Tuesday, November 24, 2009

در شبکه ای از خطوط درهم تنیده

اگر آدم مغز و ملاجش مثل من باشد (یعنی درست درمان نباشد) و سر پیری هم تصمیم بگیرد فیزیک حالت جامد و کوانتوم بخواند و یک دفعه متوجه شود که دارد بدجوری کج می شود و برود دو تا کتاب براتیگان بگیرد بگذارد توی کیفش تا گاه گاهی در لابلای کارها بخواند و صفایی بکند و دو تا کتاب آخر استر را بگذارد کنار تختش تا شب ها قبل از خواب چند خطی بخواند و هر روز به مجموعه آثار پو در کتابخانه اش نگاه کند و به خود بگوید نه این هنوز سطحش از زبان من خیلی بالاتر است و در همین احوال به خودش بگوید که چقدر دلش می خواهد پروست بخواند ولی می داند که این کاره نیست وامید داشته باشد روزی این کاره شود و در عوض سری به ترس ولرز بزند و برای خودش دوره فیلم های هانکه، یا از بازی های مسخره تا بازی های مسخره بگذارد و مثل تِرِور که هر ورز وزنش کم می شد، خوابش کمتر شود و روزها را بشمارد که نمی دانم این امتحان مسخره بگذرد و یا اینکه فیلم رنه بیایید و بدتر ازهمه دور از محبوب هم باشد، خدا بهش رحم کند.

Tuesday, November 17, 2009

امشپ همین جوری یاد استراحت جنگجو افتادم. نمی دانم چرا، شاید چون احساس می کنم که جنگجو های این حوالی احتیاج به استراحت دارند. آن زمانی که می خواندمش بارها و بارها دلم می خواست جاهای خوبی کتاب تمام شود و نمی شد و من با خودم فکر می کردم که این عین زندگی است.

حرفم این ها نبود این ها همه مقدمه بود، یاد استراحت جنگجو افتادم و متعاقباً یاد این. یادم آمد الان 2 سال است می خواهم بگویم منظور من این نبود، قسمتی دیگر بود که تو ندیدی. ولی مهم نیست آدم خودش بهتر می داند شبیه چیست.

پ.ن.: آنجا که می گشتم، این را یافتم. بس به دلم نشست.

نمرهء اخلاق صفر

همین

Saturday, November 14, 2009

شیر، کمد و جعبه ها

همیشه دوست داشتم جایی داشته باشم برای تنهایی. آدم که اگر تنها هم در یک خانه زندگی کند برای تنهایی کردن با خودش باید جای خاصی داشته باشد. تنهایی هم که اصولاً برای این نیست که آدم بشیند آنجا غصه بخورد و یا کاسه چه کنم دست بگیرد. باید بنشیند با خودش خلوت کند، کاری کند تا وجودش پر شود. از اولین لحظه ورود من به این خانه جدید و یا به طور دقیق تر به این اتاق جدید در این سوی دنیا ، وجود یک کمد دیواری دو در دو متری گوشه اتاق، بزرگترین دلخوشی من برای بودن در خانه بوده است. از آن جاهایی که داشتنش برای من به شخصه جزء تخیلات بوده است. از آن کمد هایی که می توانی در داخلش بخوابی و کتاب بخوانی و انتظار داشته باشی هر لحظه اسلان از لابه لای لباس های آویخته در داخل کمد خارج شود. از آنهایی که براتیگان راجع یه شان می گوید:

I have a bed, a chair, a table and a large chest that I keep my things in.

خلاصه اینکه این فضای کوچک دلپذیر که بارها از شوق داشتنش برای تمام دوستان و آشنایان ابعادش را بر شمردم و به همه در اقصاء نقاط دنیا تا آنجا که می شده نشان دادمش، خانه تنهایی های من است.

چند روزی است که مهمانی، البته خوانده، قدم به داخل این کمد گذاشته است. مجموعه ای از جعبه های سفید یک شکل که همگی در گوشه سمت راست شان یک لکه آبی رنگ دارند. اینقدر مرتب و مناسب بر روی همه چیده شده اند که انگار برای کمد یک دیوار جدید درست کرده اند. دیواری که آدم را یاد فیلم های روسی می اندازد. جعبه ها یادگارهایی از دوستان عزیز هستند که گرچه جای خودشان را پر نمی کند ولی خوب بهتر از نبودن است. به در و دیوار اتاقک من هم رنگ و جلایی جدید داده است، بالاخره آدم باید برای سفرهای تنهایی توشه راه لازم دارد

Thursday, November 12, 2009

We’re that kind of people

Some of the rivers are only a few inches wide.
I know a river that is half-an-inch wide. I know because I measured it and sat beside it for a whole day. It started raining in the middle of the afternoon. We call everything a river here. We’re that kind of people.

In Watermelon Sugar – Richard Brautigan

Wednesday, November 11, 2009

سکوت های دوست داشتنی

اصلاً و عملاً تمام علاقه من به Revolutionary Road به خاطر اهمیتی است که سکوت در تمام ماجراها دارد. به خاطر سکوت هایی که انجام نمی شود و چیزهای زیادی را خراب می کند. همین حرف نزدن ها در سخت ترین شرایط، الکی تلاش برای حل مشکلات دیگر آدم ها نداشتن، دوستی های خاله خرسی نکردن و در نهایت اینکه آدم بفهمد یک سری مشکلات برای حل شدن نیاز به صحبت ندارند، نیاز به بودن دارند.



Sunday, November 8, 2009

فراموشی

چند روز پیش به این تیجه رسیدم آشپزی را کم کم دارم فراموش می کنم.
امروز فهمیدم صحبت کردن با آدم ها را هم دیگر بلد نیستم