‏نمایش پست‌ها با برچسب مایا درن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مایا درن. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۴

Empire


دغدغه عکس ثبت یک لحظه یا یک ثانیه در زمان است. فراوانی جزئیات که در گذر لحظات معمولاً مورد توجه ما قرار نمی‌گیرد، اینجا برای بررسی و نگاه موشکافانه‌ی بی شتاب ما نگه داشته شده. لحظه ایستاده و در چهارچوب ثابتی ثبت شده. ولی در فیلم مساله دقیقاً چیزی متفاوت است، برای فیلم‌ها مساله این است که چطور لحظه‌ای می‌گذرد و بدل به لحظه بعدی می‌شود. این دگردیسی را نمی‌توان در قالب یک قاب ثبت کرد بلکه فقط می‌شود آن را در میان قاب‌ها جا داد، از یک قاب به قابی دیگر. چنین حرکتی با جزئیات فضا کاری ندارد بلکه با جزئیات حرکت در زمان طرف است. (مایا درن، خلق بعد جدید در فیلم: زمان) مجموعه درخت‌های بانیان نزدیک خانه را با آن تنه‌‌های سترگ‌شان و برگ‌های انبوه همیشه سبزشان، نمی‌شود در روش‌های مرسوم عکاسی و یا فیلم جای داد. در هر ساعتی از شبانه روز، با عکس و زمانی که ناگهان در قاب حبس می‌شود، حرکت باد لای برگ‌های‌ همیشه سبزشان بی‌اثر می‌شود و فیلم زیبایی هر لحظه‌شان را از بین می‌برد. تصویر مسحور کننده وارهول مانندی، با آن کشیدگی‌های اعجاب انگیز که مفهوم زمان را در هم می‌شکند و تفسیر جدیدی خلق می‌کند شاید فقط بتواند تجربه‌ای مشابه جدید خلق کند و چیزی مثل این بدن‌های کهن‌سال را در قابی حبس کند.


پ.ن.: عنوان از اینجاست

چهارشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۳

زنده


ماه می سال پیش مجبور به عملی جراجی اضطراری بودم؛ چیز خاصی نبود، چند ساعتی طول کشید و بعد هم رفتم. آنچنان سریع همه چیز خاتمه پیدا کرد که چشم گیر بود: یک ماه بعد از تاریخ عمل ( با اینکه از پهلو تا پهلویم را شکافته بودند) دیگر حتی می توانستم برقصم. ناگهان متوجه شدم که با شگرفترین نوعی از حق شناسی از نیروی شگفت انگیزی برای تداوم زندگی لبریز شده ام. در همان لحظه ای که پر از شعف بودم می خواستم که به خیابان بروم و برای همه فریاد بزنم که مرگ حقیقت ندارد و آنها نباید که به آوای طبل مرگ گوش فرا دهند! که زندگی واقعی‌تر است! همیشه این را حس کرده‌بودم و به آن باور داشتم ولی هیچ‌وقت نمی‌دانستم که چقدر حق با من بوده‌ است. بعد از خودم پرسیدم خب چرا من از چنین چیزی در هنرم تمجید نم‌یکنم و ناگهان تصویری دیدم: سگی بسیار ثابت، جایی خوابیده بود و کودکی در ابتدا به او نگاه می‌کرد و بعد بی اختیار به او دست می‌زد. چرا؟ چون که بفهمد سگ زنده‌است؛ چون اگر حرکت کند، اگر بتواند حرکت کند، زنده‌است. این بدویترین، این غریزی‌ترین عمل: که تکانش دهیم تا زنده‌اش کنیم. پس این کاری است که من با دوربینم می‌کنم... لمس کردن تکه درحال رشدی از دنیا، تکان دادنش، حرکت دادنش، زنده کردنش... عشق به خودِ زندگی ... به نظر من بزرگتر از عشقی است که به یک زندگی اختصاص پیدا می‌کند. خب البته هر کدام در دیگری دخیل است، شاید که من خیلی در جهت خاصی حرکت نکرده‌ام و بیشتر به طور آهسته در اطراف هسته مرکزی چرخیده‌ام، اول از پایین دیده‌ام و حالا، آخر سر از بالا.


از کتاب محموعه نوشته‌های مایا درن جمع اوری بروس ار. مکفرسون