‏نمایش پست‌ها با برچسب النا فرانته، از دیگران،. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب النا فرانته، از دیگران،. نمایش همه پست‌ها

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۹۵

مادران سرزمین




جایی، در راه خانه ترکیبی از رنج، ترس و انزجاری که در صورتش دیده بودم به سراغم آمد. چرا؟ از بدن از شکل افتاده معلم تا بدنِ کنترل‌نشده ملینا دوباره یادم‌ آمد. بی‌هیچ دلیلی به دقت به بدن زنها در خیابان نگاه کردم. ناگهان به نظرم آمد که تا به‌حال دید بسته‌ای به زندگی داشتم، انگار تمرکزم فقط بر خودمان دخترها بود، آدا، جیلولا، کارمِلا، ماریسا، پینوچا، لی‌ْلا، خودم و همکلاسی‌هایم اما هیچ‌وقت به بدن ملینا، جوزِپینا پلوسو، نونزیا چرولو، ماریا کراچی اهمیتی نداده بودم. بدن تنها زنی که در آن با وسواس روز‌افزونی دقیق شده بودم، بدن وارفته مادرم بود، تصویرش مرا تهدید می‌کرد، تحت فشار می‌گذاشت. هنوز هم می‌ترسم که یک‌باره خودش را بر من تحمیل کند. آن روز در عوض به وضوح مادران محله قدیمی را می‌دیدم. عصبی بودند. تسلیم شده بودند. ساکت بودند، با لب‌های بسته و شانه‌های خمیده یا بر سر بچه‌هایی که اذیت‌شان می‌کردند فریاد می‌کشیدند. نازک و قلمی با چشم‌ها و گونه‌های فرو رفته یا با پشت‌های پهن، زانوهای ورم‌کرده و سینه‌های سنگین کیسه‌های خریدشان را می‌کشیدند و بچه‌های کوچکی که به دامن‌های آن‌ها چنگ زده بودند و می‌خواستند بغل شوند. خدای من، این‌ها فقط ده و در نهایت بیست سال از من بزرگ‌تر بودند. با این حال آنگار که آن خاصیت زنانه‌ای که برای ما دخترها این‌قدر مهم بود و با لباس و آرایش بر آن تأکید می‌کردیم را از دست داده بودند. بدن‌های همسران، پدران و برادران‌شان آن‌ها را مصرف کرده بودند، بدن‌هایی که در نهایت به خاطر کار روزانه و پیری و مریضی شبیه‌شان شده بودند. کی این دگردیسی شروع شده بود؟ با کار خانه؟ با حاملگی؟ با کتک؟ 

قسمتی از رمان داستان نام جدید – کتاب دوم

نوشته النا فرانته

شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۵

و سپس هیچ‌کس نماند



در دنیایی زندگی می‌کردیم که در آن بچه‌ها و آدم بزرگ‌ها اغلب زخمی می‌شدند، خون از زخم‌های‌شان جاری می‌شد، چرک می‌کرد و گاهی اوقات می‌مردند. یکی از دخترهای خانم آسونتا که فروشنده میوه و سبزیجات بود پا روی میخ گذاشت و از کزاز مرد. کوچک‌ترین بچه خانم اسپانولا از خروسک مرد. یکی از فامیل‌های ما در سن بیست سالگی یک روز صبح رفت تا کمی خاک و خل بنایی را جابجا کند و همان شب له و لورده در حالی که خون از دهان و گوش‌هایش بیرون می‌ریخت مرد. پدرِ مادرم از یکی از سکوهای بنایی ساختمان افتاد و مرد. پدر آقای پلوسو یک دست نداشت، ماشین تراش‌کاری بی‌هوا دستش را گرفته بود. خواهرِ جوزپینا، همسر اقای پلوسا در بیست و دو سالگی از سل مرد. بزرگترین پسرِ دن آکیله را با این که هیچ وقت ندیده بودمش به یاد دارم، رفت جنگ و دو بار مرد: اول در اقیانوس اطلس غرق شد و بعد خوراک کوسه‌ها شد. کل خانواده ملکیوره با هم در زیر بمباران در حالی که به هم چسبیده بودند و از ترس فریاد می‌کشیدند مردند. خانم کلورینای پیر به جای هوا گاز استنشاق کرد و مرد. جیانینو که وقتی ما کلاس اول بودیم کلاس چهارم بود، یک روز سر راهش بمبی دید، به آن دست زد و مرد. لوییجینا که همبازی ما در زمین بازی بود و شاید هم نبود چون فقط اسمی از او به یاد دارم از تیفوس مرد. دنیای ما این‌گونه بود، پر از کلمه‌های کشنده: خروسک، کزاز، تیفوس، گاز، جنگ، ماشین تراش، خاک و خل، کار، بمباران، بمب، سل، واگیری. با این کلمه‌ها و آن سال‌ها ترس‌های زیادی را به یاد می‌آورم که تمام عمر همراهم بوده‌اند.


نوشته النا فرانته