‏نمایش پست‌ها با برچسب آندره زوياگینتسف. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آندره زوياگینتسف. نمایش همه پست‌ها

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۲

از خوشی های آنها تا خوشی های ما


یک پیرمردی بود در حرفه خبرنگار، یک بار دیوید لاک (جک نیکلسون) را دید نشسته است روی نیکمتی در یک جایی شبیه پارک. گفت بیا برایت قصه زندگیم را بگم تا حالت بهتر شود. نما کات شد به یک جایی شبیه شمال آفریقا، آدم های سیاه مشغول مراسمی بودند. آدم ذهنش می رفت به داستان پیرمرد ولی هنوز چند ثانیه هم نگدشته بود که دوید لاک سر و کله اش توی صحنه پیدا می شد. داستان پیرمرد نبود، داستان دیگری از زندگی خود لاک بود. پیرمرد در دنیای شلوغ لاک گم شده بود، داستانش مانده بود برای تماشاگر که خودش بسازد و ازش لذت ببرد. سرگئی لوزنیتسا هم برای همین اسم فیلمش را گذشته خوشی من، گذاشته است تا هر کسی آن طور که دوست دارد داستانش را برای خودش بسازد و لذتش را ببرد. 
خوشی من روایت سفر گئورگ راننده کامیون جوانی است، سفری از روز روشن به درون کابوسی تاریک. در ابتدای سفر، آنجا که هنوز همه چیز روشن و واضح است، پلیسِ بین راهی کامیون را نگه می دارد، صرفاً قصد اذیت دارد تا بلکه از این راه پولی به جیب بزند. ولی حواس شان به زنی راننده پرت می شود، گئورگ هم فرصت را غنیمت را می شمارد، مدارکش را بر می دارد و به کامیونش بر می گردد. ولی دیگر در کامیون تنها نیست، پیرمردی صندلی کناری را اشغال کرده است و برای خودش جا خوش کرده . این که پیرمرد کیست و از کجا آمده و به کجا می خواهد که برود معلوم نیست، اهمیتی هم ندارد. پیرمرد حاضر است در عوض مسافتی که با کامیون می خواهد برود برای گئورگ قصه زندگی‌اش را تعریف کند، ولی مگر کسی از او خواسته بود که این کار را بکند ولی این هم آنچنان اهمیتی انگار ندارد. گئورگ عجله دارد، می خواهد که هر چه سریع تر از مهلکه بگریزد و وقت چانه زدن با پیرمرد را ندارد راه می افتد، پیرمرد هم شروع می کند داستانی از سال های دور، از سال های جنگ تعریف کند. داستانی از شقاوت و بی رحمی آدم ها. پیرمرد تعریف می کند که چطور در یک لحظه همه چیزش و مهم تر از همه اسمش را به خاطر لذت دیگران از دست داده است. دیگر نه کسی است نه جایی دارد که به آن برگردد، پیرمرد آواره دنیاست. پیرمرد همان طور که آمده بود ناگهان ناپدید می شود. این که پیرمرد کجا رفت و آیا دوباره قرار است برگردد هم انگار اهمیتی ندارد، آن چیزی گه مهم است راه و روشی است که پیرمرد نشان‌مان داده است. 
فريتز لانگ يك بارى راجع به ام گفته بود، كه دوست نداشته همه صحنه های قتل را نشان دهد. گفت که با نشان ندادنش  هر کسی بدترین نوع از خشونتی را که به نظرش می رسد را تجسم می کند و با این کار همه همدستش می شوند و داستان کسالت بار نمی شود (+).  لوزنیتسا هم همين شيوه را دارد، حتی يك گام هم از اين فراتر می رود. نه تنها تكه های كوچك داستان را حذف می كند تا بيننده خودش داستان سرايی كند، حتی گاهی وقت ها حلقه های اتصال زنجير فيلم نامه را هم از هم پاره مي كند تا بيننده اش هر طور كه دوست دارد كل داستان را شكل دهد. هر طور كه می پسندد اين كابوس پر از شقاوت و بی رحمی را تصور كند، درست به مثابه همان ماجرای فيل در تاريكى. قصه پيرمرد شروعی بود بر مجموعه قصه های در هم تنيده كه داستان را پيش می برند. قصه اول یاد بیننده می داد که باید داستان سرای خودش باشد و در این كابوس تيره‌ رها شده تا آنطور كه خودش دوست دارد دنيايش را بسازد. گاهى اوقات نوری بر بعضي صحنه‌ها تابیده می شود، يك تكه هايی از جهان روشن می شود، ولی هر کسی بايد خودش تصميم بگيرد كه آن چيزي كه در دل تاريكى كشف كرده چيست. در نهایت این وابسته به قدرت درک خود آدم است که اجازه دهد تا تصاویر زیبا و در عین حال ترسناکِ فیلم آرام آرام در پیش چشمش دنیای جدیدی را شکل دهد و تبدیل به موجود ترسناکی شود که به طور غیر قابل باوری ویرانگر است. بی شک خوشی منِ لوزنیتسا فیلم بزرگی است، همان طور که زوياگینتسف گفته است یکی از قدرتمندترین فیلم های زمان ماست (+).

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۱

یک عالمه فیلم خوب در دنیا هست که من ندیده ام و می خواهم ببینم. یک تعداد زیادی آدم هستند که من اصلا نمی شناسمشان ولی کارهایشان بسیار درخشان است و من دوست دارم که وارد دنیایشان شوم. ولی مهم تر از آن یک سری آدم هایی هستند که من همیشه منتظرم تا چیز جدیدی بسازند، همانهایی که حتی خبر ساختن کارشان خوشحالم می کند. همان هایی که هر وقت احساس می کنم زندگی دیگر خیلی تنگ و تاریک است، به خودم می گم که ناراحت نباش، نترس هنوز فلان کار فلانی را ندیده ای، هنوز چیز های خوب توی این دنیا است. یکی شان همین آندره زویا گیستینف.
یک روزی بود که در آن دانشکده ای که ستون های بلندی داشت مشغول پرسه زدن بودم که عزیزی آمد و گفت فلانی جشنواره یک فیلم روسی آورده که اسمش بازگشت است، میایی برویم ببینیم. گفت که نمی داند چه جور فیلمی است ولی گفته اند فیلم خوبی است. رفتیم صفش شلوغ بود ولی عصر جدید بزرگ بود و جا رسید به همان و رفتیم و فیلم را دیدیم. بعد از فیلم من آنقدر هیجان زده بودم که همین طور حرف می زدم و او چیزی نمی گفت و من هم بعد از مدتی ساکت شدم و هرکدام رفتیم سراغ کارمان. ولی این همیشه در دلم ماند که ازش بپرسم که چه فکر می کرد آن وقت. بعد تر ها یک روزی زنگ زد که امشب سینما چهار بازگشت دارد و ببین. دیدم و کلی شاد شدم. چند وقت پیش ها تبعید می دیدم، یادش افتادم و برایش نوشتم که فلانی امروز تبعید دیدم و به یادت بودم. چند روز پیش ها داشتم النا می دیدم و باز همه این خاطره ها آمد پیش چشمم، خواستم برایش باز بنویسم که دوباره در من جریان پیدا کردی، که دلم برایت تنگ شد. ولی تردید آمد، که تو چه می دانی که الان کجاست، که چند سال است از احوالش آن چنان خبری نداری. که شاید این کلمه ها تنها مفهوم های بی معنی باشند در برابرش. تا اینکه دیروز نامه ای ازش رسید. همین طور بی مقدمه، بعد از مدت ها. گقته بود که مجبور شده به دلیلی گذشته اش را مرور کند. که آنروزهامان را یادش آمده. گفت که آن روزها دیگر در حال امروزش جریان ندارد .ولی دلش نمی خواهد که فراموششان کند. یک شادی خوبی پیچید توی دلم، چندید بار از بالا تا پایین نامه اش را خواندم، بعد یاد جیغ های ایوان، آن پسرک کوچک ِ بازگشت افتادم. یاد آن قایقی افتادم که رفت و آن پسرها ایستادند به تماشایش، ایستادند و قایق رفت، ایستادند و قایق رفت، ایستادند و قایق رفت.

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۰


از همان سکانس اول تبعید، از همان دوربینی که به سمت درخت می رود و از همان جادیی که بین ما و درخت قرار دارد و ماشین با شتاب در آن در حال حرکت است، آدم می رود به آرزوی درخت. ولی ما را که سال هست از کنار درخت تبعید کرده اند. فیلم هم همراه جاده می شود تا شاید خانه جدیدی در این جاده پیدا شود، همانطور که خانواده داستان به خانه جدیدشان می رسند. ولی خانه دیگر مفهومی ندارد وقتی هر کدام از افراد خانواده در درون خود به جای دوری تبعید شده اند و دیگر نمی توانند با هم ارتباط برقرار کنند. حوای داستان خود را قربانی می کند تا شاید آدم دوباره به پیش درخت برگردد و این تبعیدهای طولانی پایان یابد. ولی آدم تنها در کنار درخت هم دیگر چشم اندازی به جایی ندارد و چیز جز صخره ها در پیش رویش نیست.
پ.ن: روایت فیلم در یک چهارم پایانی تغییر می کند و داستان ی مقداری لوث می شود. باید نشست و منتظر النا بود تا دید آنجا چه اتفاقی می افتد و آیا دوباره از ان عالم پر رمز بازگشت چیزی خواهیم دید یا نه