‏نمایش پست‌ها با برچسب کلینت ایستوود. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کلینت ایستوود. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸

ایستوودِ مشکل گشا 2

نفری بعدی در لیست من کلینت ایستوود، بازیگر پرسابقه و کارگردان مطرح این چند سال هالیوود است. ایستوود که عموماً با نگاه انتقادی به محیط اطرافش نگاه می کند، در دوفیلم، نابخشوده (اولین فیلم مهمش) و گرن تورینو (آخرین ساخته او) نگاهی زیبا به زندگی، آرزو ها و خواسته های افراد کهن سال د ارد. قهرمان هر دو داستان به نظر یک نفر است، تنها والت کوالسکیِ گرن تورینو حدود پانزده سال (به میزان تفاوت سال ساخت دو فیلم) از بیل مونیِ نابخشوده پیر تر است. به نظر می رسد که هردو شخصیت برگرفته از خالق خود باشند و از آنجا که هر دوی آنها توسط خود ایستوود نیز اجرا می شوند این احتمال دور از ذهن نیست. هر دو شخصیت انسان هایی هستند که خواهان ایحاد تغییر در جامعه اطراف خود هستند و هر دو موقعیت با گروه شروری در مقابل آنها قرار دارد.
بیل مونی انسانی مسن است که از یک دوره کابوی بودن به زندگی خانوادگی روی می آورد و دوباره به دلیل کاری به غرب وحشی بر می گردد تا بتواند انتقام دختر جوانی را بگیرد. او با اینکه پا به سن گذاشته است ولی هنوز توان دارد، او می تواند با تفنگ وینچستراش وارد کافه شود و کلانتر و تمام افرادش را قبل از اینکه آنها متوجه ماجرا بشوند بکشد. می تواند این کار با آرامشی تمام عیار در اوج عصبانیت اش چنان انجام دهد که بیننده را نیز برروی صندلی میخکوب کند. از طرف دیگر والت کوالسکی انسانی است که در گذشته اش در جنگ شرکت داشته و انسان های زیادی را کشته است و حالا دیگر این قدر پیر شده که خود آماده مرگ است. تنها کافی است تصور کنید که بیل مونی بعد از آن ماجرا پانزده سال پیر شده و آماده مرگ است. وقتی نوبت به کوالسکی می رسد. زمانی که او نیز باید وارد عمل شود و مانعی را از پیش رو بردارد، خود او هم دچار تردید است. بیننده هر لحضه انتظار دارد که او با اسلحه ای که از ابتدای داستان با خود به این طرف و آن طرف می برد وارد کارزار شود و دخل ماجرا را بی آورد. ولی به نظر او زندگی و شرایط اکنون تغییر کرده است. شاید با خود فکر می کند که بعد از گذشت این پانزده سال، دنیا آن طور که فکر می کرده نیست و با یک اسلحه نمی توان چیزی را عوض نمود و یا اینکه با خود فکر می کند دیگر الان توان انجام آن کار را بار دیگر ندارم و دیگر پیر شده ام. شاید هر دو آنها باشد، که من بیشتر گمان می کنم او طرفدار نظریه اول است ولی اگر آدم عاقل باشد هیچ گاه نظریه دوم را نیز از یاد نمی برد. برخورد دینامیک ایستوود با زندگی و درک او از موقعیت فردی و مکان اطرافش او را به سمت راه حل تازه ای سوق می دهد. او این بار تصمیم می گرد که بدون اسلحه وارد آن کافه که یک بار پانزده سال پیش وارد شد بشود و یک بار دیگر به سبک سریع و موثر خود مشکل را حل کند. این بار نیز تا حدودی موفق است او با مرگ خود موجب می شود که دنیا برای ذره ای جای بهتری شود

پ.ن.: گرن تورینو اتومبیلی قدیمی است که کوالسکی پیر آن را سال هاست در گاراژ خانه خود از نظر ها مخفی کرده است. ماشین همچنان جوان است و از شدت نو بودن هنوز برق می زند و زمانی که راننده جوانی آن را می راند، او می تواند همه کاری بکند. به نظر می رسد که ایستوود خود را به مشابه گرن تورینو ماشین قدیمی تازه نفسی می داند که به تازگی به راه افتاده و به این زودی ها هم نمی خواهد بیاستاد و به تمام آنهایی که فکر می کنند او پیر شده اعلام جنگ می کند

شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۸

ایستوودِ مشکل گشا 1

در مجموعه محدودِ کتاب هایی که خوانده ام یا فیلم هایی که دیده ام، کمتر اثری را دیده ام که روایت گر دوران کهن سالی باشد. با توجه به آنکه اکثر آنهایی که می نویسند یا فیلم می سازند به روح جوان اعتقاد دارند یا حداقل من اینگونه فکر می کنم ولی به نظر می رسد که در اثرهای آن ها جا برای انسان های پیر با روح جوان پیدا نمی شود. این پدیده به خصوص در مورد آدم هایی که خودشان هم سن و سالی دارند جای تعجب است. از طرفی به دلیل آنکه اکثریت این گونه افراد در جوانی به بدن سازی علاقه ای نداشته اند و زیاد به فکر سلامتی خود نبوده اند، تعداد افرادی که عموماً دوران کهن سالی خود را دیده باشند و یا توانایی کار کردن در این دوران را داشته باشند اندک است. از طرف دیگر از میان همه تعداد کمی که در کهن سالی نیز به فعالیت پرداخته اند، آنهایی که راجع به سن و سال خودشان اثری آفریده باشند نیزاندک هستند.
خاطره ای از شوپنهاور است، که او سعی می کند در دوران پیری برای جلب توجه دختری جوان به او خوشه ای انگور تعارف کند و بعد ها دختر جوان در خاطرات خود از این عمل او به نشانه کاری اشمئزاز آور و نفرت انگیز یاد می کند. به دلایلی نطیر این به نظر می رسد که در بهترین حالت ها افراد بر این عقیده هستند که اگر جوانی و میانسالی خوبی داشته اند، می تواتنند در دوران کهن سالی در گوشه ای نشسته منتظر مرگ شوند و نظرات خود را به صورت پند های اخلاقی و این گونه چیزها به جوان تر ها انتقال دهند و از پیری چیزی نگویند. باید متذکر بشوم که منظور من اثرهایی راجع به مرگ نیست، چزهایی راجع به زندگی است. البته تا حدودی تا آنجا که سن من به من اجازه می دهد می توانم درک کنم که چرا چنین چیزهایی وجود ندارد.

شاید اولین نفری که به یاد میاروم که به طور پیوسته به این قضیه پرداخته است، کوروساوا کارگردان بزرگ ژاپنی باشد که کارهایش به موازات سنش تغییر می کنند. نوشتن از کورساوا در این مجال نمی گنجد ولی فقط همین را بگویم که با همه بزرگی او، فرهنگی که خودکشی در آن امری مقدس است و جشن شکوفه های گیلاس جزء رسوم مهم آن است چندان با سلیقه من سازگار نیست

پ.ن: این چیزی که تصمیم در نوشتنش داشتم زیادی طولانی شد، نوشتن مابقی را به پستی دگر موکول کردم.

پ.پ.ن: کتاب هایی مثل پیرمرد و دریا و یا فیلم هایی مثل بدون او و تیر انداز را می توانم در لیستم قرار دهم ولی اگر کسی چیزی با مشخصاتی که من گفتم می شناسد، خوشحال می شوم به من معرفی کند