‏نمایش پست‌ها با برچسب اینگمار برگمان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اینگمار برگمان. نمایش همه پست‌ها

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۲

شبى با برگمان - دوازدهمين شب


شرم - ١٩٦٨

اصلا شايد كه ماجرا از ابتدا چيز ديگرى بوده و همه ماجراها بر سر حوا بوده. انگار كه حوا تكيه گاه جهان، مكان آرامش ، مركز توجه و منبع حسادت بوده. شايد كه همين حسادت براى داشتن حوا، كه شيطان را براى اولين بار از آن جايگاه ويژه‌اش پايين آورده و در قالب هاى انسانى جايش داده و آدم را كم‌كم از انسان بودن دور كرده. همين حسادت بوده كه آدم را به خوردن ميوه ممنوعه تشویق کرده تا حوا را از آن بهشت برين دور كند و تنها براى خودش نگه دارد. شايد كه اصلا شيطانى از بعد از آن وجود نداشته و همانجا كه حوا را از دست داد تمام شد و آدمى كه ديگر تنها ظاهرى مثل انسان داشت به ياد رقيب ديرينه‌اش، شیطان خودش جايش را گرفت.

دیگر شب ها

شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۲

شبی با برگمان - یازدهمین شب


انگار که دیوانگی هم مسری باشد، که اگر عاشق دیوانه‌ایی شدی خودت هم دیوانه می‌شوی. ولی حتی در همان مرز میان عقل و جنون زن هنوز به این فکر می‌کرد که شاید اگر مردش را کمتر دوست می‌داشت بهتر می‌توانست از او مراقبت کند و یا شاید اگر بیشتر دوست می‌داشتش بهتر می‌فهمیدش و کمتر حسادت می‌کرد، مردش به این حال و روز اسفناک نمی‌افتاد.

دیگر شب ها

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۲

شبی با برگمان - دهمین شب

پرسونا - ۱۹۶۶

آدم به یک جایی می رسد که دست به خودکشی می زند، نه اینکه تیغ بردارد و رگش را بزند، نه! قید احساساتش را می زند(+). آدم به یک جایی می رسد که نه اینکه به این راحتی ها قید احساسش را بزند، بلکه احساساتش را حبس می کند و یک دیوار از سکوت رویش می کشد. ولی زندگی زیرک است، از سوراخ های دیوار رد می شود. آدم را پیدا می کند، حتی اگر سال‌ها طول بکشد. ولی اگر یکی باشد که نیمه دیگر آدم باشد و جایی بیرون دیوارِ سکوت هر طور که دلش می خواهد رفتار کند و دیگری هم آن داخل بنشیند به تماشایش زندگی بسیار آسان تر است. ولی حقیقت ماجرا این است که زندگی به این سادگی ها نیست، هر کسی تنها یک بار و یک جا زندگی می کند.



پ.ن.: لیو اولمان می گفت که ما راجع به آن صحنه‌ایی که صورت هایمان کنار یکدیگر می آمد چیزی نمی دانستیم. یک بار برگمان ما را با خود به اتاق تدوین برد و گفت می خواهم چیزی را نشان‌تان بدهم و ما تصویر صورت‌ها را دیدیم. من با خودم گفتم خدای من بی‌بی چقدر خارق‌العاده است. کاملاً معلومه که عصبیه. در همین حال بی‌بی با خودش فکر کرده بود که  لیو چطور تونسته این کار رو بکنه؟ چقدر عجیبه! و ناگهان ما هر  دو متوجه شدیم که این تصویر در واقع نیمی از هر کدام ماست، ترکیب واقعاً ترسناک بود. 

(+) جمله ابتدای متن منصوب به چارلز بوکوفسکی است ولی حقیقتش من هیچ منبعی برای تاییدش پیدا نکردم. شاید که واقعا برای بوکوفسکی باشد به هر حال من ننوشتمش.

جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۱

شبی با برگمان - نهمین شب

سکوت - ۱۹۶۳


حقيقتش اين است كه نور زمستانی فيلم سختى بود، يكى از سخت ترين فيلم هايى كه تا بحال ساخته ام. بيننده مجبور بود تا فعاليت زيادى انحام دهد. فیلم قسمتی از یک سه گانه است که به طور تدریجی از همچون در يک آينه شروع می شد و در نهايت به سكوت می رسيد و هر سه در كنار هم یک شکل واحد می گیرند. مهمترين دغدغه من در ساخت شان اين بود كه چطور همه اهميت روابط و ظرفيت احساسات را به نمايش درآورم. دغدغه این فیلم ها آنطور كه بيشتر منتقدان گفته اند، خدا و يا غيبت اش نيست، بلكه قدرت نجات دهندگى عشق است. بسيارى از آدم هايى كه در اين سه فيلم هستند مرده اند، كاملاً مرده اند، نمى دانند كه چطور عشق بورزند يا اينكه چطور احساساتشان را نشان دهند. گم شده اند، براى اينكه نمى توانند به هيچكسی خارج از خودشان دست پيدا كنند. 

مردِ کشيش در نور زمستانى چيزى نيست، تقريباً مرده است. از همه آدم ها بريده است. زن شخصيت اصلى است، به خدا اعتقادى ندارد ولى قوى است. زن مى تواند عاشق شود و مى تواند با عشقش نجات دهد. مشكلش اين است كه نمى داند چطور اين عشق را نشان دهد. زن زشت است و شلخته و مرد را اشباع كرده است. مرد به همين دليل و به خاطر زشتى اش ازش متنفر است. ولى زن در نهايت ياد مى گيرد چطور عشق بورزد. تنها در پايان داستان، در آن كليساى خالى، در مراسم عشاى ربانى ساعت سه كه كاملاً براى مرد كشيش بی معنى شده است كه زن جواب نيايش هايش را می گيرد و مرد مى رود تا در جواب عشق زن مراسم را در آن كليساى خالى بر پا كند. اين اولين قدم مرد در راستاى احساساتش است، در راه ياد گرفتن عشق. ما بوسله خدا نجات پيدا نمى كنيم، اين عشق است كه ما را نجات مى دهد و اين بيشترين چيزى است كه مى توانيم به آن اميد داشته باشیم.


قسمتی از مصاحبه اینگمار برگمان در سال ۱۹۶۴ (+)

دیگر شب ها

شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۱

شبی با برگمان - هشتمین شب

جادوگر - ۱۹۵۸

برای آدمی که در زندگی واقعی کاری جز بازیگری نمی کند جادو و شعبده چیزی است که خود واقعی اش را نمایان می کند و آن واقعیت ساختگی اش را در هم می شکند.


دیگر شب ها

جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۹۱

شبی با برگمان - هقتمین شب



جسارت و شهامت نمی خواهد بریدن از آدم ها برای گریز از قضاوت شان. یک ترکیبی از خودخواهی و ترس برای این کار لازم است. 

آن موقع که آدم شروع می کند تا دیوار بکشد برای خودش. دیوار بکشد بین خودش و دیگران برای محافظت، همان لحظه است که می میرد. همان جا همه چیزش متوقف می شود. گذشته اش، حالش و آینده اش. زنده است ولی زندگی نمی کند و تنها چیزی که با خود از گذشته حمل می کند خاطرات دوری است از زمانی که دیواری نبود. ایزاک هم همین طور بود. آن دخترک جوان سارا و دو دوستش که بر روی صندلی عقب ماشین بالا و پایین می پردیند، انگار که چیز نبودند بجز خاطرات سال های دور ایزاک. تنها آن موقع که دیوار را برداشت، آن موقع که خودش را در آینه دید، خاطره هایش رهایش کردند. دیگر آن ها تنها چیزی نبودند که در این زندگی داشت.


دیگر شب ها

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۱

شبی با برگمان - ششمین شب


مهر هفتم - ۱۹۵۷ 

نبرد که طولانی می شود، آدم هدفش گم می شود. یادش می رود که برای چه می جنگیده و زندگی اش یه یک باره انگار خالی می شود. این زندگیِ کسالت بارِ تهی شده را مرگ تسکین نمی دهد. مرگ خودش چیزی می شود کسالت بارتر از زندگی.


دیگر شب ها

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۱

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱

شبی با برگمان - چهارمین شب



حقیقت، حقیقت ناب چیزی است که آدم را می خراشد و زخم می زند و راز چیزی نیست جز سنگینی حقیقتی که زخم هایش را زده است و حالا یک جایی مانده گار شده است.



دیگر شب ها

جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۱

شبى با برگمان - سومين شب



ديوارى اگر باشد، ديوارى محكم كه آدم را از گزند هرگونه درد و مصيبتى حفظ كند، زندانى مى شود كه آدم را از هر چيزی كه رنگ و بویى از خوشبختى دارد نيز وا مى دارد و تا آن ديوار هست، تا ديوار فرو نريخته است آدم حتی خودش را هم به طور كامل نمى بيند.


دیگر شب ها

جمعه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۱

شبی با برگمان - دومین شب


ما هر روز به خودمان این فرصت را می دهیم تا از نو عاشق هم شویم تا رابطه مان هر روز نو شود و هر روز محکم تر شود.



دیگر شب ها

شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۱

شبی با برگمان - نخستین شب

بحران - ۱۹۴۶

بندر - ۱۹۴۸

تشنگی - ۱۹۴۹


گذشته همان چیزی است که حال ما را به آینده وصل می کند. ممکن است که جایی در پس و پشت ذهن پنهانش کنیم، ممکن است که یک گذشته خیالی بسازیم. ولی به هر حال گذشته چیزی است که هست، در حال امروز ما و در فردای ما



دیگر شب ها

دوشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۰

مردی که آنجا نبود



اینگمار برگمان کارگردان بزرگی است، یا اگر بخواهم درست تر بگویم نام بزرگی است. از آن نام ها که به گوشه هر کاری که سنجاق شده باشد، برای هر کسی که آشنایی کمی هم با سینما داشته باشد جنبه تقدس پیدا می کند. چند باری شده که خواسته ام چیزی راجع به فیلم های مختلفش بنویسم ولی هر بار که  شروع به نوشتنم کرده ام، چیزی بزرگ مانع از این کار می شده، اینگمار برگمان واقعا کیست. می توان فیلم هایش را یک به یک نقد کرد. می شود مفهوم مرگ را در مهر هفتم، خشم را در چشمه باکرگی، امید را در نور زمستانی و یا رویا های از دست رفته را در توت فرنگی های وحشی دید. ولی اینکه خود برگمان چه جور آدمی است که توانسته این گونه برای ما این مفاهیم را به طور جاودانه به تصویر بکشد، برایم همیشه مسئله بوده. آدمی که بیش از شصت فیلم دارد و چیزی بیشتر از یک سوم آنها آثاری هستند که دیدن حداقل یک بارشان خالی از فایده نیست. چند وقتی است که با خودم فکر می کنم که شروع کنم به دیدن فیلم هایش تا بلکه بتوانم از پشت آنهمه تصویر بفهمم برگمان چگونه موجودی است. بیشترشان را در سال های دور و نزدیک، جسته و گریخته دیده ام. ولی تجربه ام نشان داده که بهتریم راه شناختن یک آدم دنبال کردن آثاراش است، پیوسته، از دور تا نزدیک. از دیروز شروع کردم به دیدن، فعلا از فیلم های بسیار اولیه شروع کرده ام از مخمصه ها و تشنگی از آنهایی که برگمانشان هنوزخیلی برگمان نیست. فکر کنم در مجموع چیزی حدودی بیست تا سی فیلم خواهم دید همه آنهایی که به راحتی  و با یک کیفیت قابل قبول در دسترسم قرار می گیرد. تا ببینم که چه چیزی از این نام بزرگ در ذهنم من تبدیل به یک آدم  می شود. شاید که چند نوشته ای هم نصیب اینجا شد


پ.ن.: عنوان فیلمی است از برادران کوئن