شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۶

مرگ تصادفی


مرگ راهبِ معبد روستا چیز غریبی است. این‌قدر که هماهنگ است غریب است. می شود گفت که راهب مرکز معنویت منطقه است، نگهبان جانِ روستاییان، مردی که زندگی پس از مرگ‌شان را به عهده او گذاشته‌اند. حالا همین آدم در معبدش مرده است. انگار این‌قدر به وظایفش وفادار بوده که در حالی‌که می‌خواسته به دیگران به طور عملی شیوه مردن را در ملاعام آموزش بدهد اما اشتباهی واقعا مرده است.

معبد سراچه طلایی یوکیو میشیما

یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۶

ایالات متحده عشق








در لهستان تازه آزاد شده از نظام سوسیالیستی، اوایل دهه ۹۰، آدمها کمکم انگار از خواب بیدار میشوندانگار تا قبل از این همه فقط خوابرو بودند حالا بالاخره فرصتی ایجاد شده تا زندگیشان سر و شکلی واقعی بگیرد. حکومتی که زندگی آدمها را با جزئیات کنترل میکرده دیگر وجود ندارد و خلا آن برای انسانها فضایی خالی را ایجاد کرده که سراسیمه به دنبال پرکردن آن هستند. انگار بخواهند هرچه زودتر به آنچه که سالها فقط میلش را داشتند برسند و اکنون دیگری چیز جلودارشان نیست. آزادیهای غربی کمکم رواج پیدا کرده و حتی کلاس‌های ورزش گروهی هم با موزیکهای مهیج غربی برگزار میشود. در این دوره زمانه زنهای داستانِ ایالات متحده عشق میخواهند که زندگیهای خالیشان را سر و سامانی دهند. ولی فضا سازی و فیلمبرداری سرد آن کاری کرده که این زنان در همان بستر اجتماعی خود منجمد شوندانگار که ما از پیش بدانیم سرنوشت تکتک آنها رو به نابودی است و هرکدام به نوعی از آن چیزی که دوست دارند باز میمانند. ساختار اپیزودیک و موضوع اصلی ایالات متحده عشق از خیلی جهات یادآور برخی زنان کلی ریکارد هم هست. اما در جایی که برخی زنان به وضوح داستانها و آدمهایش را از هم جدا میکند تا تصویر کلی پیرامون زندگی زنهای داستانش شکل دهد، ایالات متحده ساختار شناختهشدهتری دارد و جامعه کوچکی دارد که آدمهایش دائما در تماس با هستند و از مدرسه، باشگاه ورزش و مجتمع آپارتمانی استفاده میکند تا علیرغم اپیزودبندیهای مجزا روایت آدمهایش را در هم بتند تا ساختار پرفشارش را خلق کند. اما مساله این است که هیچکدام از این آدمها برای چیزی که میخواهند آماده نیستند. مثل تشنگانی که تازه به آب رسیده باشند، حالا که کمونیست رخت بربسته و رفته، چیزی از زندگیشان خالی شده ولی نه این زنهای داستان نه مردهای مقابلشان نمیدانند که چطور باید آن را پر کنند. برای همین است که بیشتر از آنکه مرهمی  برای عشقهایشان باشند بر همدیگر زخم میزنند و ایالات متحده‌ای وجود ندارد و در نهایت همه در جزیره‌های مجزای‌شان فقط در کنار یکدیگر  پر از عشقهای نافرجام میماند

پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۶

سوناتِ باقاعده

انگار که با یک تق ناگهانی مثل صدای تفنگ اسباب بازی
لاله‌های خونین شکفته باشند
صبح باز تو را غافل‌گیر می‌کند،
غم‌های جدید همین حالا هم کهنه به نظر می‌رسند
باید که جابجا شوند، تکانی بخورند
بلکه در این تئاتر بی‌قاعده زندگی
دردهای جدید جایی بگیرند
مثل تیغه‌ی شیشه‌ روی مچ‌ها.
.
.
.
عصر مثل موجی از راه می‌رسد
و دریچه‌ها هنوز بسته نیستند.
گذشته نشت می‌کند و کشتی کم‌کم غرق می‌شود
در کرانه ابرهای بنفش که به سرعت نزدیک می‌شوند
عملیات نجات در حال انجام است.

درست است که می‌شود به هرچیزی عادت کرد
حتی به طلوع در غروب، اما آیا باید
کاری برای اصلاح برنامه انجام داد
و سوراخ‌های آسمان را وصله کرد؟ متاسفانه
مویه‌ها دیگر معمولی به گوش می‌آیند و وعده‌های
بهتر شدن در آینده همان بهتر که باور نشوند،
چرا که آینده همین الان است و ما آن را ثانیه به ثانیه،
زندگی می‌کنیم، از نفس افتاده، امید داریم
که ارتباطی میان این تکه‌ها باشد.

«بببخش که نتوانستم به کمکت بیایم،
ولی خودم هم در خطر غرق بودم،
خرده‌های شیشه هم روی سرم می‌بارید
برای همین این نامه را برایت نوشتم - برای تو که مرده‌ای
و روی موج خروشانی رها کردم که در میان آن
به وضوح گوش شنوای تو را مثل صدفی می‌دیدم.»



سونات با قاعده، جان اش، پاریس ریویو، شماره ۱۰۷، تابستان ۱۹۸۸