‏نمایش پست‌ها با برچسب مستند. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مستند. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۴

چه اتفاقی افتاد خانم سیمون؟



نسل‌های متعددی از انسان‌هایی که در حد فاصل جنگ داخلی و جنبش حقوق مدنی در جنوب آمریکا به دنیا آمده بودند همه بر این باور بودند که آن چیزی که  در رابطه میان سیاه‌ها و سفیدان برقرار است، اگرچه برده داری نیست ولی جریان طبیعی زندگی به گونه‌ایست که سفیدها برتری ذاتی دارند. برای هر دو طرف قضیه این چیزی طبیعی بود که نیازی به تغییر آن وجود نداشت. مستند چه اتفاقی افتاد خانم سیمون؟ زندگی سیمون را از فضایی شبیه به این آغاز می‌کند. جایی که تبعیض نژادی آن‌قدر طبیعی شده که وارد ناخودآگاه آدم‌ها گشته و دیگر کسی لزومی نمی‌بیند تا از آن صحبت کند. برای همین وقتی سیمون با جنبش حقوق مدنی در دهه شصت روبرو شد ناگهان تمام آن چیزهایی که سال‌ها در درونش ته‌نشین شده بود تعریفی جدید پیدا کرد و همه چیز شکل دیگری گرفت. ناگهان زندگی او از یک ستاره موسیقی به یک فعال سیاسی تغییر کرد و همین طور که در یکی از مصاحبه‌هایش نشان می‌دهد هم آدمی که فعال سیاسی باشد دیگر زندگی شادمانی ندارد ولی چطور می‌توانست خودش را تحمل کند اگر این چنین نمی‌کرد. موسیقی او ابزاری می‌شود برای چنگ زدن به روح آدم‌ها تا چیزی را در آن‌ها بیدار کند. دیگر به دنبال آن نیست که موسیقی با ملودی یا ترانه‌هایش مورد توجه قرار گیرند، همان‌طور که خودش هم می‌گوید او فقط به دنبال این است که آدم‌ها را پاره‌پاره کند، هر چه بیشتر پاره‌پاره کند تا راهی به آنها بیابد. ولی این دقیقا همان چیزی بود که بر سر خودش هم در تمام این سال‌ها آمده بود. پاره‌پاره شده، از همان بچگی از تعلیمات پیانو گرفته تا بزرگسالی و فعالیت‌های سیاسی هر بار شکسته و چند تکه شده بود ، تا آنجا که فیلم ما را به جایی می‌رساند که سرگشته و ساکن آپارتمان کثیف و کوچکی در پاریس، با روانی کاملا دو قطبی شده، روزگاری می‌گذراند که دیگر نه اثری از ان ستاره موسیقی دارد و نه از فعال سیاسی. 
تصویری که فیلم از سیمون هم می‌سازد چیز پاره‌پاره‌ایست، تصویر آدمی که به گفته خودش فقط چند باری به طور معدود فقط بر روی صحنه آزادی را به مفهوم مطلق آن تجربه کرده است. از یک طرف داستان دخترک تنهایی است که به خاطر تمرین‌های پیانو میان دوستان سیاهش جایی ندارد و به خاطر نژاد پرستی میان سفید‌ها. از طرف دیگر داستان خواننده جوان، فقیر و پرشوریست که میان محبوبیت، فروش فوق‌العاده آهنگ‌هایش و فعالیت‌های سیاسی‌اش گیرکرده و همه را در آن واحد می‌خواهد؛ و در نهایت به تصویر زن مسنی می‌رسد که دیگر آن‌چنان از زندگی راضی نیست ولی به زور قرص و دارو قسمت سرکش وجودش را خاموش کرده تا در این روزهای آخر آهنگ‌هایش را برای آخرین بار اجرا کند و آرامشی نیمه واقعی به دست آورد. وابستگی‌های تاریخی و تعریف نعل به نعل بسیاری از جزئیات تا حد زیادی دست و بال فیلم را بسته است ولی باز هم برای سفربه دنیای عجیب و پیچیده یکی از بهترین صداهای قرن گذشته روایت به یادماندنی است.

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۲

It's the letting go that's hard you know



۱. چند وقت پیش خبر  آن آمده بود که آخرین سرباز ژاپنی که بعد از سه دهه از پایان جنگ جهانی دوم تسلیم شده بود، در توکیو درگذشت. سرباز بنابر قواعد ژاپنی‌ها که در زمان جنگ تسلیم نمی‌شدند، این‌قدر خودش را پنهان کرده بود که چندیدن سال بعد از پایان جنگ پیدایش کردند و آخر سر با کمک فرمانده سابق‌اش موفق شدند که به ژاپن برگردانندش. همان زمان‌ها که این خبر آمده بود دائم به همین رها کردن و ماندن فکر می‌کردم. به کودکی‌ها فکر می‌کردم که پشت در مغازه‌ها منتظر می‌شدم تا باز شوند و چیزی بخرم و همیشه هم از بخت بد از صاحب مغازه خبری نبود و من پشت در مغازه با فکر رفتن و یا ماندن کلنجار می‌رفتم. به اینکه دیگر انتظار بس است و باید رفت ولی همیشه به این امید که صاحب مغازه به زودی از راه می‌رسد ، اینکه شاید که فقط دقیقه‌ای از اینجا فاصله‌داشته باشد، شاید که بهتر باشد همین کوچک ذره امید را هم رها کنم وجود داشت!
آن سرباز ژاپنی و آن انتظارهای دوران کودکی یعنی رها نکردن. مثل رفاقت‌هایی که زمان زیادی است تمام‌شده‌اند و آدم همینطور به خیالی نشسته است که یک روز دوباره از سر گرفته می‌شود. آن آدم‌هایی که دیگر رفته‌اند، غباری بر روی تمام خاطراتشان نشسته و هیچ نشانی از وجودشان نیست ولی آدم همچنان با خودش فکر می‌کند که بالاخره یک روز می‌رسد که همه چیز مثل گذشته می‌شود. بالاخره صاحب مغازه از راه می‌رسد، بالاخره این رابطه پر از گرد و غبار سر و شکل جدید می‌گیرد، حتی شاید امپراطور ژاپن دوباره قدرت گرفت و روند جنگ معکوس شد. ولی آدم باید گاهی اوقات بگذرد، رها کند هر چقد هم که دشوار باشد، گاهی اوقات از بین بردن امید کار سختی است، درست شبیه همین چیزی که اینجا می‌خواند.


۲. دو سال در دریا ساخته بی‌نظیر بن ریورز روایت زندگی پیرمرد تنهایی به نام جیک در جنگل است. پیرمردی که تنهایی و ظاهر  ژولیده‌اش در ابتدا یادآور والدن نوشته هنری دیوید تورو است ولی هر چه که به پیش می‌رود از والدن فاصله می‌گیرد و برای خودش نمونه منحصر به فردی می‌شود. بن ریورز از آخرین بازمانده‌های نسلی است که هنوز با دوربین‌های ۱۶ میلی‌متری فیلم می‌سازند. برای همین دو سال دریا تصویری خشن و زمختی‌است از ارتباط انسان با طبیعت. عدم ضرافتی که در نهایت اثر بسیار زیبایی را افریده است.
جیک تنهاست، حرفی هم نمی‌زند و تقریبا در تمام مدت فیلم صدایی جز سوت از او به گوش نمی‌رسد. ولی با این‌حال مشخص است که سال‌ها در این جنگل‌ها زندگی کرده. برای خودش آزادانه می‌چرخد و برنامه روزانه دارد. از طرف دیگر لباس‌های نو هم دارد، حتی ماشین دارد و گاهی اوقات سرخوشانه پای پیاده و یا سوار بر ماشین به اطراف می‌رود.  اما با همه این‌حرف‌ها در حرکات روزانه جیک سرخوشی است که آنها را از تکراری بودن و معمولی بودن زندگی جدا می‌کند. ریورز در نوشته‌ی کوتاهی (+)  درباره فیلم توضیح داده که جیک تمام موقعیت را مدیون دوسالی است که در دریا گذرانده. حالا که به خشکی رسیده بعد از این همه سال در تمام آرامش و تنهایی که در طبیعت دارد، در تمام آن عصرهایی که در کنار آتش می‌گذارند، هنوز یک مجموعه عکس از گذشته با خود دارد که گاه و بی‌گاه نگاه‌‌شان می‌کند به زندگی که پشت سرگذاشته فکر می‌کند. انگار که هنوز آنجا را رها نکرده است. 


۳. ما دو دوست بوديم كه با هم غريبه شده‌ايم . امّا همين‌ طوری عالی است كه ما نمی خواهيم چيزی را از هم پنهان كنيم و قضيه را مبهم كنيم و از اين بابت از هم شرمنده باشيم. ما دوكشتی هستيم كه هركس مقصد و راه خودش را دارد؛ البته می‌توانيم از كنار هم بگذريم به هم برسيم و با هم صوری برپا كنيم، همان كاری كه بارها كرده‌ايم، و آنگاه كشتی‌های قشنگمان با چنان آرامشی در بندر پهلو بگيرند و بر كران يك آفتاب بلند، چنان كه گويی هر دو به مقصد رسيده‌اند و هر دو يك مقصد داشته‌اند. امّا از آن پس قدرت و دشواري عظيم وظيفه‌ مان ما را دوباره از هم جدا مي‌كند و روانه‌مان می‌كند به درياهای متفاوت و خطوط آفتابی مختلف و چه بسا ديگر هرگز هم ديگر را نبينيم، چه بسا همديگر را باز هم ببينيم، امّا ديگر همديگر را نشناسيم: درياها و آفتاب‌های متفاوت دگرگونمان كرده‌اند! نيچه (+

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۲

از آدم ها و دوربین ها


سفید پوستان سال به سال ما را از قبایل ابا و اجدادی خود بیرون راندند تا آنجا که ما را مجبور کردند تنها در باریکه زمینی در شمال رودخانه لاپلات زندگی کنیم. حالا می خواهند همان باریکه زمین را نیز که شکارگاه ملت سرخ پوست و منبع تغذیه‌اش هست را هم از دستش بگیرند. زنان و کودکان ما از گرسنگی خواهند مرد، اما من به سهم خود ترجیح می دهم در میدان جنگ بمیرم تا از گرسنگی. "پدر همه"  [رییس جمهور] برای ما هدیه می فرستد و از ما می خواهد تا اجازه دهیم راه تازه ای از سرزمین ما بگذرد. اما از طرفی دیگر فرمانده نظامی سفید پوست را می فرستد تا قبل از اینکه ما جواب دهیم زمینی را که باید معبر آن راه باشد را به زور از ما بگیرد. ابر سرخ از روسای قبیله سیوکس، نشست صلحِ دژِ لارامی ۱۸۶۶ 
سفید پوستان به ما قول های زیادی دادند ولی تنها یکی را عملی کردند. قول دادند که زمین های ما را بگیرند و همه آن را گرفتند. ابر سرخ، پیش از مرگ ۱۹۰۹

عماد اولین دوربینش را وقتی که آخرین پسرش به دنیا آمد خرید. خودش می گفت که این قدر زخم های روحش زیاد شده که دیگر فرصت خوب شدن ندارد. هنوز زخم های قدیمی خشک نشده زخم جدیدی روی آن می آید و می ترسد که زیر بار این همه فشار همه چیز را یادش برود. برای همین فیلم می گیرد تا جلوی فراموشی اش را بگیرد. پنج دوربین شکسته روایت پنج سال فیلمبرداری پیوسته عماد است. فیلم های عماد همه چیز را نشان می دهد از زندگی و زن و فرزندانش تا مبارزه پیوسته اهالی دهکده کوچک عماد برای پس گرفتن زمین هایشان از زیر دست شرکت های شهرک سازی اسرايیل. مبارزه ایی که دیگر جزئی از زندگی آدم هاست ولی نه آنطور که به شیوه های مرسومش یاد می شود، برای همین هم روستا و اهالی اش در طول این پنج سال تبدیل می شوند به یکی از عناصر مقاوت در سواحل غربی رود اردن. آدم ها از جاهای مختلف دنیا به کمک شان می آیند، اسرائیلی ها کمک شان می کنند تا از شرکت های ساختمان سازی به دادگاه شکایت کنند و در نهایت مقدابری از زمین های‌شان را پس بگیرند . در تمام این مدت عماد با دوربینش مشغول فیلم برداری است. دوربین هایش یکی بعد از دیگری در اعتراضات به دلیل برخورد گلوله، گاز اشک آور و یا سنگ می شکنند ولی عماد هر بار یک دوربین جدیدی پیدا می کند و خودش را پشت آن پنهان می کند و دنیا را از زاویه دوربینش می بیند و روایت می کند. 


ولی گذر از پنج دوربین بدون در نظر گرفتن جفت ناموزونش، نگهبانان، شاید کار چندان درستی نباشد. .شش نفر از روسای سابق سازمان جاسوسی شین بت از بیشتر از چهل سال فعالیت های‌شان می گویند. از دوره های مختلف تاریخ، از مشکلات‌شان با یهودی های تندرو و یا فلسطینی ها. از روزهای بعد از جنگ ۶۸ تا آن چیزی که دیدگاه‌شان از آینده است. آدم هایی احمق نیستند، گرم و سرد روزگارشان را چشیده اند و این‌قدر بالا و پایین رفته اند که فهمیده باشند کشتن راه حل مسائله شان نیست و مشکلی از مشکلاتشان را حل نمی کند. نگهبانان از یک زاویه دید کلی به شیوه مستند های خبری خودش را آرام آرام برای بیننده اش باز می کند و ایده هایش را نشان می دهد. شاید که پنج دوربین فیلمی باشد که به دلیل فرم ساده‌اش و نزدیکی اش به زندگی آدم ها بیشتر به دل بنشیند. ولی در حقیقت هر دو فیلم در یک سطح قرار می گیرند و علیرغم همه تفاوت هایشان هر دو  سر از جای مشابهی در می آورند، تصویر یکسانی را نمایش می دهند و در نهایت ترکیب دید نزدیک و جزئی پنج دوربین به همراه نمای کلی‌ نگهبانان، پنجره جدیدی می سازد که می شود آینده را از آن بهتر دید.


پ.ن.: پنج دوربین شکسته را می توانید از اینجا بگیرید

**نقل قولها از کتاب «فاجعه سرخپوستان آمريکا»، نوشته دی براون، ترجمه محمد قاضی

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۱

شکار هیولای نامرئی


چند سال پیش، میان علاقه مندان به سینما در یکی از تالارهای گفتگوی موسسه کرایتریون این بحث مطرح شده بود که تعریف سینمای خالص چیست. بعضی ها بر این باور بودند که ویژگی رسانه‌ای نکته کلیدی ماجراست و فیلم ناب چیزی است که سینما و تنها سینما می تواند آن را به نمایش درآورد. دیگران نظرشان بیشتر بر شهود استوار بود، که در آن سینمای خالص تمام معیار های عقلی را برای رسیدن به دل و جان آدم در می نوردید. در عین حال همه بر این قضیه متفق القول بودند که خلوص سینما را نمی شود به تعدادی تکنیک و یا مشخصه های ویژه که خود در نوبه خود بوسیله چیزی غیر قابل تعریف تعریف شده اند کاهش داد. شاید که این پیشنهاد برای منتفدان سینما چندان خوشایند نباشد وقتی که نشود فیلمی را که دقیقاً تمام مشخصات رسانه مورد نظر را نشان می دهد را به وسیله کلمات بیان کرد و تنها به احترامش سکوت کرد.

با همه این حرف ها تعریفی از سینمای ناب که نتواند لوایاتان، اثر تجربی و تقریباً بدون گفتگوی لوسیان کَستینگ تیلور و وِرِنا پاراول درباره یک قایق تجاری ماهی گیری در اطراف سواحل ماساچوست در شمال آمریکا، را در بر بگیرد تقریبا محال است. کریس چانگ در شماره ژانویه/فوریه  فیلم کامنت نوشته بود، لوایاتان مشخص کننده نقطه ایست که در آن زبان شکست نمی خورد بلکه به حد تواناییش می رسد.  در تمام مدت ۸۷ دقیقه فیلم تصویر از داخل تعداد زیادی دوربین نشان داده می شود که با موج های آب پوشانده می شوند، در آب غوطه ور می شوند، به زیر اب می روند، زیر اجساد ماهی های مرده دفن می شوند و در لحظاتی حتی با مرغ های دریایی برخورد می کنند. همه این ها کافی است تا حسی را در بیننده اش ایجاد کنند که اولین سینما رو ها در بیش تر از یک قرن پیش داشتند. متحیراز قابلیت سینما برای واداشتشان برای دیدن از چشم دیگری، چشمی که خودشان هیج وقت نمی توانند داشته باشند، جایی در گذشته دور، یک دنیای خیالی و یا حتی عرشه یک کشتی ماهیگیری در میانه طوفان. برای همین توصیف لوایاتان بدون انعکاس آن چیزی که بیینده اش تجربه کرده است تقریبا کاری غیر ممکن است.  


قسمتی از نوشته ماکس نلسون در باره لوایاتان در فیلم کامنت

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۱

آینه‌های روبرو



جان کاساواتیس یک بار گفته بود، مردم کم کم دیگر فراموش کرده اند که چطور واکنش نشان دهند. چیزی که من سعی دارم با فیلم های بسازم، چیزی است که تماشاگران بتوانند به آن واکنش نشان دهند. هدفی که مارینا آبراماویچ هم در کارهایش دنبال می کند چیزی غیر از این نیست. ممکن است این کار را به صورت بسیار رادیکال انجام دهد. ممکن است آن چیزی را که درون تماشاگرانش بر می انگیزد یک پتانسل فراموش شده در لایه های زیرین آدم باشد، یا امیال بسیار حیوانی و یا حتی تنهایی های فراموش شده باشد ولی به هر حال در تمام این چهل و چند سالی که در راه هنرهای اجرایی فعالیت می کرده مارینا در جستحوی همین بوده است. مستند هنرمند حاضر است (Artis is Present) شرح آخرین اجرای مارینا در موزه هنرهای معاصر نیویورک است. ماجرا داستان اجرای سه ماهه مارینا در موزه، مراحل آمادگی اثر، حرف ها و تاثیر دیگر آدم ها بر کار است. در تمام طول آن سه ماه، شش روز در هفته، روزی دوازده ساعت بدون اینکه چیزی بخورد یا از جایش تکان بخورد، مارینا بر روی یک صندلی می نسشت و یک آدم دیگری روبرویش می نشست و برای مدتی در چشمان همدیگر زل می زدند بدون اینکه حرفی بزنند. تجربه آدم های مختلف از این کار متفاوت بود. بعضی هاشان گریه می کردند، بعضی ها فقط نگاه می کردند، بعضی ها شوکه بودند. نمی دانم تجربه ها هر آدمی متفاوت بود. حتی تجربه نگاه کردن هر کدام از  آن آدم ها هم چیز متفاوتی بود. خودش می گفت، بعضی آدم ها پر از درد هستند، بعضی هاشان بسیار بازند. این نگاه های خیره ای که ما به هم می کنیم بعد از چند لحظه دیگر نگاه دو آدم نیست، آینه ای است که هر آدمی در برابر خودش می بیند که فرصت است تا خودش را در آنجا ببیند. انگار که آن جا در روی آن صندلی، مارینا با آن نگاه خیره اش به زمان یک تجلی بصری و فیزیکی می داد که آدم ها را در خود احاطه می کرد. آن آدم ها دیگر جایی برای رفتن نداشتند و چیزی بجز خود برای نگاه کردن نداشتند. البته این کارشان از روی اجبار نبود. خودشان با راحتی خیال داوطلب می شدند که در کوچه پس کوچه های روح شان نگاه کنند و با خود واقعی شان را برای چند لحظه خلوت کنند. بعضی وقت ها آدم ممکن است که با خودش فکر کند که صمیمیت در بین آدم ها از دست رفته است و دنیای این روزها دنیای آدم های تنهاست. برای همین خیره شدن در چشمان انسان دیگری، بهشان این فرصت را می دهد تا آن نیاز گمشده انسانی شان را برآورده کنند. ولی به نظرم بیشتر از آنکه آدم ها چیزی مثل صمیمیت را از دست داده باشند. چیزی به اسم تنهایی واقعی را فراموش کرده اند. این قدر این روزها دنیا جای شلوغی است و آدم ها از تتهایی می ترسند که هر کسی به هر سو در حال دویدن است تا از تنهاییش فرار کند. آدم ها دیگر دوست ندارند بنشینند و یک زمانی به خودشان فکر کنند و ببینند که در زندگی شان دارند به کجا می روند. همه فقط به فکر پیدا کردن همراه هستند و همه چیزشان فقط در راستای همین هدف شکل می گیرد. برای همین است که وقتی در برابر مارینا می نشینند، چشم های او برای شان یک آینه ای می شوند که فرصت میکنند تا خودشان را ببینند. چیزی که مدت زمان مدیدی است که فراموش کرده اند و برای همین تجربه اش چیز یگانه ای است. اینجا می شود تجربه جیمز فرانکو را از نشستن در برابر مارینا را دید. این ویدیو هم صحبت کوتاهی است که مارینا راجع به کارهایش انجام می دهد.

در همان سال های ابتدایی کار حرفه ای اش، مارینا با یک آقایی آشنا شده بود به اسم اولای، که حدود دوازده سال پیاپی با هم فعالیت می کردند (+). خودشان می گفتند که مثل یک روح بودند در دو بدن و نکته جالبش این بود که در یک روز هم هر دو به دنیا آمده بودند.  حضورشان در کنار همدیگر باعث شکوفا شدن خلاقیت شان، انجام کارهای بهتر و زندگی عاشقانه هیجان انگیزی شده بود.  ولی همه این ها دوازده سال ادامه داشته و در آخر به هزار دلیل با یک حس تنفری از هم جداشده بودند. نسخه اولیه این کاری را که مارینا در موزه اجرا کرده بود را سال ها پیش با عنوان Nightsea Crossing  با اولای اجرا کرده بود. ولی در میانه راه اولای به دلیل ضعف فیزیکی از ادامه کار انصراف داده بود و کار را متوقف کرده بودند. پیش از شروع اجرای موزه هنرهای معاصر، اولای را هم دعوت کردند که در آماده سازی پروژه شرکت داشته  باشد. بعد از گذشت بیش از بیست سال، چیزی از آن نفرت بینشان نمانده بود. دو آدم پا به سن گذاشته بودند که می خواستند از آن چیز خوبی که یک زمانی داشتند، یک چیز نو دیگری بسازند. اولای جزء اولین آدم هایی بود که در شب افتتاح نمایشگاه روی آن صندلی جلوی مارینا نشست. آن صندلی ها برای شان یک دنیا خاطره بود. در آن نگاه های گره خورده و در آن اشک هایی که از چشم های هردوشان روان بود، شادی بود، حسرت هم بود ولی نفرت نبود. فیلمش را اینجا ببینید. 



پ.ن.: این متن را چند ماه پیش یک باری اینجا منتشر کرده بودم ولی امروز این ویدیو را دیدم، یادآوریی شد بر این ماجرا برای همین متن را دوباره اینجا گذاشتم

پ.پ.ن.: عنوان نمایش نامه ای است از بهرام بیضایی