‏نمایش پست‌ها با برچسب روز اول ماه با مرگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روز اول ماه با مرگ. نمایش همه پست‌ها

شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۶

مرگ تصادفی


مرگ راهبِ معبد روستا چیز غریبی است. این‌قدر که هماهنگ است غریب است. می شود گفت که راهب مرکز معنویت منطقه است، نگهبان جانِ روستاییان، مردی که زندگی پس از مرگ‌شان را به عهده او گذاشته‌اند. حالا همین آدم در معبدش مرده است. انگار این‌قدر به وظایفش وفادار بوده که در حالی‌که می‌خواسته به دیگران به طور عملی شیوه مردن را در ملاعام آموزش بدهد اما اشتباهی واقعا مرده است.

معبد سراچه طلایی یوکیو میشیما

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۲

And I will close my eagle eyes, Hang up my skin to dry


یک دنیا فاصله است میان جاده ای که راننده می بیند با آنکه مسافر صندلی عقبی اتوبوس از پنجره کناری‌اش نگاه می‌کند. اصلا هیچ کسی مثل راننده جاده را تجربه نمی کند، برای همین هم آن سال ها که اتوبوس های دو طبقه در مسیرهای بین شهری زیاد شد، صندلی جلو پایه شیشه همشه زود پر می شد. اصلا شاید برای همین هم ساوایی تصمیم گرفته بود راننده اتوبوس شود، به خاطر تجربه جاده. ولی بعد ها برای رفیق‌اش گفت که رانندگی آنطور که فکر می کرده نبوده. گفت که این که آدم یک مسیر تکراری را مدام حرکت کند آنقدر ها چیزی خوبی نیست. 
روز گروگانگیری ده نفر توی اتوبوس بودند، مرد گروگانگیر، ساوایی که راننده بود و هشت مسافر دیگر. مرد شش نفر را کشت، پلیس مرد را کشت و در نهایت تنها ساوایی و یک خواهر و برادر نوجوان نجات پیدا کردند. هر سه تا یک قدمی مرگ رفتند ولی وقتی که باز گشتند آدم های دیگری بودند. زندگی شان در کمتر از نصف روز از رویی به روی دیگر شده بود. ساوایی خانه و زندگی اش ر ول کرد و برای دو سال ناپدید شد، نوجوان ها دیگر حرف نزدند، پدرشان خودش را کشت و مادرشان خانه را ترک کرد. وقتی که ساوایی که به خانه بازگشت، دیگر جایی برایش نمانده بود. مدتی صبر کرد ولی زیاد طاقت نیاورد و باز رها کرد و رفت. این بار زیاد دور نرفت. جایی در خانه خواهر و برادرنوجوان برای خودش دست و پا کرد. چیزی پنهان میان آن سه بود که پیوستگی عجیبی بین‌شان ایجاد کرده بود. هر سه مشتاق بودند تا دوباره به سفر مرگ روند. همیشه این حسرت را با خود داشتند که چه راز مگویی در مرگ هست و این شوق را داشتند که دوباره مرگ را ببیند و جواب سوال‌شان را بگیرند.
 قتل سریع‌ترین راه حل‌شان برای رسیدن به مرگ بود. می توانستند به راحتی در حالی که در حال کشتن دیگری هستند در چشمان مرگ خیره شوند و با هم گفتگو کنند. ولی این میلی بود که انتها نداشت، تنها تحریکی بود برای مرگ‌های بعدی. این کاری بود که پسرک انجام می‌داد و هیچ وقت هم چیزی عایدش نشد. جوابش آنجا نبود ولی خودش این را نمی فهمید و به کارش ادامه می‌داد، شاید که بعدی جواب بهتری داشته باشد. تا اینکه ساوایی فهمید و تحویل پلیسش داد. ولی این چاره راه نبود، ساوایی هم این را می‌دانست و با هر چه که در توان داشت با آن مقابله می‌‌کرد. انگار که راه چاره‌شان در همان اتوبوس بود. اتوبوس محل گذر است. توی اتوبوس، کنار پنجره می‌شود به دوردست‌ها سفر کرد. اتوبوسی جدیدی پیدا کردند برای مسافرت، نه برای اینکه به دنبال مرگ بگردند بلکه زندگی را دوباره پیدا کنند. تکه‌ای از چیزی به یاد هرکسی که دوست‌ داشتند انتخاب کردند و همه را به انتهای دره‌ای عمیق پرت کردند به این امید که زندگی گذشته‌شان پاک شود و چیزی جدیدی را از سر بگیرند، چیزی خالی از گذشته‌. نه اینکه لزوما زندگی بهتری باشد، صرفا فقط در راستای زندگی بود.  (اورکا ساخته شینجی ایوما، ۲۰۰۰)


پ.ن.: عنوان از اینجا

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۲

آنها که به راه شمشیر می‌روند نه در انتظار و رویاروی مرگ که به واقع مرده‌اند


نشسته بودند در یک اتاق. حدود ۵۰ سامورایی. سامورایی هایی که ارباب‌شان مجبور به هاراکیری شده بود و حالا دیگر آنها رونین‌هایی بیش نبوده اند. در بدترین حالت آنها هم مجبور به هاراکیری می‌شدند ولی هنوز دستوری بر این کار نرسیده بود. شوگان فقط اکنون می‌خواست تا قصر و تمام داراییشان را تصاحب کند، کاری به جانشان نداشت. عده‌ایی در این میان بودند که می‌گفتند باید بجنگیم و نگذاریم تا نام ما و ارباب‌مان به این راحتی ها لکه دار شود همه چیزمان در چشم برهم زدنی از ما بگیرند. نظر مشاور اعظم در این میان چیز دیگری بود، او تنها به انتقام فکر می‌کرد. انتقام از کسی که سبب مرگ ارباب شده بود و این کار را مهمترین کار برای آرامش اربابش می‌دانست. این کار نیازمند تسلیم همه جانبه و تحویل قصر به شوگان و آوارگی طولانی مدت بود تا آب‌ها از اسیاب بیافتد و بتوانند به راحتی به اقامتگاه دشمن‌شان حمله کنند و کار را یکسره کنند. برای همین در آن جلسه نهایی برای همه آن ۵۰سامورایی گفت که در هر حال راه ما به سمت مرگ است، می‌توانیم همین الان کار دلیرانه را انجام دهیم و در راه پاسداری از این قصر تا آخرین قطره بجنگیم و یا اینکه راه به نظر آسان تر را برگزینیم، عقب نشینی کنیم، خانه نشینی کنیم و در نهایت انتقام بگیریم. ولی یادتان نرود که این راه به نظر آسان‌تر بسیار سخت تر است، صبر و تحمل بسیار می‌خواهد. حالا اگر که با من موافقید آهسته آهسته و نفر به نفر با خون خود پیمان ببندید و این قصر را ترک کنید.

۴۷ رونین ساخته کنجی میزوگوچی - ۱۹۴۱

پ.ن.: عنوان از اینجا

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۲

در خانه چون غریبه



در پایان اسب کهر را بنگر، آنجا که مانوئل تفنگ را به سمت كلنل وينولا نشانه رفته و با خودش تصمیم می‌گیرد که اگر این آخرین کار زندگیش هم باشد ارزشش را دارد، ناگهان همه چیز در برابرش عوض می‌شود. دوست خائنش را در پنجره کنارکلنل مى‌بيند و در یک لحظه همه چیز تغيير مى كند. قاضی درونش تصمیم گرفت و جلادش در آنی گلوله را به جای سینه افسر در قلب خائن نشاند. فرد خائن را همیشه قبل از هر کس دیگری در جنگ می‌کشند. خائن‌ها موازنه نیروهای سفید و سیاه را در هم می‌ریزند، فضا را خاکستری می‌کنند. در فضای خاکستری نمی‌شود جنگيد.
ولى هميشه كه خيانت به اين سادگى ها نيست.  سوشِنیا کارگر راه آهن بود. آلمان ها هم که آمدند به اجبار همان جا ماند. راضی نبود، هیچکس راضی نبود ولی به کارش ادامه می‌داد. دوستانش می خواستند ریل‌ها را از كار بياندازند تا خرابی در کار المانها ایجاد کنند ولی او دلش به این هم راضی نبود. می‌گفت عده‌ایی آدم بیگناه این وسط قربانی خواهند شد. ولی کسی گوشش به اين حرفها نبود. آدمیزاد به ذات در پی تغییراست  و چه دلیلی بهتر از جنگ برای تغییر. چه دلیلی بهتر از جنگ برای آنکه تمام ارزشهای انسان جابجا شود و تلاش برای بقا همه چیز را توجیح کند. در پیشگاه مرگ همه چیز یکسان است ولی وقتی کوچکترین امیدی برای زندگی هست، حتی نه شاید زندگی خودت بلکه زندگی عزیزانت همه چیز تغییر می‌کند. در نهایت هم آنها  كارشان را پیش بردند ولی آلمان‌ها نقشه‌شان را فهمیدند و همه را گرفتند. سوشنیا حاضر به هیچگونه همکاری نبود. آلمانها هم بقیه را کشتند و اورا برای مجازات همینطور روانه خانه کردند. او که حاضر نشده بود خائن باشد و خبرچینی کند، حالا برچسب خیانت را همه جا به دنبال خود می‌کشید. خانه و محله و شهر همه یک رنگ بود. او که حاضر نشده بود به بنیادی‌ترین اصول انسانی خیانت کند حالا محکوم به خیانت به انسان‌ها بود. جُرمی که حتی امکان مرگ شرافتمندانه را هم ازش گرفته بود. دیگر حتی نمی‌توانست خودش را بکشد تا آن ته مانده آبرو را برای خانواده‌اش نگه دارد. همه این ها را برای دوستش تعریف کرد، دوستی که آمده بود تا اوی خائن را بکشد و صحنه نبرد را دوباره به همان پرده سیاه و سفید بازگرداند ولی موفق نشده بود. خودش مورد حمله آلمان ها قرار گرفته بود و داشت در این لحظات آخر حرف های سوشِنیا را می شنید. سوشِنيا هم بيشتر از اين دوام نياورد بعد از اينكه دوستش مرد خودش را كشت، انگار كه واقعا در اين دنيا جايى براى آدم خائن نيست يا شايد هم دنياى خائن جاى اين جور آدم ها نيست. (در مه ساخته سرگئی لوزنیتسا ۲۰۱۲)


پ.ن.: عنوان فیلمی از نیکیتا میخالکوف

شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۲

از میان نامه‌های کالوینو - دومین نامه

تو هم مثل هر کس دیگری خواهی پرسید « ولی چرا خودش را کشت؟» آنهایی که می‌شناختندش از شنيدن این خب وحشت‌زده‌اند ولی شوکه نیستند. خودکشی را از زمان کودكى اش سال ها بود که در تنهایی‌هایش، در فريادهای ناامیدی‌اش، در نارضایتی‌اش از زندگی، پنهان زیر نقابی از محبوبیت و خشم با خودش حمل میکرد. ولی با همه این حرف‌ها فکر می‌کردم که آدمی محکم وغیر قابل شکستن باشد، مستحکم، آدمی که آنچنان در ذهنت حک شده که هر بار بخواهی دم از ناامیدی بزنی یاد اینکه «اما او هنوز پابرجاست» تشویقی برای ادامه راهت است. ولی در عوض نتواتست. برای همین هم مرگ‌اش ضربه سهمگینی بود. درست در زمانی که در اوج شکوه حرفه‌ایش بود (که البته من کاملا به شادی مستانه‌اش در این چند ماه آخر مشکوک‌ام) وارد یک بحران افسردگى شد و اعصاب‌اش با همه مقاومت‌اش نتوانست دیگر تحمل کند و در هم شکست. این تنها چیزی است که ما می‌دانيم و هر چیزی غیر از این که ممکن است بخوانی و یا بشنوی شایعه و حدس و گمان است. تصمیم‌اش همان موقع در شعری که در پایان آوریل نوشته بود و یا حرف‌هایی که به ما گفته بود غیر قابل تغيير بود فقط مسئله این است كه ما اکنون اين را متوجه میشویم. ولى درعوض حالا زندگی و کارهایش است که اهمیت جدیدی پیدا میکند، جديد البته برای ما خودش که احتمالا می دانسته.


قسمتی از نامه ایتالو کالوینو به ایسا بزِرا درباره مرگ چزاره پاوزه، تورین ۳ سپتامبر۱۹۵۰

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۲

تو در هیروشیما هیچ ندیدی، هیچ


مرد: تو در هیروشیما هیچ ندیدی، هیچ.
زن: چهار بار در موزه در هیروشیما مردم را دیدم که راه می رفتند.
مردم راه می رفتند، غرق در فکر، در میان عکس ها،
بازسازی می‌کردند، چون چیز دیگری نبود.
عکس ها، عکس ها، 
 توضیح می دادند، چون چیز دیگری نبود.
 خودم آدم ها را دیدم،
خودم هم در فکر غرق شدم، 
خیره به آهن سوخته، به آهن تابیده
 آهن لطیف همچون گوشتِ آدم.


ژاپنی ها تنها ملتی هستند که یک بار آخرالزمان را دیده‌اند. یک بار همه چیزشان خاکستر شده و باز از آن خاکستر برخواسته اند. برای همین است که بر خلاف هالیوود که همیشه در آخرین دقیقه، آخرین ثانیه همه چیز متوقف می شود و آدم ها همه خوشحال روانه خانه‌هایشان می شوند، ژاپنی ها گاهی اوقات همه چیزشان نابود می شود دوباره از اول شروع می شود (به طور مثل این). ولی حتی در همان زنده شدن دوباره، در همان برخواستن از خاکستر هم هزاران داستان نگفته است. درست مثل همان داستان افرینش در آغاز درخت زندگی. چیزی که در آن روزهای اول ناپیدا می‌ماند. داستان اولین‌ها، داستان هیروشیما عشق من


مرد: تو در هیروشیما هیچ ندیدی، هیچ
زن: بازسازی ها تا آنجا که می‌شد مثل واقعیت بود.
فیلم‌ها تا آنجا که می‌شد مثل واقعیت بود.
خیال‌پردازی های ساده،
که آنچنان‌ کامل بود که هر بازدید کننده‌ای را به گریه می انداخت.
من همیشه برای سرنوشتِ هیروشیما گریه می کنم
مرد: چه چیزی آنجا برای تو بود که برایش گریه می‌کنی؟
زن: فیلم های خبری را دیدم
تاریخ نشان داده است، از خودم نمی سازم،
از روز دوم بعضی گونه های زنده از عمق زمین بالا آمدند و از خاکسترها برخواستند
سگ ها همه جا در فیلم ها بودند
خودم دیدم
از روز اول
روز دوم
روز سوم
حتی روز پانزدهم
بعد گل ها همه هیروشیما را پوشاندند
این ها را ازخودم نمی سازم
هیچ‌کدام‌شان را
درست مثل خیالاتی که در عشق است
خیال‌هایی که هیچ‌ وقت فراموششان نمی کنی
برای همین من همیشه در خیال بودم
هیچ وقت هیروشیما را فراموش نمی کنم،
درست مثل عشق.


آخر الزمان ولی فقط یک بار اتفاق نمی افتد. هر بار که کسی می‌میرد، پیوندی می شکند خودش آخرش الزمان است. درست در همان زمانی که زوج عاشق داستان بدن‌هایشان از زیر خاکسترهای انفجار مشخص می شود و زن روایت‌هایی از روزهای اول هیروشیما نقل می کند، مرد به قلب خاطرات زن سفر می کند، حمله می کند. سفری که در هر دوسویش یک داستان روایت می شود. مگر نه اینکه شهر ها و آدم‌ها تفاوتی با هم ندارند. شهر همان آدم است در قالبی دیگر. زن هم همچون هیروشیما زخمی به بدن دارد که گاه به گاه سر باز می‌کند. هیچ کس به اندازه هیروشیما دردش را نمی فهمد و هیچ چیز به مثل روایت روزهای اولِ آن شهرِ به خاکستر نشسته حکایت بغض های فروخورده زن و عشق از دست رفته اش را تصویر نمی کند.


پ.ن.: پرویز کیمیاوی نقل می کرد که عادت داشته‌اند با شهید ثالث دیالوگ های هیروشیما عشق من به خصوص تو در هیروشیما هیچ ندیدی هیچ را در مکالمه‌شان به کار ببرند. زمانی که امانوئل ریورا برای جشنواره فیلم تهران به ایران آمده بود، در یکی از شب‌های بعد از جشنواره کیماوی و شهید ثالث او را در خیابان در انتظار تاکسی دیده بودند. در آن خیابان خلوت یک رفتگر شهرداری را پیدا کرده بودند، بهش مقداری پول داده بودند و یادش داده بودند تا برود جلوی ریورا و به فرانسوی بگوید تو در تهران هیچ ندیدی هیچ. پیرمرد تلاشش را کرده بود ولی نتوانسته بود جمله را کامل ادا کرد و از ترسش آن دو را که پشت درخت پنهان شده بودند نشان داده بود. آنها هم در حالی که می خندیدند جلو آمده بودند و خودشان را به ریورا معرفی کرده بود. او برای‌شان گفته بود که این‌قدر از حرف پیرمرد تعجب کرده که می خواسته در برگشتش به فرانسه به آلن رنه بگوید این‌قدر فیلمت در ایران محبوبیت دارد که آدم‌ها در کوچه و خیابان دیالوگ هایش را تکرار می کند. (از خلال سهراب خوانی های این چند وقت)

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۲

شهرهای نامرئی ساختمان های نامرئی زندگی های نامرئی

الان بیشتر از آدم هایی که در کل تاریخ بشر مُرده اند آدم زنده توی دنیا هست، ولی تعداد مُرده ها داره هر روز بیشتر می شه و بالاخره یک روزی می رسه که دیگه جایی برای دفن هیچ مرده ایی نمی مونه. شاید که بهتر باشه برج هایی زیر زمین بسازیم برای دفن مرده ها. برج ها می تونند زیر همین برج هایی باشند که برای آدم ها زنده است. می شه آدم ها رو ۱۰۰ طبقه زیر زمین دفن کرد، می شه کلاً یه دنیا برای مرده ها زیر دنیای زنده ها ساخت.


فوق العاده بلند و بیش از حد نزدیک ساخته استفان دالدری، ۲۰۱۱

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۱

مردی که نَمُرد


هیچ کس بیشتر از خودِ بوگارت تجسم ذاتِ مرگ و حضور قریب الوقوعش نیست. ... شاید که بهتر باشد برای روشن تر شدن موضوع شخصیت او [بوگارت] را در کنار گابن (که از بسیاری جهات قابل مقایسه اند) قرار دهم. هر دو مرد قهرمان سینمای تراژیک نوین بشمار می روند، ولی با همه این حرف ها برای گابن ( البته منظورم گابن در روز بر می آید و په‌په لو موکو است) مرگ پایان ماجراست که بی صبرانه منتظر است تا نوبتش فرا رسد. سرنوشت گابن دقیقا با زندگی پیوند خورده است. اما بوگارت آدم سرنوشت است. وقتی که وارد فیلم می شود، زمان زیادی تا گرگ و میش روز بعد نمانده است، سرخوش از پیروزی در مبارزه سهمگینش با فرشته مرگ،  صورتش شکسته از تمام چیزهایی که دیده و شانه هایش زیر بار سنگین تجربه هایش، ده بار  بر مرگش پیروز شده و مسلماً برای ما تا مدت زمان بیشتری زنده می ماند.     


قسمتی از مقاله آندره بازن در مرگِ همفری بوگارت، کایه دو سینما ۶۸، ۱۹۵۷

جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۱

حتی زبان هم شرمنده است




می دونی چی برام جالبه؟ آدمى كه همسرش مى میره را بيوه صدا مى كنند، بچه اى كه والدينش مرده باشند را يتيم صدا مى كنند، ولى به نظرم موقعيتى كه بچه آدم مي ميره اين قدر وحشتناکِ كه حتى اسمی برای صدا كردنش نيست. این را برندا در آن سریال معظم Six Feet Under می گفت، ولی انگار که در فارسی هم اضاع همین است، دهخدا که این طور می گوید. شاید در تمام زبان ها این طور باشد، نمی دانم. آقای لی که یکی از آن شاهکارهایش را ساخته بود تا این را به کره ای نشان دهد. نشان دهد یک سرى درد هايی هستند در زندگى كه خوب نمى شوند، فراموش هم نمى شوند فقط كهنه مى شوند. مثل زخمى است كه هر وقت آدم پارچه را از روى اش بردارد خون تازه اش آن زير هويداست. آن مادر جوانِ داغ دیده آفتاب پنهان حتی نمی توانست از شدت درد گریه کند، زخمش سر جایش بود، پیرش کرد، فرسوده اش کرد، نابودش کرد.


سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۱

برو، خداحافظ تو




۱. راستی راجع به فیل، هیـچ می دانی فیل ها چگونه می میرند؟ من از شیوه مردن آنها بیشتر از شیوه و مراسم هر موجود دیگر دنیا خوشم می آید، وقتی یک فیل احساس می کند که ساعت مرگش فرا رسیده است، از گله ی خود جدا می شود، اما تنها نه، یکی از دوستان خود را صدا می زند و با هم راه می افتند، در دشت، گاهی آرام گاهی تند، بستگی دارد به نزدیکی ساعت مرگش ... گاهی کیلومترها و کیلومترها دور می شوند، تا جایی که فیل در شرف مرگ احساس کند محل مرگش آنجاست، که مرگ حالا با اوست، در اوست، پس آن وقت فیل وا می ایستد، دور خود می چرخد، دایره ای را روی زمین ترسیم می کند، مرگ را می گذارد داخل این دایره و می ایستد رو در روی او، چشم می دوزد به چشم او و می گوید: روز بخیر دوشیزه مرگ، من آماده ام ... این دایره البته خیالی ست، و تنها فیل می تواند داخل آن بشود، اما به کمک آن، مرده به مرگ خود جغرافیا می دهد، مرگ یک امر خصوصی است، می دانی، خیلی خصوصی، کمی شبیه خانه و چهار دیواری شخصی است، به جز شخص مرده کسی نمی تواند وارد این خانه بشود ... از داخل دایره فیل رو می کند به دوست خود از او می خواهد که برگردد پیش دیگران، برو، خداحافظ تو، و هزار مرسی (تریستانو می میرد، نوشته آنتونیو تابوکی، ترجمه قلی خیاط، صفحه ۱۱)



۲. از شهر آمده بود به آن روستای دور افتاده در میانه دره که بمیرد. اول ماجرا که کسی ازش پرسیده بود برای چه به آن جا می رود این را جواب داده بود. با اینکه پایش می لنگید، یک خانه ای را پیدا کرده بود در بالای صخره ایی دور از روستا که می خواست همانجا بماند و خودش را بکشد. صاحبخانه پیرزنِ خوش دلی بود، حرف زیاد نمی زد ولی در همان روز اولی که آنجا بود محبتی بین شان پیدا شده بود. پیرزن ازش پرسیده بود که برای چه به اینجا آمده است و او در جواب گفته بود آمده است تا یک سری چیزهایی را که دیگر برایش کارایی ندارد دور بریزد. سعی کرده بود برای پیرزن حرف هایش را در هزار لایه بپیچد و بگوید که آمده است تا بمیرد ولی پیرزن با همان ساده دلی اش گفته بود که نمی تواند حرف هایش را دنبال کند. پیرزن دل خوبی داشت. از این دنیا دیگر چیزی نمی خواست، از خانه اش، خودش و جانش می گذشت برای خوشی دیگران. آخرش هم سر همین خوش دلی جانش را گذاشت. مرگ پیش تر از آنکه مرد زندگی ایی که دیگر به درددش نمی خورد را دور بریزد، پیرزن را با خود برد. پیرزن رفت و مرد ماند به انتظار مرگی که شاید حالا آنچنان هم دیگر تمایلی بهش نداشت. (ژاپن ساخته کارلوس ریگالدس، ۲۰۰۲) 

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۱

و همین طور هی صبر کند

انگار که گفته باشند دنیا قرار است به پایان برسد و یک روز و ساعتی را هم برایش مشخص کرده باشند. همه آدم ها هم این را باور کرده باشند و به انتظارش نشسته باشند. کمتر از یک روز به آن ساعت مانده باشد و آدم با محبوبش تنهایی در آپارتمان شان در نیویورک به انتظار نشسته باشند و هیچ عزیز دیگری هم پیش شان نباشد. تنها تلفن باشد و اسکایپ باشد و آدم مدام تلاش کند که از حال دیگران خبر بگیرد، یا سعی کند سوءتفاهم هایی را برطرف کند. یک حرف هایی همین طور در آخرین دقایق بزند. بعد هی دلش طاقت نیاورد، مدام  همین طور برای خودش بی قراری کند. آدمی را ببیند که پیش از آن ساعت مقرر خودش را کُشت و داد بزند که نه ولی بعد با خودش بگوید چرا که نه، چرا اصلاً همین حالا خودم را نکُشم. چرا خودمان را الان نکُشیم. مگر چه قرار است که تا سحر اتفاق بیافتد. برویم و چند تلفن دیگر بزنیم و اسکایپ کنیم که ببینم حال آدم ها قبل از مرگ چطور است و صبر کنیم تا مرگ بیایید و ما را در دامان خودش بگیرد. ولی با همه این بی قراری ها، فقط صبر کند و هیچ کاری نکند و محبوبش را بغل کند تا مرگ بیاید و سایه اش را بر سرشان پهن کند. 


The years have gone by
quickly.
Death sits in the seat next to
me.
we make a lovely
couple.

(to the ladies no longer here by Charles Bukowski)



پ.ن.: این نوشته برداشتی است از فیلم ۴:۴۴ آخرین روز روی زمین ساخته ابل فررا

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۱

شبی با برگمان - ششمین شب


مهر هفتم - ۱۹۵۷ 

نبرد که طولانی می شود، آدم هدفش گم می شود. یادش می رود که برای چه می جنگیده و زندگی اش یه یک باره انگار خالی می شود. این زندگیِ کسالت بارِ تهی شده را مرگ تسکین نمی دهد. مرگ خودش چیزی می شود کسالت بارتر از زندگی.


دیگر شب ها

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۱

مرگ با مرگ جمع نمى شود، ضرب مى شود



چند وقت پيش ها اين كتاب را خريدم. يك جور روح نگارى است از ماكائو. حالا نه اینکه من عاشق ماکائو باشم ولی کتاب را دوست داشتم و فروشنده اش به یک دلیلی حاضر شد به یک قیمت ارزانی بهم بفروشد. اینقدر ارزان بود که گفت یعنی حتی با این قیمت هم دیگر نمی خری و من خریدمش. یک سری مجموعه عکس سیاه و سفید است که بیشترش از آرامگاه ها و یا مکان های متروکه است. خیلی آرام است، همه چیز به یک طور خوبی مرده است. در کنار همه آن عکس ها، یک چند تا عکس هم در کتاب هست که آدم ها را هم در کنار دیگر چیزها نشان می دهد. مثل همین دو عکسی که من اینجا گذاشتم. عکس ها به طوری گرفته شده اند که انگار آدم های تصویر وحدانیت ندارند. انگار هر کدامشان در یک لحظه چندیدین واقعیت ممکن را دارد تجربه می کند یا تجربه کرده است. انگار که آن آدم ها هم مثل مکان ها، مدت زمان زیادی است که آنجا هستند و این تصویر مجموع خاطرات آن هاست.  انگار که همه با هم مُرده اند. 




پ.ن.: عنوان قسمتی از کتاب خاطرات کاملاً واقعی یک سرخپوست پاره وقت

یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۱



دوستی نامه ای فرستاده بود از مرگی كه چند ماه پيش تجربه كرده بوده. از صورت عزیزی که روی خاک قرار گرفته بوده. از اميدی که از همان روز ديگر به زندگی ندارد. خواستم برايش بگويم كه زندگی را نگذار كه بگذرد، دريابش ولي با خودم فكر كردم كه الان گوشش از اين حرف ها پر است. كه تا حالا صد نفر پيش از من از اين حرف ها بهش زده اند. چيزی ديگری هم ندارم كه جوابش را بدهم ساكت ام، به سقف نگاه مي كنم و اين نوشته محبوب را در سرم می چرخانم. به مرگ فكر مي كنم و به آنهایی که راه شمشیر را انتخاب می کنند. "آنها که به راه شمشیر می روند نه در انتظار و رویاروی مرگ که به واقع مرده اند. آن کس که مرده است دیگر نمی میرد. در لحظه انتخاب قرار نمی گیرد چون که پیشاپیش انتخاب کرده است... مرده است"