‏نمایش پست‌ها با برچسب جنبش مدنی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جنبش مدنی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۳

We Jazz June. We Die soon



کوندرا در کتاب عشق‌های خنده‌دار جایی می‌نویسد که «[آدم‌ها] واقعا نه قهرمانان را (آن‌ها که مبارزه می‌کنند و فتح می‌کنند)، که بیشتر شهیدان را دوست دارند، زیرا مردانی از این قبیل به آن‌ها درباره سستی مطبوع‌شان قوت قلب می‌دهند و عقیده آن‌ها را درباره این‌که زندگی فقط دو راه دارد: اطاعت کردن یا نابودشدن، تاید می‌کنند.» اولین تصاویری که بعد از پایان مالکوم ایکسِ اسپایک لی در ذهن آدم می‌ماند، تصویر مالکوم جوان است که تلاش می‌کند موهایش هر چه بیشتر صاف شود، تصویر مالکوم است که در زندان مشغول حفظکردن لغت‌نامه‌است تا گذشته‌اش را بهتر متوجه شود و در نهایت تصویر مالکوم میانسال است که بی‌جان بر کف سکوی سخنرانی افتاده و آدمی تمام فشنگ‌های اسلحه‌اش را توی بدنش خالی‌ می‌کند تا مطمئن شود که مرده است. چیزی که اسپایک لی می‌خواسته نشان بدهد هم خیلی فراتر از آن نبوده است. آدمی که از پَستی می‌آید، تغییر می‌کند، جان تازه‌ی می‌گیرد و در نهایت آن‌چنان قدرتی می‌گیرد که هیچ راهی بجز ترورش وجود ندارد. شهیدی می‌شود در پیشگام جامعه که بتواند هرگاه دلش خواست آن را برپا کند و به همه نشانش دهد، درست همان‌طور که کوندرا اشاره می کند.

حقیفت تاریخی ماجرا این است که ایکس در میان دیگر رهبران جنبش حقوق مدنی سیاهان آن‌چنان چهره شاخصی نبود. بدون شک ایکس شخصیت کاریزماتیکی داشت. استوکی کارمایکل که بعدها رییس SNCC (اسنک) شد، در ولین برخوردش با ایکس آن‌چنان تحت تاثیر حضور او قرار گرفته بود که تنها چند آدم دیگر تا پایانش زندگی‌اش آن‌ تاثیر را بر او‌داشتند. به گفته او بدون شک دکترکینگ که شروع به سخنرانی می‌کرد تمام جمعیت ساکت می‌شد و محو صدایش‌ می‌شدند ولی او می‌توانست ساعت‌ها بدون صحبت در گوشه اتاقی بایستد و هیچ‌کس متوجه او نشود‌‌. در حالیکه مالکوم ایکس این طور نبود. ایکس همچون آهنربایی تمام فضایی که در اطراف او بودند را تحت تاثیر حضور خود قرار می‌داد. از طرف دیگر ایکس وابسته به مهم‌ترین نهاد غیر سیاسی جامعه سیاه‌پوستان یعنی مکتب اسلام بود. مکتب اسلام به‌غیر از نامش با دین اسلام شباهت زیادی نداشت‌. ترکیبی بود از برخی مفاهیم اسلامی درباره ظلم و چیزهایی که از تاریخ سیاه‌ها رسیده بود. مکتب اسلام از طرفی سفید‌پوستان را به خاطر ظلمی که برملت سیاه روا داشته بود محکوم می‌کرد و از طرف دیگر تنها راه رهایی از آن را صبر و در نهایت جدایی کامل از جامعه سفیدپوستان می‌دانست. برای همین ایکس به عنوان مهم‌ترین سخنگوی مکتب بارها و بارها رهبران جنبش حقوق مدنی را به سخره گرفته بود و آن‌ها را بازیچه دست سیاست‌مداران سفید می‌دانست.



از طرف دیگر ایکس تا وقتی که در مکتب اسلام بود هیچ‌وقت در بین فعالان حقوق مدنی جدی گرفته نشد. در جایی در میانه فیلم تصویر او که در حال تماشای تلویزیون است موازی می‌شود با تصویر فیلم‌های آرشیوی سخنرانی‌های مارتین لوترکینگ در تلویزیون. در صورت مالکوم احساسی شبیه دل‌سوزی است. تمام آن چیزی که تابه‌حال ما از مالکوم دیده‌ایم پیشرفت است. او قدرت گرفته است. مهم‌ترین سیاه‌پوست هارلم (در نیویورک) است و تعداد زیادی آدم گوش به فرمان دارد. ولی رهبران جنبش در حال کار دیگری هستند و مالکوم در این صحنه آن‌چنان به تلویزیون نگاه می‌کند که انگار آنها نمی‌دانند در حال چه کاری هستند. انگار که اگر آنها هم حرف مالکوم را درک می‌کردند به نفع خودشان بود. اما حقیقت ماجرا این است که مالکوم بارها به دکتر کینگ نامه نوشت و او را به مناظره دعوت کرد ولی هیچوقت هیچ‌جوابی نگرفت. از مهمترین مناظراتی که مالکوم موفق به شرکت در آن شد همان باری بود که استوکلی کارمایکل او را برای اولین بار دیده بود، که در آن SNCC مناظره‌ای میان بین او و بایراد راستین که بعدها تبدیل به دست راست دکتر کینگ در ماجرای تحریم اتوبوس‌های آلاباما شد برقرار کرد. حتی در همان مناظره هم راستین، ایکس و مکتب اسلام را متهم به آن کرد که تنها کاری که انجام می‌دهند حرف زدن است و در نهایت هیچ برنامه‌ای برای بهبود اوضاع ندارند. برای همین حس درست‌تر مالکوم در بیش‌تر آن سال‌ها بر خلاف آنچه که در فیلم نمایش داده می‌شود بیشتر شبیه غبطه است تا هر چیز دیگری.


البته این را نباید ندیده گرفت که کتابی که فیلم از آن اقتباس شده، اتوبیوگرافی مالکوم ایکس است که تا سال‌ها مهم‌ترین مرجع درباره زندگی‌اش بود. اما با این حال اسپایک لی برای آنکه از ایکس یک شهید تمام عیار بسازد از هیچ تلاشی فروگذار نمی کند. مدت زمان بیش از سه ساعت فیلم را می‌شود به سه قسمت تقسیم کرد: پیش از گرویدن به مکتب اسلام، دوران مکتب اسلام و دوران بعد از مکتب اسلام. ایکس در مکتب اسلام آن‌چناپ قدرتی گرفت که سران مکتب را به ترس انداخت و تصمیم گرفتند که کم‌کم او را ساکت و در نهایت طرد کنند. دوران سکوت‌اش یک باز نود روزه بود که بعد از آن به این نتیجه رسید دیگر جایی در مکتب ندارد و آن را ترک کرد. این دقیقا نقطه‌ایست که تمام زندگی ایکس را متحول می‌شود. اما آن‌چه در فیلم نشان داده می‌شود آدمی است که در جوانی جاهلی کرده، سپس به فرقه‌ای گرویده و در آن رشد کرده و دست آخر به حج رفته، تازه راه حقیقت را پیدا کرده، اما با مرگ جوابش را گرفته. ۴۵ دقیقه پایانی فیلم اسپایک لی زندگی مردی را تصویر می‌کند که به طور خیره‌کننده‌ای در انتظار مرگ است. اما تناقضی شگرف در این آدم هست. از طرفی از مرگ می‌هراسد و تمام تلاشش را برای جلوگیری از آن می‌کند، از طرفی هم او و هم تمام بینندگان می‌دانند چیزی جز مرگ در انتظار او نیست. مالکوم ایکس در فیلم چیزی بیشتر از یک شهید نیست که حتی فرصت نمی کند خودش را از اید‌ه‌های رادیکالش تبرئه کند. در حالی‌که ایکس در واقعیت وقتی که از مکتب اسلام برید و از حج بازگشت شروع به رد کردن نظرات خودش کرد. نظرات افراطی‌اش درباب شیوه‌های برخورد با زنان و روش‌های زندگی با سفیدپوستان را پس گرفت و شروع به همکاری با دیگر گروه‌ها کرد. به دیدار اعضای دیگر تشکل‌های سیاه‌ها در جنوب رفت و آنها را هم در عوض به نیویورک دعوت کرد. نهایتا بامارتین لوتر کینگ هم ملاقات کرد و در راهپیمایی میان سلما تا مونتگومری که منجر به تصویب قانون حق رای شد، شرکت کرد. اما به نظر می‌رسد که هیچ کدام از این‌ها برای اسپایک لی اهمیت چندانی نداشته. لی در دوره‌ایی فیلم را ساخته که دیگر برچسب نژادپرستی چیزی شبیه به داغ ننگ بوده. همه کارها و تمام تبعیض‌هابه طور پنهانی انجام می‌گرفته. او هم از موضوع زندگی‌نامه ایکس به عنوان تلنگری هم به جامعه سیاه و هم به جامعه سفید استفاده کرده. کارش آن‌چنان بی‌اثر هم البته نبوده. ایکس به عنوان شهیدی که نماد قدرت ذخیره جامعه تحت فشار است نامش برای همیشه می‌ماند.


پ.ن.: عنوان قسمتی از شعر We are cool 

سه‌شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۳

سیاه همچون اعماق آفریقای خودم - بخش سوم پاداش سکوت



در حقیقت این ويليام لوید گرسون (روزنامه‌نگار، فعال اجتماعی و از اولین چهره‌های مهم جنبش ضدبرده داری) بود که برای اولین بار فردريك داگلاس، (شاعر معروف سياه پوست زمان جنگ داخلى آمريكا ) را کشف کرد. داگلاس جوان ساده‌ی ۲۱-۲۲ ساله‌ای بود که گرسون او را در کلیسایی در نیوبدفوردِ ماساچوست مشغول سخنرانی دید و همانجا از اشتیاق فریاد زد که «خدای من، این پسر می‌تواند حرف بزند». شايد كه تمام ماجرا بر سر همين حرف زدن است. جايى كه گوش‌هاى آماده شنيدن هست ولى صدايى خارج نمی‌شود. مسئله فقط اين است كه در شمال و جنوب آمريكا گوش هاى آماده منتظر شنيدن چيزهاى مختلفی بودند. جماعت سياه پوست قرن ١٧ و ١٨ را، به خصوص در جنوب آمريكا، در مناطقى كه برده دارى مجاز بود، طورى تربيت كرده بودند كه حرف نزنند. تمام آوازها و سرودهايشان تركيب محوى است از صداى هممممممم. انگار كه به سختى لغتى از دهان‌شان ها خارج مى شود. تربيت شده‌بودند كه حرف هايشان را فرو دهند، تنها آواى مبهمى سردهند، زنده بمانند و به زیستن ادامه دهند. بر خلاف شمال، که سرزمين آدم‌هاى آزاد بود، در جنوب كسى به دنبال استعدادهاى كلامى نبود. برده‌اى كه حرف مى‌زد یا خواندن و نوشتن بلد بود خطرناك بود. حرف‌زدن سبب روشن‌گرى است، چشم را باز مى‌كند. برده‌ایی كه حرف می‌زند نه تنها برای خودش بلکه برای ديگران هم خطرناك است.

۱۲ سال بردگى با همه داستان سرراستش و شخصيت هايی كه بيشتر از چند خط كتاب جان نمی‌گيرند و عمقى پيدا نمی‌کنند، بيشتر از همه چيز راجع به همين حرف زدن است. حرف زدنى كه هميشه دردسرساز است. چيز خاصى در روايت داستان نيست كه با تعريفش ضايع شود. از اسم فيلم هم مشخص است كه داستان درباره يك بردگى دوازده ساله است. سوليوان سياه پوست آزادی است كه در شمال با خانواده اش زندگى مى كند. ويولون نواز است و کارش را به خوبی انجام می‌دهد. چند روزى براى اجراى برنامه‌ایی فوق العاده به واشنگتن می‌رود كه به فريب اسير می‌شود و به عنوان برده فراری به جنوب می‌رود و آنجا فروخته می‌شود. بردگى كه از همان عنوان فيلم هم معلوم است دوازده سال به طول خواهد انجاميد. آدم آزادى همچون سولیوان که نمی‌توانست یک برده شود. بردگی فقط به رنگ پوست نیست، چیزی ذاتی نیست، آموختنی است. برای همین آدمی همچون سولیوان هم کم‌کم همه چیز را یاد گرفت. ابتدا یاد گرفت حقیقت جایی در زندگی حال حاضرش ندارد. هر کلامی مبنی بر اینکه او آدم آزادی بوده که به اشتباه به اینجا رسیده با شلاق پاسخ داده می‌شد. از حرف زدن به سکوت رسید. ياد گرفت كه چيزى نگويد، آزاد بودنش را جايى برملا نكند چون كه گوش‌ها در جنوب بسيار آماده شنيدن هستند ولى چيز خوبى از اين شنيدن نصيب نمى شود. او که نمی‌خواست فقط به زیستن ادامه دهد و می‌خواست زندگی کند، کم‌کم یاد گرفت که در زندگی جدیدش زندگی کردن دیگر جایی ندارد و باید تمام تلاشش را برای نجات پیدا کردن صرف کند. ياد گرفت كه اسمش ديگر سوليوان نيست و پلت است، ياد گرفتن كه زندگى كردن الان جزيی از زندگى اش نيست و به هر طريقی كه مى تواند بايد زنده بماند. بايد ياد بگيرد كه كسي صدايش را نشنود. باید ياد بگيرد كه حالا كه دارد فقط براى بقا تلاش مى كند، در دام نااميدی نيفتد و خودش را به ياس نبازد. 

شاید که سولیوان بتواند در دام ناامید نیفتد ولی این کار برای آدمی مثل لوسی که همواره برده بوده کاری تقریبا غیر ممکن است. لوسی همانند هزاران هزار برده دیگر بود که صدایی نداشتند تا به جایی برسد، آدم‌هایی که حتی نمی‌دانستند امید چیست. لوسی شاید که به عینه قهرمان ۱۲ سال بردگی است. سولیوان ذره‌ذره پایین می‌رود، شايد كه براى سوليوان آخرين مرحله غلطيدن به عمق بردگى همان جايى باشد كه لوسى را به دستور صاحب مزرعه شلاق مى زند، ولى با تمام اين حرف ها هنوز چشم اميدى به آينده دارد. به اينكه در گوشه ايى از اين مملكت كسى جايى منتظرش است. ولى براى لوسى همه چيز متفاوت است. چطور آدمى كه بسيار بيشتر از همه مردان در مزرعه كار مى كند، شب ها مورد آزار جنسى اربابش قرار مى گيرد و همسر ارباب از حسادتش حتى كوچك ترين خوشى را هم نمى تواند براى او تحمل كند مى تواند اميد داشته باشد. چطور آدمى كه تنها دريچه ايى که از اميد مى بيند، به مرگ و پايان اين زندگى وحشتناك باز مى شود مى تواند حرفى از اميد بزند. چطور مى تواند حرف‌هاى سوليوان را كه برايش می‌گويد نبايد به دام ياس بيفتد را درك كند. نه تنها او بلكه بسيارى ديگر از آدم هاى مشابه كه سرنوشت مشابهى داشتند. همه آن آدم هايى كه صدايشان قرار نبود كه شنيده شود.

در فاصله سال‌های میان ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ مجموعه‌ای از خاطرات بازماندگان زمان برده‌داری جمع‌آوری شد. در میان مصاحبه شونده‌ها مادر پیری به نام دلیا گارلیم بود که در وصف موقعیتش گفته بود: این خیلی بد است که آدم روحش و جسمش متعلق به یه آدم دیگه باشه، می تونند تو رو به درخت ببندند طوری که صورتت به سمت درخته و دستات‌هات رو محکم به دورش بستند و بعد با یه شلاق بلند چنان به جونت بیافتند که خون از همه جات بیرون بزنه و آدم ها هم از کلی دورتر صدای اون شلاق لعنتی رو بشنوند. من می تونم تمام روز راجع به این موضوع برات حرف بزنم ولی تو حتی نمی تونی طعم وحشتناک ماجرا رو حس کنی. مهم نیست که چند سال از زمان مصاحبه، چند سال از پایان برده‌داری و چند سال از ماجرای سولیوان اسمیت گذشته است، هنوز می‌شود آوای درد پیرزن را از لابلای حرف هایش شنید. در پایان فیلم هم، با همه روشنی اش و با همه مشخص بودنش نمی شود از شادی دیدن درشکه‌ایی که سولیوان را با خود از مزرعه برای همیشه می برد خوشحال نشد ولی در همین حال نمی‌شود در چشم ها وتصویر تمام‌قد لوسی که در پس زمینه کم‌کم محومی شود و با التماس از سولیوان برای آزادی‌اش کمک می‌خواهد غرق نشد و به آن همه صدایی که هیچ وقت شنیده نشده فکرنکرد.