوانم سرم را بالا بگیرم و دوباره به زندگی سابق برگردم. به قول پل آستر در کتاب سانست پارک "وقتی که نبرد تمام می‌شود سربازها دیگر پیر شده‌اند، آدم‌های ساکتی که دیگر راجع به نبردهایی که جنگیده‌اند صحبت نخواهند کرد."

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۵

Some fights just get you bloody



شاید باید یکسره به آخر هفت رفت، آنجایی که سامرست و میلز، جان دو را دست بسته به سمت مکانی می‌برند که قرار است جسد دو قربانی باقی‌مانده را نشان بدهد. هر سه سوار ماشین‌ هستند. بین دو پلیس و قاتل زنجیره‌ای نرده‌های فلزی معمول ماشین‌های پلیس آمریکایی قرار گرفته. نرده‌هایی که قرار است محکوم را از همان اول در قالب زندان قرار دهد. اما در فضای بسته ماشین، با آن نرده‌هایی که وسط ماشین قرار داده شده، سوال اصلی این است که زندانی واقعی کیست. فیلمبرداری خنجی دائم نقطه دیدش را تغییر می‌دهد و از نمایی به نمای معکوس تغییر می‌کند و هر بار یکی را پشت میله‌ها قرار می‌دهد. از دید جان دو، این پلیس‌ها هستند که در قید و بند افکار خود و ملزومات اجتماعی اسیرند، خودش که سال‌هاست آزاد است و حالا در پی آزاد کردن دیگران است. طبعا اما از نظر میلز جان دو دیوانه‌ایست که زیادی دچار توهم شده و باید زندانی شود. همین طور مشغول بحث است تا بلکه بتواند با منطق سر راست خود جان دو را قانع کند. سامرست اما به آرامی مشغول رانندگی‌ست. در این که جان دو باید به مجازات اعمالش برسد شکی ندارد، ولی نمی‌تواند او را تحسین نکند. برای همین در میان همه آن بحث‌های پرشور میلز، سامرست فقط یک سوال دارد: «چطور ممکن است آدمی که برای نجات اجتماع دست به قتل می‌زند از شکنجه کردن و کشتن آدم‌ها لذت ببرد؟»

به نظر سامرست تنها راه زنده ماندن در این جامعه وحشی بی‌تفاوتی است. بی‌تفاوتی را باید یاد گرفت. آدمی که خوابیده باشد را می‌شود بیدار کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده باشد را به سختی می‌شود بیدار کرد. جان دو هم این را فهمیده است و برای همین می‌گوید «دیگر نمی‌شود روی شانه کسی زد تا توجه‌اش را جلب کنی، حتما باید با پتک بزنی تا حواس آدم‌ها به سمت تو جلب شود». اما در برابرش میلر نشسته، پلیسی که ریشه‌اش به کاراگاهای معروف نوار می‌رسد. خسته و با لباس‌ و ظاهری به هم ریخته. هدفش برقراری نظام جامعه به هر قیمتی است تا یک بار دیگر ثابت کند که قهرمان است. قهرمانی که برای هیچ‌کس غیر از خودش شاید اهمیتی نداشته باشد ولی برای این کار خودش را بالاتر از قانون می‌بیند. برای همین پیچیدگی مساله‌ای که پیش رویش هست را درک نمی‌کند. ترس و اضطراب عمیقی که قاتلی زنجیره‌ای در جامعه ایجاد می‌کند را ندیده می‌گیرد و فقط به پیدا کردن و مجازات قاتل فکر می‌کند. الکل نمی‌خورد که لذتش را ببرد، فقط آبجو می‌خورد که زمان بگذرد و کمی سرش سبک شود. اما همکارش در لحظاتی که در حال بررسی شواهد هستند هم آبجو نمی‌خورد. برای او این کار در حکم تفریح است. دلیلی تا بتواند زندگی را تحمل کند و ادامه دهد. برای همین هم لذتش را نیمه کاره رها نمی‌کند. به جای آبجو از میلز طلبِ شراب می‌کند و از اومی‌خواهد که اجازه دهد تنها به خاطر ارضای کنجکاوی‌اش هم که شده این پرونده را تا انتها دنبال کند. جان دو فقط برای او فقط یک قاتل معمولی نیست که نهایتش دستگیری و مجازات باشد، بلکه دریچه‌ای به دنیایی جدید است. برای جنگجوی کهنه‌کاری مثل سامرست، که انگار شکست واقعی را از روزگار را خیلی قبل‌تر خورده و حالا گوشه‌ایی برای خودش نشسته تا هر چه زودتر این چند روز آخر کار هم بگذرد و بتواند در زندگی کوچک و جمع و جور خود مچاله شود تا مجبور نباشد هر بار که به زمین مبارزه‌ای می‌رسد از خیرش بگذرد و با خودش تکرار کند که من قبل‌ترها خیلی قبل‌تر شکست بزرگ‌تری خورده‌ام، اینها دیگر فایده‌ای ندارد، این مبارزات فقط آدم را بیشتر زخم می‌زنند، جان دو در حکم راه فرار است. یافتن راه جدیدی برای زندگی از طریق سرک کشیدن. برای همین هم وقتی که خانه جان دو را پیدا می‌کنند و میلز در به در به دنبال شواهد و اثر انگشت است، سامرست سر فرصت در اتاق مطالعه‌ی کوچک و جمع و جور جان دو نشسته و یادداشت‌های روزانه‌اش را می‌خواند. دنبال راه جدیدی برای زندگی است. 




اما نکته همان چیزی است که ریچارد دایر در کتاب «هفت» مجموعه BFI به آن اشاره می‌کند که «فیلم به شکل راسخی بیانگر این نکته‌است که کار دنیا از نجات و صلاح گذشته‌است.» جامعه همه را به سمت نابودی می‌برد. جان دو و میلر که دو سر طیف قرار گرفته‌اند و تکلیف‌شان مشخص است. این میان فقط سامرست می‌ماند و تریسی همسر بی‌گناه میلر. شاید آخرین امید سامرست برای رهایی از این منجلاب شهری فکر کردن به جان دو و هدفش است. که در این میان هنوز آدم‌هایی وجود دارند که بی‌توجه نیستند. ولی جان دو هم در حلقه خودش گیرکرده است. این‌قدر در تنهایی برای خودش فرضیه بافته که مثل قطب نمای حق یابی شده که همیشه به طرف او می‌چرخد. اما سوال سامرست همین جاست که مشکل ماجرا را نشان می‌دهد، که تو فقط این قتل‌ها را برای هدفی والا انجام ندادی، تو خودت هم از تک‌تک آنها لذت می‌بردی، به آن‌ها افتخار می‌کردی. و همین می‌شود تیر خلاصی برای سامرست که تلاش کند این بار واقعا خودش را به خواب بزند. شاید چند سال بعدتر در داستان در گوشه تختی رو به پنجره بنشیند و واقعا تیری در سرش خالی کند. شاید هم مثل انتهای رهایی از شاوشنک طنابی به گردن خودش بیاندازد و این بار خودش را واقعا بکشد.

در این میان حساب تریسی اما جداست. تریسی در این وسط بی‌گناه ماجراست و دقیقا به همین دلیل می‌میرد. این ایدئولوژی اصلی فیلم‌های فینچر است که در این دنیای پر از خشونت جایی برای آدم‌های بی‌گناه نیست. نماد بارزش را شاید باید در فیلم قبلی فینچر، بیگانه ۳ و حتی قبل‌تر از آن در قسمت پیشین مجموعه بیگانه یعنی بیگانگان جیمز کامرون دید. کامرون هم مثل هر کدام دیگر از بزرگان هالیوود در دوره جدید مهم‌ترین هدف فیلم‌هایش نجات است. از نجات جان یک نسل (اواتار) تا نجات یک ادم برای حفظ آینده (ترمیناتور ۱ و ۲) و حتی نجات کودکی تنها در یک ایستگاه فضایی متروکه از میان صدها بیگانه مهاجم (بیگانگان). اما همین کودک بی‌گناه که مظهر حیات است و تمام هم و غم سروان ریپلی در طول فیلم به حفظ جان او مربوط است هم در نهایت هم به همراه سفینه‌ای کوچکی به همراه او ایستگاه فضایی را ترک می‌کند. کامرون به هدف اصلی خود دست یافته و داستان را همین جا به پایان می‌رساند (می‌شود خیلی بیشتر از این راجع به شعارزدگی کامرون و به طبع آن بیشتر از این صحبت کرد ولی جایش اینجا نیست). اما دقیقا فینچر از همین جا داستانش را شروع می‌کند. دخترک بی‌گناه داستان در همان تیتراژ آغازین فیلم طعمه بیگانه می‌شود و می‌میرد و تمام زحمات کامرون و امید و آرزوهای هالیوودی‌اش برای نجات نسل بشر در چشم به هم‌زدنی پوچ می‌شود. سفینه دچار مشکل می‌شود در سیاره‌ای دورافتاده سقوط می‌کند که از قرار معلوم چیزی شبیه زندان است. جامعه‌ی سرد و خشنی که به ابتدایی‌ترین اصول اولیه زندگی کاهیده شده‌اند و برای دفاع حتی چیزی بجز چاقو ندارند. همین طرز فکر است که از بیگانه ۳ تا هفت نفوذ می‌کند و جان تریسی بیگناه را در میان داستان می‌گیرد. در نهایت همه محتوم به فنا هستند

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۴

انتظار



یکی از غم‌انگیزترین روزهای زندگی من وقتی بود که مادرم گفت سوپرمن وجود نداره. من عاشق کتاب‌های کمیک بودم وهمیشه می‌خوندم‌شان. دوستشان داشتم برای این که حتی در عمق بدبختی هم با خودت فکر می‌کردی «اون می‌اد، من فقط نمی‌دونم کی ولی اون همیشه می‌اد و همیشه همه آدم‌های خوب رو نجات می‌ده و آن‌ها هیچ‌وقت آخرش...». نمی‌دونم شاید کلاس چهارم و یا پنجم بودم. داشتم کتاب می‌خوندم و همین‌طوری به مادرم گفتم «می‌ٔدونی مامان، به نظرت سوپرمن اون بالاست؟» 

مادرم گفت: «سوپرمن واقعی نیست.»

من با یه حالی گفتم «نیست؟ منظورت چیه»

«نه، اون که واقعی نیست.»

فکر کرد مثل وقتی که فهمیدم بابا نوئل واقعی نیست گریه می‌کنم ولی من گریه می‌کردم چون کسی دیگه اون‌قدر قدرت نداشت که برای نجات ما بیاد.



در انتظار سوپرمن - دیویس گوگنهایم (۲۰۱۰)

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۹۴

رود راوی


«تکرار می‌کنم. اگر پرنده‌ها تا امروز زنده مانده‌اند و خاطره تو را زنده نگه داشته اند، به خاطر این بوده است که همسرم اینجا بوده. برای همین است خانم، که می‌خواهم این قناری‌ها در مرگ به دنبال همسرم بروند. زنده نگه داشتن خاطرات تو تنها کاری نبوده که همسرم برای من می‌کرد. اصلا من چطور می‌توانستم زنی مثل تو را دوست بدارم؟ به این خاطر نبود که همسرم کنار من می‌ماند؟ زنم کاری می‌کرد که همه رنج زندگی را فراموش کنم. او از دیدن نیمه دیگر زندگی من سر‌باز می‌زد. اگر غیر از این بود، دور و بر زنی مثل تو، حتما باید صورتم را برمی گرداندم یا سرم را پایین می‌انداختم.
خانم، لطفا اجازه دهید که این قناری‌ها را بکشم و آن‌ها در قبر همسرم دفن کنم.»(داستان کوتاه قناری‌ها نوشته کاواباتا یاسوناری)



ریور، استیوی و کل خانواده‌اش، رییس‌شان کریسی و خانواده‌اش حتی رییس او و نامزد روانکاوش شبکه‌ایی را تشکیل داده‌اند که ریشه‌اش بر مجموعه‌ای ازدروغ‌هاست. دروغ‌هایی که سهم بزرگی از آن را نه دروغ‌های روزمره‌ای که به دیگران می‌گوییم بلکه دروغ به خود تشکیل می‌دهد. آدم‌هایی که به واسطه شغل و حرفه‌ای که دارند لابد باید آدم‌های خبره‌ای در حل معما و تشخیص حقیقت از دروغ باشند ولی انگار از همین رو آدم‌های زرنگ‌تری در پنهان کردن اسرار شده‌اند. و اینقدر سال‌هاست خود واقعی‌شان را پنهان کرده‌اند که خودشان هم اسرارشان را از یاد برده‌اند و دروغ‌های‌شان تبدیل به واقعیات روزمره زندگی‌شان شده‌است. همه این‌ها، همه این بی‌ثباتی‌ها و عدم‌تعادل‌‌ها، همه این ساختار شکننده مثل هر نمونه دیگری آماده یک ضربه است. ضربه‌ای که لابد قرار است مثل دومینو تکه‌های پازل را یکی بعد از دیگری سرنگون می‌کند و کل ساختار را در هم فرو بریزد.
اما ریور و همکارانش دژ‌های‌شان را محکم‌تر از این‌ها استوار کرده‌اند و سپرهای‌شان را خیلی سفت بسته‌اند. تا جایی که ضربه‌ای به مهمی ‌ مرگ استیوی هم نمی‌تواند آنها را به این راحتی از پای درآورد. این عدم حضور استیوی نیست که پاشنه آشیل ماجراست بلکه این چرایی عدم وجود اوست که هرج و مرج ایجاد می‌کند. این سوال که «چه کسی استیوی را کشته؟» هربار تکرار می‌شود و وصل می‌شود به سوال دیگری که اصلا استیوی، همکار دیرینه ریور «واقعا چطور آدمی است؟» که آن هم ختم می‌شود به سوال‌های بنیادی دیگری راجع به دیگر افراد اداره پلیس که خودش سرچشمه آشوب و نیروی پیش‌برنده داستان است.
تا وقتی استیوی هست همه چیز انگار روبراه است. ریور عاشق‌ اوست ولی نیازی نمی‌بیند که این را ابراز کند یا حتی بیش از پیش به او نزدیک شود. نیازی نمی‌بیند که قسمت‌های پنهان شخصیت‌اش، ناراحتی عصبی و افسردگی‌هایش را از استیوی پنهان کند و همین به او این قدرت را می‌دهد تا کارآگاه پلیس خوبی باشد. اما وقتی استیوی جایش را به توهم استیوی و تصویر ذهنی ریور از او‌می‌دهد، دیگر چیزی مثل سابق نیست. هرچقدر هم که پلیس کهنه کار اصرار کند که همه چیز روبراه است و اوضاع حوب پیش می‌رود و حتی از تصویر مجازی استیوی کمک فکری بگیرد یا بخواهد جای خالی همکارش را با روان‌پزشک دل‌سوز پلیس عوض کند، اما دیگر هیچ‌ چیز به روال سابق نیست. هر سرنخ تازه‌ای از زندگی استیوی وصل می‌شود به تکه‌ای از وجود ریور و این خیال که چطور به خودش اجازه داده تا در حضور استیوی همه این چیزها را فراموش کند.
«اگر درکنار خودت احساس تنهایی می‌کنی پس در جمع خوبی نیستی». این چیزی است که ریور بر سر استیوی فریاد می‌زند، ظاهرا که ریور با خودش تنها نیست. هر بار که حسی در او جمع شده و غلیان کرده، برای خودش بُعد جدیدی پیدا کرده و ریور همچون روحی آن حس را درکالبد بدنی بی‌جان دمیده، موجودی خیالی خلق شده‌است. از آن پیرمردی که شلوارش را با بندشلوار بر روی پیراهن کثیف و مندرسش نگه داشته که نماد همه خشم و نفرت اوست، تا استیوی که نماینده همه آن چیزی است که در زندگی برای او تجلی عشق است، تا آن دزد خردپا (رایلی) که برایش یادآور وجدان است و آن دخترک بی‌گناه که نماد خانواده است و شبیه همه آن آدم‌هایی که او باید برای نجات‌شان تلاش کند.




شاید برای همین است که ریور تنها نیست. همه اینها یکی بعد از دیگری، هر کدام به نوبت (هیچ‌وقت دو تصویر ذهنی ریور با هم در یک صحنه حاضر نمی‌شوند. هیچ‌وقت این موجودات خیالی با هم درگیر نمی‌شوند.) به سراغ ریور می‌آیند. اما این وجود تکه‌تکه در موقعیتی قرار گرفته که توانایی ادامه راه را ندارد. نه چون زیر ذره‌بین اداره پلیس برای تست روان‌کاوی‌ست، بلکه چون ترسیده، حسودی کرده و حس کرده که مورد خیانت واقع شده‌است. از طرفی دیگر روان‌شناس اداره مجبورش کرده بالاخره با ابعاد دیگرش، با همه آن چیزهایی که سال‌هاست آن زیر پنهان کرده کم‌کم روبرو شود. انگار که ریور هر کدام از این آدم‌ها را ساخته است تا دیگر مجبور نباشد تا با آن قسمت‌های وجودش روبرو شود. ولی این روح‌ پاره‌پاره دیگر نمی‌تواند مساله‌ایرا که پیش رو دارد حل کند. معمای مرگ استیوی برای او خیلی بزرگ‌تر از یک پرونده جنایی است.
ریور ترسیده، از همان کودکی که مادرش او را پیش مادربزرگ‌ش رها کرده و رفته از تنهایی و از تنهاماندگی ترسیده‌است. چرا باید وارد رابطه‌ای شد که آخرش آدم در آن تنها می‌ماند؟ ریور نفرت‌ش را همچون زرهی به تن کرده و از آن در قالب پیرمرد محافظت می‌کند. برای همین هم هست که استیوی نه آن موقع که زنده بود و نه بعدتر که در قالب تصویر تخیلی فرو رفت هیچ وقت نتوانست بیشتر از حدی به ریور نزدیک شود.

آدم‌های خیالی ریور را نمی‌شود شبیه جان‌پیچ‌های وولدمورت در هری پاتر تصور کرد. آن جان‌پیچ‌ها برای آن طراحی شده‌اند که جانِ لرد سیاه را پر دوام کنند. در فاینال فانتزی جنگجوی خسته‌ای هست به نام کلاود که همچون کابویی تنها سوار بر موتور در بیابان‌های آن فضای پس از آخرالزمانی برای خودش مسافرت می‌کند و خودش را از دست دیگران مخفی می‌کند. در فضای فانتزی داستان، کلاود شمشیر پهن بزرگی دارد که به نوعی مشخصه اوست ولی در کنار آن ۵ شمشیر مختلف دیگر هم دارد که هرکدام را در نبردهای گاه و بی‌گاهی که درگیر می‌شود به کار می‌گیرد. در یکی از قسمت‌های داستان روند نبرد تا جایی پیش می‌رود که برای پیروزی احتیاج به تمام شمیشیرهایش در آن واحد دارد. مبارزه او را تا سر حد توانایی‌هایش تحریک می‌کند و در آنی تمام آن شمشیرهای کوچک و بزرگ با شکل‌های مختلف‌شان همچون پازلی در کنار هم قرار می‌گیرند، در هم قفل می‌شوند و یک شمشیر واحد شکل می‌دهند. انگار هر کدام از آن شمشیرهای مختلف جزئی از وجود صاحب‌شان باشند و تا در کنار هم قرار نگیرند آدم آماده مبارزه نمی‌شود و یا شاید نمی‌خواهد که آماده باشد. ارواحِ ریور همچون شمشیرهای تکه‌تکه کلاود طوری شکل گرفته‌اند تا مشکلات را در خود حل و از فکر و خیال ریور دور کنند تا او هیچ‌وقت مجبور نباشد با واقعیت تلخ و تاریک وتنهایش روبرو شود. جان‌پیچ‌ها تکه‌تکه شده‌اند تا جان صاحب‌شان را افرایش دهند، اما خیالات ریور همچون یک فرایند دفاعی برای کم‌کردن ساخته شده‌اند.


اما مرگ استیوی همه این ظاهرهای دروغی را در هم‌ شکسته و ریور را مجبور کرده با خود واقعی‌اش روبرو شود. هرکدام از آن آدم‌ها را بپذیرد و باز به درون خودش راه‌شان دهد. برای همین وقتی در ابتدای سریال، استیوی به ریور پیشنهاد می‌دهد که یک هفته به سفر در جزیره ایبیزا برای استراحت کامل بروند، ریور مدعی می‌شود که در یک هفته حوصله‌شان سر خواهد رفت و حتی حاضر نیست اهنگ «ایلاو تو لاوِ» تینا چارلز را با استیوی همراهی کند. این فکر که حتی وقتی استیوی روی زمین در حال مرگ بود هم نتوانسته بود او را در آغوش بگیرد، او را رها نمی‌کند. برای همین در پایان ماجرا وقتی دوباره به همه این‌ها یکی یکی برمی‌گردیم، دخترک جوان او را آماده و رایلی او را به رستوران چینی محل قرار با استیوی راهنمایی می‌کند. راجع به سفر یک هفته‌ای به جزیره با هم بحث می‌کنند و بالاخره در خیابان به همراه استیوی با آهنگ می‌رقصد. ولی درست در زمانی که می‌خواهد استیوی را ببوسد و بگوید که دوستش دارد، نمایش تمام می‌شود و موقع بازگشت به دنیای واقعی است. حالا حداقل این امید هست که آدمی جدید متولد شده باشد.

یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۴

راز جهان در آن چیزی است که آشکار است،نه آنچه به چشم نمی آید

۱. در ادبیات ژاپن کهن مرسوم بود که شعرهای ارزشمندی را که در سالیان قبل گفته شده بود انتخاب می‌کردند و تلاش می‌کردند با تغییر یکی از مصرع‌ها معنای دوباره‌ای به شعر بدهند یا انتقال معنای آن را بهبود دهند. مثلا نمونه‌های متعددی از مانی‌یوشو با همان کتاب شعر سنتی ژاپن بعدترها در کوکین‌شو یا شین‌کوکین‌شو یا حتی سال‌ها بعدتر با کمی تغییر باز نشر شدند. یکی از این نمونه‌ها این هایکو از دوره هه‌یان است:

برف نازک،
ماهی سفید،
انگشتی سفیدی.

سال‌ها بعد در دسامبر ۱۶۸۴ ماتسوئو باشو شاعر بزرگ دوره گنروکو در حال گذر از منطقه ایسه، هایکوی مذکور را این‌گونه تغییر داد،

در سپیده سحر،
ماهی سفید،
انگشتی سفیدی.

واضح است که در هر دو نمونه هایکو درمورد سپیدی است. برف نازک و سپیده سحر هر دو زود‌گذرند و دوامی ندارند. سپیدی از هر دو سر می‌زند و به زودی ناپدید می‌شود  و در نهایت با عمر کوتاه و زیبای ماهی سفیدی که احتمالا بیرون از آب بروی برف‌ها قرار گرفته در هم می‌آمیزد. در شعر اول اما افتتاحیه ماجرا از طریق برف نازک رخ می‌دهد و در ادامه ماهی سفیدِ نبمه‌شفاف بر روی برف‌های زمستان به شکل انعکاس لایه ضخیمی از سفیدی دیده می‌شود. در شعر باشو اما سفیدی را سپیده سحر تامین می‌کند: زمان به جای ماده. برف نازک سپیدی ماهی را منحرف می‌کند اما سپیدی سحرانگیز سحر بر ماهی سفید به اعجاز و به سرعت وارد دنیای هایکو می‌شود. هدف همین است رسیدن به زیبایی با حداقل حرکت. 



۲. نه فقط در دنیای در هم تنیده امروز که حتی در گذشته‌ها هم روش‌های پیچیده و نیمه پنهانی برای دست‌یابی به مقصود در بیشتر جوامع مورد تشویق قرار می‌گرفته و مایه تفاخر بوده. اما مساله این است که در این روزگار جدید در لابلای این هم فشردگی و سیل عظیم رد و بدل اطلاعات نه فقط چیز عجیبی نیست که انسان هدفش را گم کند و دیگر آن را نبیند و قسمتی از مسیر پیچیده‌اش را به عنوان هدف انتخاب کند، بلکه حتی محتمل است که در لابه‌لای آن همه پنهان کاری کاملا فراموش کند که از کجا آمده و در نهایت خودش را تنها در میانه مسیر پیچیده‌ای که نه آغازش معلوم است و نه مشخص است که در آینده قرار است به کجا برسد، پیدا‌ کند.
حتی هدفی مثل عشق که آدمیزاد دائم در جستجوی آن است و سال‌های سال ادبیات داستانی در همه جای این کره زمین آدم‌ها را تشویق به پی‌گرفتن آن تا آخر عمر کرده‌اند، می‌تواند به راحتی گم شود و آدم را با خیالش و توهم آینده‌ای که در انتطارش است جایی در میانه راه تنها بگذارد. در این زمانه پر آمد و شد، در دنیایی که میزان خودفریبی روز به روز در حال افزایش است آدم‌‌ها ایده‌ها و کارهای‌شان را در هزار لایه مختلف از توجیه پنهان می‌کنند تا نه‌تنها با دنیا بلکه با خودشان هم روراست نباشند، جای خالی آن سادگی از دست رفته هر روز بیش‌تر احساس می‌شود. زیبایی ماهی سفید در سپیدی سحر دو چندان می‌شود در لابلای آن همه سفیدی و سادگی. 




پ.ن.: برای اطلاعات بیشتر در مور این جایگزینی‌ها در ادبیات ژاپن و به‌خصوص در کارهای باشو می‌توانید این‌جا را ببینید (+)

پ.پ.ن.: عنوان جمله‌ایست از اسکار وایلد

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۴

سیمای زنی در میان جمع



با همه فراوانی و اهمیتی که مساله طلاق در یکی دو دهه اخیر زندگی در ایران داشته ولی کمتر رسانه‌ای چه در مقیاس همگانی و چه در محیط‌های کوچک‌تر آن را به عنوان موضوع اصلی خود استقاده کرده است. تا سال‌های زیادی که مساله آن‌قدر تابو بود که همه چیز فقط پیرامون عواقب ماجرا خلاصه می‌شد و هیچ‌کس یا جرات پرداخت به خود موضوع را نداشت یا به آن اهمیتی نمی‌داد و همیشه سر و ته ماجرا با چند نما از راهروی تنگ دادگاه و قاضی که مدام فریاد می‌زند «نه، نه، خانم نمی‌شود» جمع می‌شد. در سال‌های اخیر شاید بهترین نمونه در باب مشکلات طلاق جدایی فرهادی بود که آن هم از جایی در میانه راه طلاق را به حال خود رها می‌کرد و موضوع دیگری را برمی‌گزید. طلاق اگرچه این روزها دیگر تابو نیست و آمارش دیگر به راحتی قابل دسترسی است ولی نامش همچنان به مثابه یک اسم رمز می‌ماند که تا به میان می‌آید بیشتر آدم‌ها سری به نشانه تاسف تکان می‌دهند و رد می‌شوند. بعضی‌ها از سر مشکلات خود ماجرا، بعضی‌ها هم افسوس عواقب آن را می‌خورند.
ولی در کشوری کمی‌آن طرف‌تر، در جایی که مذهب‌ش با کمی دنگ و فنگ‌، بیشتر از هر چیز شبیه‌‌تر به اسلام است، رونیت و شولمی الکابتز آن‌چنان تصویری از ماجرای طلاق در دادگاهی یهودی اسراییل ارائه می‌دهند که آن‌قدر واقعی و نزدیک است که می‌شود با هر لحظه‌اش زندگی کرد. برای نشان دادن وحشت و هراسی که نه در پله‌های تو در تو و شلوغ دادگاه بلکه در منظره آدم‌های بی‌صدایی که در اتاق انتظار خاکستری رنگ منتظرند تا نوبت‌شان برسد و وارد اتاق ساده دیگری بشوند تا سه خاخام حکم‌شان را ارائه دهند، ارائه می‌شود. فضای سردی که تحمل ساعتی هم د رآنجا دردآورد است چه برسد به این‌که ماجرا نزدیک به یک دهه ادامه داشته باشد. ماجرایی که این‌قدر طولانی شده که هر کدام از طرفین و حتی وکلای‌شان هی به طور دائم می‌شکنند و خرد می‌شوند و دوباره سر پا می‌ایستند تا بالاخره همه چیز تمام شود در حالی‌که مشکل اصلی جای دیگریست. سیستمی که بر اساس آن همه چیز را طراحی کرده‌اند، دیگر جواب‌گو نیست. دستگاه قضایی که این قدر همه چیز را کش می‌دهد تا آدم‌ها خودشان ماجرا را فراموش کند. مگر این‌که کسی مثل ویوین امسالم آن‌قدر ادامه بدهد، یک دهه صبر کند، خون دل بخورد، حرف و کنایه بشنود تا حق اولیه انسانی‌اش را پس بگیرد. حقی که حتی آخر سر برای یک زن مطلقه در جامعه یهودی اسراییل آن‌چنان عاقبت خوشی هم ندارد. ولی رونیت با تلاشی خستگی‌ناپذیر، بدون آنکه ماجرا از آنچه هست بزرگ‌تر نشان دهد یا دنیای داستان را بی‌جهت گسترش دهد، همه چیز را فقط به همان اتاق کوچک دادگاه و سالن انتظار تنگش محدود می‌کند و آن‌چنان داستانی از مشکلات اولیه انسانی ارائه می‌دهد که سال‌ها می‌شود مورد ارجاع قرار بگیرد. چهره زنی میان سال را به تصویر در می‌آورد که حتی در ساکت‌ترین و ساده‌ترین لحظاتش می‌شود در دنیایش غرق شد و بار اندوهش را چشید.