‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۸


امشب همین جوری یاد استراحت جنگجو افتادم. نمی دانم چرا، شاید چون احساس می کنم که جنگجو های این حوالی احتیاج به استراحت دارند. آن زمانی که می خواندمش بارها و بارها دلم می خواست جاهای خوبی کتاب تمام شود و نمی شد و من با خودم فکر می کردم که این عین زندگی است.
حرفم این ها نبود این ها همه مقدمه بود، یاد استراحت جنگجو افتادم و متعاقباً یاد این. یادم آمد الان 2 سال است می خواهم بگویم منظور من این نبود، قسمتی دیگر بود که تو ندیدی. ولی مهم نیست آدم خودش بهتر می داند شبیه چیست.
پ.ن.: آنجا که می گشتم، این را یافتم. بس به دلم نشست.

شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸

در یک شب اتفاق افتاد

حالا فاصله مان بیشتر از بیست کیلومتر است، چند تا ایالاتی است. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، با خودم می گویم تلفنی امروز به او بزنم ببینم اوضاع در چه حال است، بعد شب می بینم که زمان گذشته و من هنوز تلفن نزده ام. با خودم می گویم عیب ندارد فردا، فردا حتماً روز بهتری است برای این کار. سه ماه که از آخرین تماس مان به همین منوال می گذرد، دیگر تصمیم جدی می گیرم که حتماً تلفن بزنم، به خاطر همان یک شب هم که باشد باید این کار را بکنم. این تصمیم جدیِ من، حداقل یک هفته و در نهایت یک ماه طول می کشد تا به مرحله عمل وارد شود. بعد که تلفن می زنم، و از آن طرف خط صدای بوق به گوش می رسد. به خودم می گویم خدا کند برندارد، خدا کند برندارد.... و بعد زود قطع می کنم. به خودم می گویم مرد حسابی آخر این چه کاری است که می کنی، می خواهی خودت رو اذیت کنی و بعد دوباره شروع می کنم به تلفن زدن و اگه این دفعه هم برندارد باز همین کار رو انجام می دهم پس همان بهتر که زود بردارد تا شب نشده است بردارد این تلفن لعنتی را.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸

بازگشت

امروز بعد از دوهفته تعطیلات در بهترین جای دنیا به خونه برگشتم. خونه رو هنوز کامل ندیدم ولی الان توی اتاق خودم نشستم. دلم براش تنگ شده بود. همه چیز مرتبه همون طور که ترکش کرده بودم ولی حس خوبی ندارم، یک چیزی شبیه این موسیقی، حس خودم رو درک می کنم ولی به خودم می گم زندگی در پیش روست و فردا یک روز خوب دیگه است. این بدترین قسمت ماجراست، چون می دونم که در این زندگی در پیش رو نیز این حس با منه، فردا و پس فردا و بعد از اون.

قبل از اینکه برم فرودگاه داشتم با یک دوست عزیزی حرف می زدم. بهم گفت دو تا جیمز جویس نمی تونند بدون همدیگه زندگی کنند، منم در حالی که سعی می کردم خودم را کنترل کنم، گفتم آره

پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸

آدم ها

می دونی آدم ها انواع مختلف دارند.
ولی یه دستشون هست که آدم همیشه از روبرو شدن باهاشون می ترسه. اونم اونهایی هستند که وقتی نمی بینیشون از ندیدنشون ناراختی ولی وقتی می بینیشون ناراحت تر می شی

پی نوشت: فقط خدا می دونه چقدر دلم برای آدمی که این به من گفت تنگه