‏نمایش پست‌ها با برچسب عکاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عکاسی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۴

Empire


دغدغه عکس ثبت یک لحظه یا یک ثانیه در زمان است. فراوانی جزئیات که در گذر لحظات معمولاً مورد توجه ما قرار نمی‌گیرد، اینجا برای بررسی و نگاه موشکافانه‌ی بی شتاب ما نگه داشته شده. لحظه ایستاده و در چهارچوب ثابتی ثبت شده. ولی در فیلم مساله دقیقاً چیزی متفاوت است، برای فیلم‌ها مساله این است که چطور لحظه‌ای می‌گذرد و بدل به لحظه بعدی می‌شود. این دگردیسی را نمی‌توان در قالب یک قاب ثبت کرد بلکه فقط می‌شود آن را در میان قاب‌ها جا داد، از یک قاب به قابی دیگر. چنین حرکتی با جزئیات فضا کاری ندارد بلکه با جزئیات حرکت در زمان طرف است. (مایا درن، خلق بعد جدید در فیلم: زمان) مجموعه درخت‌های بانیان نزدیک خانه را با آن تنه‌‌های سترگ‌شان و برگ‌های انبوه همیشه سبزشان، نمی‌شود در روش‌های مرسوم عکاسی و یا فیلم جای داد. در هر ساعتی از شبانه روز، با عکس و زمانی که ناگهان در قاب حبس می‌شود، حرکت باد لای برگ‌های‌ همیشه سبزشان بی‌اثر می‌شود و فیلم زیبایی هر لحظه‌شان را از بین می‌برد. تصویر مسحور کننده وارهول مانندی، با آن کشیدگی‌های اعجاب انگیز که مفهوم زمان را در هم می‌شکند و تفسیر جدیدی خلق می‌کند شاید فقط بتواند تجربه‌ای مشابه جدید خلق کند و چیزی مثل این بدن‌های کهن‌سال را در قابی حبس کند.


پ.ن.: عنوان از اینجاست

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۲

تصویر دوم - تو کجایی؟

متشکرم

-همین. دیگر چیزی پشت این کارت پستی نیست. چرا، یک کلمه چاپی بی رنگ و رمق نیز هست: KODA. درواقع این یک کارت پستی هم نیست. این یک عکس است، عکسی از صورت تو. حتماً ژیرار این عکس را از تو گرفته. من خیال نمی کنم ژیرار کاری را بکند و خیال نکند آن کار شاهکار است. حقیقت این است که عکاس با این عکس موفق نشده هیچ بعدی از موضوع را تعریف کند. چون موضوع را اصلاً نمی شناسد؟ به اصطلاح کتاب حساب دوم ابتدایی این عکس عکسی‌ست که عبارت از تو نیست. آن عکسی که حافظ فقط از دست های تو در وقت خواندن نامه من گرفته و برایم به آمریکا فرستاده بود خیلی بیشتر خود توست تا این عکسی که ظاهراً صورت تو را به آدم نشان می دهد. این عکس را فرستاده بودی که من از تو نفرت کنم؟ چرا پشت عکس فقط نوشته است متشکرم؟ حتماً این عکس همراه نامه‌یی برایم داده بودی. ولی حالا این عکس جداست. تنهاست. نامه اش معلوم نیست کدام یک از این نامه هاست که دست زمان ترتیب تاریخی آنها را به هم ریخته است. من نامه های تو را دارم می سوزانم چون همیشه از این که چیزی برای پنهان کردن داشته باشم نفرت داشته‌ام. فاش بودن را با همه ضررهایش غالباً پذیرفته‌ام. بیا گذشته ها را اگر دوست داریم در آینده ها تکرار کنیم. در آینده ها زنده کنیم. قراول آثار گذشته بودم دلخوشی بی‌ربطی‌ست. بگذار این گذشته، و آثارش، به این معنا و صورت، اصلا وجود نداشته باشد. این عکس را هم می سوزانم.

شبْ یک شبْ دو، بهمن فرسی


پ.ن.: این نوشته بطور عجیبی به یک سری دلایل بی دلیلی در من با این یکی گره خورده است

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۱

Where is my Katana?


۱. درست به مثابه همان که سامورایی ها معتقد بودند شمشیر چیزی نیست بجز امتداد دست، دوربین هم حتماً که امتداد چشم است. مثل همان چیزی که آقای هیچکاک در پنجره عقبی‌ نشان می داد. 

۲. سال ها پیش در دهه ۵۰ آقای اُزو سبک خاص خودش را در قاب بندی هایش داشت. به جای آنکه برای تمرکز بر آدم ها و نشان دادن اهمیتشان روی آدم ها زوم کند و هر چه بزرگتر نشان‌شان دهد، تمرکز تصویرهایش بر مرکز بدن آدم ها قرار داشت، یک جور حس تعادل در تصویر و آدم ها. مکالمه های دونفره‌ی رو در رو را با زاویه ۴۵ درجه مرسوم نمی گرفت، بلکه دوربینش بر آدم ها عمود بود و نوع چیدمان محیط بود که فضای گفتگو را خلق می کرد. ( اینجا را ببینید اگر خواستید که بیشتر بدانید از اُزو).

۳. دیدم که در لابلای عکس های این چند وقت یک مقدار زیادی عکس ازش دارم که دارد عکاسی می کند. تصویرهای من همان شکل معمول بود با زاویه ایی تقریبا عمود بر او ایستاده بودم و تصویرش را ثبت کرده بودم (حالا نه اینکه بخواهم بگویم که قاب ها را مثل ازو بسته بودم). اما او شیوه اش فرق می کرد، دست هایش همیشه کشیده با یک زاویه ۴۵ درجه نسبت یه بدنش بود و دوربینش داشت از یک چیز دوری عکس می گرفت. انگار که بخواهد با دوربین هر چه می شود دورتر را ببیند، شاید که حتی آینده را ببیند. من ولی چشمم انگار فقط سرم گرم همین اطراف است، از نمای باز آنچنان دل خوشی ندارد، از آینده هم. 

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۱

و آن یک نفر ديگر همه جهان است



عکاسی دیگر به یکی از وسایل بنیادی برای درک هر چیز و همین طور برای ایجاد نماد مشارکت تبدیل شده است. در یک عکس تبلیغاتی  تمام صفحه ، گروه زیادی از آدم ها تصویر شده بودند که همه به همدیگر اینقدر فشرده شده بودند که انگار نزدیک بود از عکس بیرون ریخته شوند و همه بجز یک نفر خیره، هیجان زده و ناراحت بودند. آن یک نفری که با دیگران فرق داشت دوربین روی چشمش بود و به نظر می رسید که کاملا بر خودش مسلط است و لبخندی به لب دارد.  در حالیکه مابقی آدم ها کاملا منفعل بودند، وجود دوربین آن یک آدم را بطور کامل تبدیل به یک موجود فعال، ناظری که کاملا بر موقعیت مسلط است تبدیل کرده بود. اینکه آدم ها چه چیزی را نگاه می کردند نه معلوم بود و نه اصلا اهمیتی داشت. هر چه بود ارزش تماشا کردن و در نتیجه ارزش عکس برداری را داشت. شش کلمه در پایین عکس چاپ شده بود، "... پراگ ...  ووداستاک ... ویتنام  ...  ساپورو ... دِری ..... لیکا." امیدهای برباد رفته،  شورجوانی، جنگ و یا المپیک زمستانی، در پیش چشم دوربین همه مثل هم هستند. عکاسی یک جور نگاهِ پنهانی دائمی به جهان ایجاد کرده است که معنی تمام وقایع را یکسان کرده است.


درباره عکاسی نوشته سوزان سونتاگ، انتشارات پیکادر، صفحه ۱۰-۱۱

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۱

پاهایت مال من

ساعتی نشسته بودم توی پیاده رو روی زمین سنگی. باران از بالا و آدم ها از اطراف مى آمدند.  آدم ها را یواشکی دزدیدم و گذاشتم اینجا.  

پنجشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۰

و این فقط یک عکس نیست



۱. اینکه روزگارِ ما میلِ به نوستالژی دارد؛ میلِ به گذشته‌ای دور از دست؛ میلِ به یادآوریِ مُدامِ این گذشته‌‌ای که حالا خاطره‌ای‌ست دوردست. عکس ها نقشِ مهمّی در این نوستالژی دارند؛ یعنی میلِ به نوستالژی را در وجودِ مردمانِ این روزگار دوچندان می کنند. اصلاً، انگار، عکّاسی هنری‌ست که رو به مرثیه دارد؛ از چیزی  می گوید (تصویر  می کند؟ تفسیر میکند؟) که نیست و، انگار، چیزهایی که عکّاسی شده‌اند، صرفاً، به همین دلیل که عکّاسی شده‌اند، اندوه‌ بارند و غمی از گذشته را به امروز منتقل میکنند. «عکس ها یادآورِ مرگند.» عکس را، انگار، به نیّتِ ماناکردنِ چیزها می گیرند؛ سدّی در برابرِ فنا، محافظی در برابرِ آسیب پذیری‌، امّا، درعین حال، عکّاسی از چیزها مشارکتِ عکّاس است در میراییِ چیزها، در آسیب پذیریِ چیزها، در بی ثباتی و ناپایداری‌شان. و کارِ عکس ها چیست؟ لحظه ها را «بُرش می زنند» و بعد این لحظه‌ها را «ثابت می کنند» تا «گواهِ تبخیرِ بی وقفهی زمان» باشد.  

۲. چند سال پیش یک مسافرتی رفته بودیم که در نوع خودش تجربه جدیدی بود ولی درانتهای سفر یک سری دلخوری های ماند بین افراد که تا همین الان هم برقرار است. آن وقت ها تازه دوربین خریده بودم و همین طور فقط دوست داشتم که عکس بگیرم، بدون آنکه چیزی خاصی از تنظیماتش بدانم. نتیجه اش شد یک تعداد زیادی عکس که آنچنان جریان خاطره دردناکی برایم زنده می کردند که حتی تحمل دیدن شان را نداشتم. نه دلم می آمد همه شان را یک جا از بین ببرم، نه توانایی اینکه بتوانم یک به یک بررسی شان کنم تا آنها که شاید اثری از زیبایی داشتند را نگه دارم. یک روزی در یک اتوبوس بین شهری در حالی که از دیدن دوستی بر می گشتم، خودم را محاصره کردم. در آن ناکجا آباد وسط جاده هیچ راه فراری هم نداشتم برای گریز از روبه رو شدن با گذشته. اول از پاک کردن عکس های معمول شروع کردم. آنهایی که هیچ ارزشی دیگر نداشتند، جا باز می شد برای صحنه های جدیدتر. بعد دیدم نه حالم خوب است. قوی تر از آنم که خاطرات قدیمی از پا درم آورد . شروع کردم به دین عکس های آن سفر. از هر ده تا یکی را نگه داشتن. خاطرات را دست چین کردن، تصاویر را آراستن، و نتیجه اش شد چیزی که نوای مرثیه اش دیگر از دور به بلندی شنیده نمی شد.


۳. قدیم تر ها که دوربین نداشتم هیچ علاقه ای نداشتم که در عکس های دسته جمعی و یا حتی دوستانه شرکت کنم. 
سالیان درازی است که ذهنم تمام جزئیات ریز و درشت، و خوب و بد وقایعی را که برایم افتاده را هر روز جلوی چشم هایم می آورد. بعد از حدود سه دهه زندگی تنها چیزی که دلم را تقریبا خوش می کند این است که یاد گرفته ام ناراحتی را در پس و پشت های ذهنم مخفی کنم، مهار حافظه را در دست بگیرم و آن چیزی که در نهایت یادم می آید خیلی آزار دهنده نباشد. ولی وقتی به عکس ها نگاه می کنم، دیگر نمی توانم چیزی را مخفی کنم . برایم می شوند فراتر از یک تصویر، می شوند واقعیتِ مطلقِ تمام وقایع ماجرا به طور زنده و کامل. برای همین است که وقتی عکس می گیرم قاب هارا بسته تر می کنم، نور و رنگ تصویر را تنظیم می کنم، تا آدم ها و اشیاء را از مکان و زمانشان جدا کنم. برایم بشوند یک تصویر فراتر از زمان و مکان. تقریباً مطلق.


۴. همین است که عکس، در عینِ هستی نشانی از نیستیست. چیزی را که نیست می بینیم. چیزی را که بوده است. و چیزی که نیست، چیزی که فقط در عکس هست، انگار، بیشتر هست؛ انگار هستی اش مضاعف است. تصویری‌ست که درجا بَدَل می شود به تصوّری در خیالِ آن‌که این تصویر را دیده. عالمِ خیال، انگار، نیستی را بیشتر پسند می کند. در طلبِ چیزی‌ست که نیست؛ که پیشِ چشم است، امّا دور از دسترس است. حضور است در عینِ غیاب و غیابی ست در عینِ حضور. برانگیزاننده‌ی احساسات است و نشانِ جادوی عکس: نشسته‌ایم و خیره‌ی عکسی شده‌ایم که واقعیتی دیگر است؛ واقعیتی که آشناست در عینِ غریبگی؛ واقعیتی که ترجیحش می دهیم به واقعیتِ آشنای همیشگی.


۵. عکاسی از آدم های غریبه توی خیابان، توی پارک، توی موزه و یا هر جای دیگر را دوست دارم. قاب را لازم نیست برایشان تنگ کرد، همه آن چیزی که برایم دارند همان قاب است. همان می شود گذشته و آینده شان. می شود مدخلی برای ورود به دنیا خیال، برای ساختن زندگی های جدید، دنیایی بدون ترس. 



 پ.ن.۱: نقل قول ها از کتاب درباره‌ی عکاسی نوشته سوزان سانتاگ
پ.ن.۲: با تشکر از آقای آزرم بابت معرفی کتاب و این نوشته که باعث نوشته شدن این متن شد