دوشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۵

در خانه چون غریبه


کُنت برای آخرین بار به شهری نگاه کرد که دیگر که مال او بود و نبود. به راحتی می‌توانست از روی تعداد لامپ‌های راه‌های اصلی، بلوار و حلقه‌‌های باغ را تشخیص دهد، حلقه‌های هم‌‌کزی که کرملین در مرکز آن و ورای آن کل روسیه بود.
کُنت با خودش فکر کرد که از زمانی که انسان وجود داشته تبعید هم بوده است. از قبیله‌های بدوی تا جوامع پیشرفته، هر از چندگاهی کسی بوده که خواسته‌اند تا وسایلش را جمع کند، از مرز بگذرد و دیگر هیچ‌وقت قدم به خاک سرزمین‌اش نگذارد. در هر صورت تبعید مجازاتی بود که خدا برای آدم در اولین فصل کمدی انسانی در نظر گرفت؛ چند صفحه بعدتر هم آدم نثار قابیل کرده بود. بله، تبعید قدمتی به طول عمر بشر دارد. ولی روس‌ها اولین استادان مفهوم تبعید در خانه بودند.
از اوایل قرن هجدهم تزارها ز افرستادن مخالفان‌شان به خارج دست کشیده و در عوض تبعید به سیبری را انتخاب کردند. چرا؟ چون به این نتیجه رسیده بودند که تبعید آدم‌ها از روسیه مثل کاری که خدا با آدم کرده بود مجازاتی کافی‌ نیست؛ چون که در یک کشور دیگر انسان می‌تواند خودش را غرق کارش کند، خانه بسازد و خانواده تشکیل دهد. انگار که او بتواند زندگی جدیدی شروع کند.
ولی وقتی که در کشور خودت تبعیدی باشی، هیچ شروع جدیدی وجود ندارد. چون که در گذر زمان تبعیدی در خانه، چه در سیبری باشد و چه خارج از شهرهای بزرگ هیچ‌گاه عشقش به وطنش کم یا ناپدید نمی‌شود. در حقیقت چون ما موجوداتی هستیم که که بیشترین توجه را به چیزی داریم که به آن دسترسی نداریم این انسان‌ها هم احتمالاً درباره جلال و شکوه مسکو بیشتر تأمل می‌کنند تا هر مسکووی که آزاد است تا از آن لذت ببرد.


نجیب‌زاده‌ای در مسکو – نوشته آمور توول


پ.ن.: عکس از اینجا 

چهارشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۵

سخت‌ترین


سخت‌ترین
تولدم سی سالگی بود
نمی‌خواستم کسی بداند
روز و شب
در باری می‌نشستم
و با خودم فکر می‌کردم، که تا کی
می‌توانم
این دروغ 
را ادامه دهم؟
کی بی‌خیال می‌شوم‌ و
مثل بقیه 
رفتار می‌کنم؟
نوشیدنی دیگری سفارش دادم و
باز فکر کردم
و تازه آن موقع جواب را
پیدا کردم:
وقتی که مُردی عزیرم، وقتی‌
که مثل بقیه 
مُردی.


سخت‌ترین، چارلز بوکوفسکی به ترجمه ع‌.ک.

شنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۵

فراموشی

بچه که بودم دائما می‌ترسیدم که اسم مادرم را بعد از مرگ فراموش کنم. در مدرسه به ما گفته بودند: سه روز بعد از خاکسپاری، فرشته‌ای خواهد آمد و سه بار بر قبر می‌کوبد. اسمت را خواهد پرسید. تو جواب می‌دهی، «الیزر هستم پسر سارا.» وای اگر فراموش کنی! تا آخر دنیا به عنوان روحی مرده، زیر خاک باقی خواهی ماند. نمی‌توانی در برابر مسند قضاوت قرار بگیری و بدانی که آیا جایگاهت در بهشت است یا در جهنم، در صف آنهایی که مدتی طولانی منتظر توبه هستند.  محکومی که در فضای پرآشوب بمانی جایی که چیزی نیست، نه مجازاتی نه دردی، نه عدالت نه بی‌عدالتی، نه گذشته نه آینده، نه امید نه ناامیدی. فراموش کردن نام مادرت مساله بزرگی است. مثل فراموش کردن اصل‌ت است.  


روز الی ویزل

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۹۵

مادران سرزمین




جایی، در راه خانه ترکیبی از رنج، ترس و انزجاری که در صورتش دیده بودم به سراغم آمد. چرا؟ از بدن از شکل افتاده معلم تا بدنِ کنترل‌نشده ملینا دوباره یادم‌ آمد. بی‌هیچ دلیلی به دقت به بدن زنها در خیابان نگاه کردم. ناگهان به نظرم آمد که تا به‌حال دید بسته‌ای به زندگی داشتم، انگار تمرکزم فقط بر خودمان دخترها بود، آدا، جیلولا، کارمِلا، ماریسا، پینوچا، لی‌ْلا، خودم و همکلاسی‌هایم اما هیچ‌وقت به بدن ملینا، جوزِپینا پلوسو، نونزیا چرولو، ماریا کراچی اهمیتی نداده بودم. بدن تنها زنی که در آن با وسواس روز‌افزونی دقیق شده بودم، بدن وارفته مادرم بود، تصویرش مرا تهدید می‌کرد، تحت فشار می‌گذاشت. هنوز هم می‌ترسم که یک‌باره خودش را بر من تحمیل کند. آن روز در عوض به وضوح مادران محله قدیمی را می‌دیدم. عصبی بودند. تسلیم شده بودند. ساکت بودند، با لب‌های بسته و شانه‌های خمیده یا بر سر بچه‌هایی که اذیت‌شان می‌کردند فریاد می‌کشیدند. نازک و قلمی با چشم‌ها و گونه‌های فرو رفته یا با پشت‌های پهن، زانوهای ورم‌کرده و سینه‌های سنگین کیسه‌های خریدشان را می‌کشیدند و بچه‌های کوچکی که به دامن‌های آن‌ها چنگ زده بودند و می‌خواستند بغل شوند. خدای من، این‌ها فقط ده و در نهایت بیست سال از من بزرگ‌تر بودند. با این حال آنگار که آن خاصیت زنانه‌ای که برای ما دخترها این‌قدر مهم بود و با لباس و آرایش بر آن تأکید می‌کردیم را از دست داده بودند. بدن‌های همسران، پدران و برادران‌شان آن‌ها را مصرف کرده بودند، بدن‌هایی که در نهایت به خاطر کار روزانه و پیری و مریضی شبیه‌شان شده بودند. کی این دگردیسی شروع شده بود؟ با کار خانه؟ با حاملگی؟ با کتک؟ 

قسمتی از رمان داستان نام جدید – کتاب دوم

نوشته النا فرانته

شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۵

و سپس هیچ‌کس نماند



در دنیایی زندگی می‌کردیم که در آن بچه‌ها و آدم بزرگ‌ها اغلب زخمی می‌شدند، خون از زخم‌های‌شان جاری می‌شد، چرک می‌کرد و گاهی اوقات می‌مردند. یکی از دخترهای خانم آسونتا که فروشنده میوه و سبزیجات بود پا روی میخ گذاشت و از کزاز مرد. کوچک‌ترین بچه خانم اسپانولا از خروسک مرد. یکی از فامیل‌های ما در سن بیست سالگی یک روز صبح رفت تا کمی خاک و خل بنایی را جابجا کند و همان شب له و لورده در حالی که خون از دهان و گوش‌هایش بیرون می‌ریخت مرد. پدرِ مادرم از یکی از سکوهای بنایی ساختمان افتاد و مرد. پدر آقای پلوسو یک دست نداشت، ماشین تراش‌کاری بی‌هوا دستش را گرفته بود. خواهرِ جوزپینا، همسر اقای پلوسا در بیست و دو سالگی از سل مرد. بزرگترین پسرِ دن آکیله را با این که هیچ وقت ندیده بودمش به یاد دارم، رفت جنگ و دو بار مرد: اول در اقیانوس اطلس غرق شد و بعد خوراک کوسه‌ها شد. کل خانواده ملکیوره با هم در زیر بمباران در حالی که به هم چسبیده بودند و از ترس فریاد می‌کشیدند مردند. خانم کلورینای پیر به جای هوا گاز استنشاق کرد و مرد. جیانینو که وقتی ما کلاس اول بودیم کلاس چهارم بود، یک روز سر راهش بمبی دید، به آن دست زد و مرد. لوییجینا که همبازی ما در زمین بازی بود و شاید هم نبود چون فقط اسمی از او به یاد دارم از تیفوس مرد. دنیای ما این‌گونه بود، پر از کلمه‌های کشنده: خروسک، کزاز، تیفوس، گاز، جنگ، ماشین تراش، خاک و خل، کار، بمباران، بمب، سل، واگیری. با این کلمه‌ها و آن سال‌ها ترس‌های زیادی را به یاد می‌آورم که تمام عمر همراهم بوده‌اند.


نوشته النا فرانته

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۵

چایی



آنا تیخانوونا زنی قدیمی بود. می‌گفتند تنها معلم اداره وقتی کسی دور و برش نباشد، هنوز چایی را از درون نعلبکی سرمی‌کشد. به هیچ عنوان چایی سبز را به عنوان چایی قبول نمی‌کرد و حتی از دم‌نوش‌های گیاهی که در اثر یک سری سو‌تفاهم «چایی» خوانده می‌شوند هم متنفر بود. در نظر او چایی باید به سیاهی قیر و به تلخی وجدانِ معصیت‌کار باشد. یا شاید هم برعکس، به سیاهی آن وجدان و به تلخی قیر.

قسمتی از کتاب نگهباننو
نوشته سرگی لوکیاننکو

یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۵

روزمرگی

And I 
Will close my eagle eyes 
hang up my skin to dry (+


۱. افتتاحیه فیلم مادر جون هو بونگ بو نوعی انگار پایان فیلم است (+). مثل اینکه فیلم در مسیری دایره‌وار به اولش باز می‌گردد. مادر خسته‌ی تنها که تمام زمان فیلم را صرف این کرده که پسرش را از زندان نجات دهد، اول با این هدف که ثابت کند پسرش بیگناه است و بعد حتی برای آزادی پسرش دست به قتل بزند در عنوان بندی ابتدای فیلم بر روی چمن‌زاری ایستاده است. موسیقی‌ای روی تصویر شنیده می‌شود که انگار به گوش او هم می‌رسد چون کم‌کم شروع به رقص می‌کند. رقصی بی‌خیال با دستانی معلق در هوا که به هر سو می‌روند ولی ناگهان در میانه رقص می‌شکند، دستانش می‌افتند و حال گریه می‌گیرد. چند قدمی بر می‌دارد، باز به خودش مسلط می‌شود و دوباره از اول همراه با موسیقی می‌رقصد.

۲. روزمرگی مثل لباسی آدم را دربرمی‌گیرد، بعد کم‌کم شروع به نفوذ به درون پوست می‌کند و با سلول‌ها در هم می‌آمیزد. در نهایت تا جایی پیش می‌رود که حتی به خود DNA هم می‌رسد و آن را تغییر می‌دهد. جهش و با حتی evolution به آن مفهوم مرسوم ژنتیک به حساب نمی‌اید بلکه فقط آدم را سازگار می‌کند، به قول خارجی‌ها accustomed به زندگی می‌کند. موضوعات مورد علاقه را تغییر می‌دهد و حوصله فعالیت‌های قدیمی را کم می‌کند. خنده‌ها و شادی‌هایش منعطف به جزئیات کوچک هر روزه می‌شود و دردسرهایش تبدیل به برنامه‌ریزی برای آینده. حتی شاید مثل مرد عنکبوتی ۳، احساس قدرت کند، سیاهی وجودش را بگیرد و همه چیز را فراموش کند. اما گاهی اوقات وسط این خنده‌های کوچک و شادی به خاطر جزئیات ناگهان آن خود قبلی بیرون می‌زند و مثل همان تصویر مادر رقصان چیزها در هم می‌شکند و آدم به خودش می‌آید که اینجا چه خبر است. اما روزمرگی همچون روح خبیثی که آدم را تسخیر کرده باشد دوباره کنترل را به دست می‌گیرد، آن موضوع خوشایند را جلوی چشم می‌آورد و دوباره خنده‌ها و رقص از سر گرفته می‌شود. نه اینکه شادی از سر جزئیات زندگی به خودی خود چیز بدی باشد، بلکه این تن دادم به فقط این گونه شادی است که دردناک است. حتی مشابه گیلتی پلژر هم نیست؛ نوعی زندگی زایل شده است.

۳. این نبردی‌ست که این روزها دائما در من جریان است و حتی وقتی که تمام شود، اگر تمام شود هم فکر نکنم به راحتی بتوانم سرم را بالا بگیرم و دوباره به زندگی سابق برگردم. به قول پل آستر در کتاب سانست پارک "وقتی که نبرد تمام می‌شود سربازها دیگر پیر شده‌اند، آدم‌های ساکتی که دیگر راجع به نبردهایی که جنگیده‌اند صحبت نخواهند کرد."