پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۶

زندانی



آدم‌ها معمولا از سر علاقه به دریاست که ملوانی را انتخاب می‌کنند اما ریوجی به خاطر بیزاری از خاک بود که به این راه کشانده شده بود. پس از رفع ممنوعیات زمان اشغال برای ورود کشتی‌های ژاپنی به آب‌های ازاد، همین که از دبیرستان بازرگانی دریایی فارغ‌التحصیل شد، همراه اولین کشتی بارکش پس از جنگ راهی فاموسا و هنگ‌کنگ شد. بعدها به هند و حتی پاکستان هم رفت.
عجب لذتی داشت مناطق استوایی! کودکان محلی به امید معامله نایلون و یا ساعت‌های مچی در هر بندری با موز، آناناس و پاپایا و پرنده‌های خوشرنگ و بچه میمون‌ها به سراغ‌شان می‌امدند.  ریوجی عاشق بیشه‌های نخل بود که در رود آرام گل‌الودی منعکس شده بودند. با خودش فکر کرد که در زندگی پیشینش نخل‌ها قسمتی از طبیعت اطرافش بوده‌اند وگرنه چرا باید او را این‌قدر افسون کنند.
ولی با سپری شدن سالیان جذابیت‌های سرزمین‌های بیگانه برایش کم شدند. درگیر مخمصه‌ي عجیبی شد که تمام ملوان‌ها گرفتارش هستند: دیگر نه متعلق به دریا بود و نه به خشکی. آدمی که خاک را دوست ندارد بهتر است که آن را ترک نکند. جدایی و سفرهای طولانی در دریا او را بار دیگر تشویق می‌کرد تا آرزوی زندگی روی خشکی کند و این خواستن عجیب چیزی که از آن بی‌زار بود عذابش می‌داد. ریوجی از بی‌حرکتی زمین، از پوسته دائما بی‌تغییرش نفرت داشت. ولی کشتی هم برایش زندان دیگری بود.

ملوانی که دریا به هبوطش داد یوکیو میشیما

شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۶

مرگ تصادفی


مرگ راهبِ معبد روستا چیز غریبی است. این‌قدر که هماهنگ است غریب است. می شود گفت که راهب مرکز معنویت منطقه است، نگهبان جانِ روستاییان، مردی که زندگی پس از مرگ‌شان را به عهده او گذاشته‌اند. حالا همین آدم در معبدش مرده است. انگار این‌قدر به وظایفش وفادار بوده که در حالی‌که می‌خواسته به دیگران به طور عملی شیوه مردن را در ملاعام آموزش بدهد اما اشتباهی واقعا مرده است.

معبد سراچه طلایی یوکیو میشیما

یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۶

ایالات متحده عشق








در لهستان تازه آزاد شده از نظام سوسیالیستی، اوایل دهه ۹۰، آدمها کمکم انگار از خواب بیدار میشوندانگار تا قبل از این همه فقط خوابرو بودند حالا بالاخره فرصتی ایجاد شده تا زندگیشان سر و شکلی واقعی بگیرد. حکومتی که زندگی آدمها را با جزئیات کنترل میکرده دیگر وجود ندارد و خلا آن برای انسانها فضایی خالی را ایجاد کرده که سراسیمه به دنبال پرکردن آن هستند. انگار بخواهند هرچه زودتر به آنچه که سالها فقط میلش را داشتند برسند و اکنون دیگری چیز جلودارشان نیست. آزادیهای غربی کمکم رواج پیدا کرده و حتی کلاس‌های ورزش گروهی هم با موزیکهای مهیج غربی برگزار میشود. در این دوره زمانه زنهای داستانِ ایالات متحده عشق میخواهند که زندگیهای خالیشان را سر و سامانی دهند. ولی فضا سازی و فیلمبرداری سرد آن کاری کرده که این زنان در همان بستر اجتماعی خود منجمد شوندانگار که ما از پیش بدانیم سرنوشت تکتک آنها رو به نابودی است و هرکدام به نوعی از آن چیزی که دوست دارند باز میمانند. ساختار اپیزودیک و موضوع اصلی ایالات متحده عشق از خیلی جهات یادآور برخی زنان کلی ریکارد هم هست. اما در جایی که برخی زنان به وضوح داستانها و آدمهایش را از هم جدا میکند تا تصویر کلی پیرامون زندگی زنهای داستانش شکل دهد، ایالات متحده ساختار شناختهشدهتری دارد و جامعه کوچکی دارد که آدمهایش دائما در تماس با هستند و از مدرسه، باشگاه ورزش و مجتمع آپارتمانی استفاده میکند تا علیرغم اپیزودبندیهای مجزا روایت آدمهایش را در هم بتند تا ساختار پرفشارش را خلق کند. اما مساله این است که هیچکدام از این آدمها برای چیزی که میخواهند آماده نیستند. مثل تشنگانی که تازه به آب رسیده باشند، حالا که کمونیست رخت بربسته و رفته، چیزی از زندگیشان خالی شده ولی نه این زنهای داستان نه مردهای مقابلشان نمیدانند که چطور باید آن را پر کنند. برای همین است که بیشتر از آنکه مرهمی  برای عشقهایشان باشند بر همدیگر زخم میزنند و ایالات متحده‌ای وجود ندارد و در نهایت همه در جزیره‌های مجزای‌شان فقط در کنار یکدیگر  پر از عشقهای نافرجام میماند