پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۶

سوناتِ باقاعده

انگار که با یک تق ناگهانی مثل صدای تفنگ اسباب بازی
لاله‌های خونین شکفته باشند
صبح باز تو را غافل‌گیر می‌کند،
غم‌های جدید همین حالا هم کهنه به نظر می‌رسند
باید که جابجا شوند، تکانی بخورند
بلکه در این تئاتر بی‌قاعده زندگی
دردهای جدید جایی بگیرند
مثل تیغه‌ی شیشه‌ روی مچ‌ها.
.
.
.
عصر مثل موجی از راه می‌رسد
و دریچه‌ها هنوز بسته نیستند.
گذشته نشت می‌کند و کشتی کم‌کم غرق می‌شود
در کرانه ابرهای بنفش که به سرعت نزدیک می‌شوند
عملیات نجات در حال انجام است.

درست است که می‌شود به هرچیزی عادت کرد
حتی به طلوع در غروب، اما آیا باید
کاری برای اصلاح برنامه انجام داد
و سوراخ‌های آسمان را وصله کرد؟ متاسفانه
مویه‌ها دیگر معمولی به گوش می‌آیند و وعده‌های
بهتر شدن در آینده همان بهتر که باور نشوند،
چرا که آینده همین الان است و ما آن را ثانیه به ثانیه،
زندگی می‌کنیم، از نفس افتاده، امید داریم
که ارتباطی میان این تکه‌ها باشد.

«بببخش که نتوانستم به کمکت بیایم،
ولی خودم هم در خطر غرق بودم،
خرده‌های شیشه هم روی سرم می‌بارید
برای همین این نامه را برایت نوشتم - برای تو که مرده‌ای –
و روی موج خروشانی رها کردم که در میان آن
به وضوح گوش شنوای تو را مثل صدفی می‌دیدم.»



سونات با قاعده، جان اش، پاریس ریویو، شماره ۱۰۷، تابستان ۱۹۸۸

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۶

نجیب‌زاده‌ای در قفس



زمانی که در ابتدای داستان کنت الکساندر روستوف پس از چهار سال زندگی در یکی از سوییت‌های اشرافی هتل متروپل توسط حکومت کمونیستی شوروی محکوم می‌شود که تا آخر عمر در یکی از انباریی‌های روی بام هتل زندگی کند، خواننده‌ای که سال‌ها در خواندن داستان و رمان به دنبال ماجراجویی بوده و هر بار که چشمش به داستان اسارت افتاده فقط به فرار فکر کرده، اینجا هم با خودش فکر می‌کند که کنت چطور بالاخره از دست حکومت بلشویکی کمونیست‌ها فرار می‌کند و خودش را به سرزمین‌های آزاد می‌رساند. اما نجیب‌‌زاده‌ای در مسکو داستان زندگی‌روزمره است، نه رمان تاریخی است و نه داستان فرار از زندان. کنت الکساندر روستوف نجیب‌زاده‌ای بااصل و نسب از دوران قدیم روسیه آدمی نیست که بخواهد اصولش را کنار بگذارد و به هر قیمتی به آزادی برسد. چون که شاید به نظر او آزادی چیزی نیست که فقط وابسته به مکان باشد. قدرت داستان ایمور توول هم در همین است، در همین ۳۲ سال زندگی روزمره کنت در داخل دیوارهای هتل تا خواننده را هم مثل کنت اسیر کند. فضای شگفت‌انگیز، شخصیت‌های متنوع و گفتگوهای جذاب همه با هم داستان نجیب‌زاده‌ای در مسکو را بدون آنکه اتفاق خاصی در طول آن در جریان باشد یا روایتش فراز و فرود ویژه‌ای داشته باشد، پر کرده است. خواننده داستان هم مثل دخترکی که از اواسط داستان وارد هتل می‌شود و تا ۱۶ سالگی آنجا می‌ماند ناگهان در پایان کتاب متوجه می‌شود که دلش راضی به تمام شدن داستان نمی‌شود. داستان و سبک روایی شگفت‌انگیز آقای توول باز یاددآور این است که دنیا با همه بزرگی‌اش می‌تواند خیلی کوچک باشد و فضای بسته یک هتل می‌تواند خیلی بزرگتر از این‌ها باشد.