بچه که بودم در یکی از بعد از ظهر های جمعه، تلویزیون قرار بود فیلمی نشان بدهد راجع به مردی که قرار بود در بیابان راه آهن درست کند. فیلم را درست یادم نیست، حتی اسمش را هم یادم نمی آید. ولی اولین تصورم را هنوز به یاد دارم که فکر می کردم خوب فیلم راه آهن که دارد، بیابان هم که دارد، لابد چند تا راهزن هم دارد که به این راه آهن حمله می کنند و بعد قهرمان فیلم در یک دروه مبارزه طولانی با آنها پیروز می شود و راه آهنش را می کشد و بعد هم حتمی می رود یک جای دیگه راه آهن می کشد. ولی فیلم این گونه نبود، راجع به خود مرد و رویایش برای کشیدن راه آهن توی صحرا بود. تنها بک جمله از فیلم در ذهنم مانده که مرد می گفت« تنها آرزوی من دوشقه کردن این صجرای بزرگ است». فیلم را که دیدم خوشم نیامد، آن روزها دلم مبارزه می خواست، ایلیاد دوست داشتم. دلم اسب تروا و پاشنه آشیل می خواست. دلم مبارزه کردن و به مبارزه طلبیده شدن می خواست. .ولی دیگر از آن زمان ها برایم گذشته، نه اینکه پیر شده باشم ولی دیگر دلم آنجور رقابت ها را نمی خواهد. هنوز به جایی نرسیدم که به اندازه قهرمان داستان نسبت به یک هدف خاص دچار وسواس شوم، ولی دلم اودیسه می خواهد. دلم سفر ده ساله با کشتی می خواهد. دلم می خواهد بزرگ شوم
پنجشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۰
جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۰
شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۰
آینه های روبرو
یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸
In praise of inanimate life – 1- The World of Apu
پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸
سلندر در شانزده آذر
شنیده ها و دیده هایم از این روزها، بدجوری ذهنم را مشغول کرده است. انواع ماجراها پیرامون یک مسئله قدیمی در هم تنیده شده اند و مشکل را به طور عجیبی پیچده کرده است. تمام تلاشم را می کنم تا ابعاد مختلغ اش را با چیزهایی که می شناسم از هم باز کنم تا شاید مسئله قابل حل تر شود. تا کنون در ذهنم یک چهار ظلعی از ماجراها شکل گرفته است که اگر بخواهم به ترتیب بگویم به صورت زیر است.
سلندر: سلندر فیلم نامه کوتاهی است از بیضایی. داستان راهب جوانی که در وسط بیابانی در زیر درختی نشسته است. ماجرا از زمانی آغاز می شود که دو سوار مغول که از آن حوالی می گذرند او را می بینند. آنها تلاش می کنند تا با اذیت او لذتی ببرند و البته در نهابت یکشندش. جوان با صبر و استقامت فراوان در پای درخت می نسیند و هر چه آن دو سوار تلاش می کنند نمی توانند او را به حرکتی و یا حتی صدایی وادارند تا آنجا که درنهایت از شدت عصبانیت هر دو می میرند. (پایان ماجرا را دقیق به خاطر ندارم ولی مطمئنم که با مرگ هر دو به پایان می رسد)
بازی های مسخره: مصاحبه ای از هانکه دیدم که در آن می گفت، اخبار و ماجراهای بسیار زیادی دیده است که در طی آنها جوان هایی از خانواده ثروتمند و یا حتی طبقه متوسط تنها به دلیل لذتی که از انجام این کار می بردند، افراد دیگر مورد آذار و اذیت قرار می دهند؛ و همین دلیل ساختن فیلمش بوده است. ماجراهای مربوط به خشونت کم نیست، همه بارها و بارها شنیده، دیده و خوانده اند. ولی در موقعیتی که افراد خانواده در داخل خانه شان به طور ناگهانی مورد حمله افرادی قرار می گیرند که از نظر ظاهری هیچ تفاوتی با آنها ندارند، انسان چگونه برخورد می کند. ساده است که آدم بگوید جواب گلوله، گل است. ولی وقتی فردی در جلوی چشمان پدری، مغز پسرش را متلاشی می کند، چه جور گلی را به عنوان جواب می خواهد. ایا تک تک ما در موقع تماشای صحنه های ساده تر این از بارها َآرزو نکرده ایم که قهرمان داستان به گونه ای کاملاً جوان مردانه و دور از خشم، و در حالیکه تیپ خاص جوان مردان را هم به خود گرفته است، پدرِ ناجوان مردان را در بیاورد.
نوبل: امروز رییس جهور این مملکت به طور رسمی جایزه نوبلش در صلح را گرفت. من کاری به حق بودن جایزه ندارم، چیزی که می گوم شعاری که بود که رییس جمهور با آن جایزه اش را گرقت، Just War. این که جنگ به خودی خود چیز بدی است ولی در برخی مواقع توجیه پذیر است . اینکه ما برای اینکه به صلح برسیم باید از راه جنگ عبور کنیم. نمی دانم شاید هم حق دارد. در دورانی که در طول یک سال گذشته در پاکستان 800 مدرسه و در افغانستان بیش از هزار مدرسه را منفجر کرده اند چه می شود کرد. حتی اگر به قول یکی از خیرین مدرسه ساز این ور آب، بیشتر سربازهایی که در افغانستان وجود دراند نیروهای فکر ی باشند به جای نیروهای یدی صرف، باز به تعدادی سرباز برای محافظت از این مدارس نیاز است و باید با نیروهای مخرب جنگید تا آنها را نابود کرد و دنیایی نو بسیازیم.
شانزدهم اذر: دوستی دیروزگلایه می کرد. می گفت که به نظرش شانزدهم آذر آنچنان که رسانه های جنبش سبز ادعا کرده اند نبوده است. نه از نظر جمعیت، بلکه از نظر برخورد میان آدم ها. می گفت زد و خرد پیش آمده است. می گفت این طرفی زده اند، آن طرفی ها هم تلافی کرده اند و می گفت بد تر از همه این که این دسته بندی این طرفی آن طرفی دارد زیاد می شود. می گفت اگر این جنبش با سکوت و فعالیت های انسان دوستانه شروع شده است، پس این جا کجاست. ته حرفش این بود که آدم ها دارند خسته می شوند و این به جای خوبی نمی رسد. من داشتم آهسته در این سر دنیا بدون آنکه ذره ای فشار بالای سرم باسد به حرف هایش گوش می دادم و فکر می کردم. به کلاف در هم تنیده ای که نمی توانم راهی از آن به بیرون پیدا کنم و به مردمِ زیر باتوم و راهکارهای آنها فکر می کردم.
مسئله چیز جدید نیست. حداقل تا آنجا که من حودم را در می شناسم همیشه جزء مسایل مهم ام بوده است. می توانم ابعاد دیگری هم یرای اینکه مسئله بازتر کنم به شکل ذهنی که آفریده ام بدهم ولی فکر می کنم فعلاً با همین ها کار کنم، مناسب تر است. می توان چهار نقطه بالا را در چهار گوشه یک مستطیل گذاشت. در میان هر کدام از جفت های بالا می توانم مشابهت هایی را بیابم. سلندر و بازی های مسخره دو بازخورد مختلف به جریان خشونت هستند و از طرف دیگر سلندر و شانزده آذر قرار است که یک جور واکنش به خشونت یاشند و تنها تفاوت شان در ابعاد ماجراست. رابطه های مشابهی میان نوبل و شانزدهم اذر، نوبل و بازی های مسخره نیز هست. به نظر من اگر هدف رسیدن به رفتار سلندر گونه در جنبش است، که شاید در ابتدا بعید و یا حتی احمقانه به نظر بیاید، نکته در همین قواعد مختلف ماجراست. نکته این است که قواعد بازی برای آدم های مختلف بازی متفاوت است، اگر هم قرار باشد با یک قاعده بازی کنند که دیگر بازی نیست. مسئله این است که این اصلاً بازی نیست. ابن اصلاً هیچ بازی مسخره ای نیست. قرار نیست آدم هایی که شعار حقوق بشر می دهند با آدم های باتوم به دست قواعد یکسانی داشته باشند. قرار نیست ما با قواعد آنها زندگی کنیم. جایی در پایان شوالیه تاریکی، بتمن رو به حریفش می گوید چیزی که تو می خوای پول و یا حتی قدرت نیست تو می خوای همه چیز رو به هم بریزه تا بتونی این جوری بازی های خودت رو پیش ببری.
به نظرم این شرط اول ماجراست. سخت است، حتی برایِ من که این حرف ها را بدون خوردن ضربه ای باتوم می گویم سخت است چه برسد به مردم آن سرزمین. شرط اول این است که صحنه بازی را ما به هم بریزیم، ما بازی نمی کنیم.
پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۸
سال هاست که ما از محله رفته ایم و کم تر کسیدیگر در آن جاها حوض می سازد و من امسال بعد از این همه سال دلم بد جور از آن حوض های آبی می خواهد.
جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸
قواعد بازی
جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸
کلاس آمار
این حرفی بود که چند روز پیش استاد درس آمار که برای ترم تابستان گرفته ام سر کلاس گفت، مدت زمانی به جمله ای که گفت فکر کردم و ولی نتوانستم تصمیم بگیرم که درست است یا نه، به نظرم درست می آمد ولی مطمئن نبودم.
کلاس آمار بسیار ساده و معمولی با مفاهیم ساده و بنیادی شروع شد. تعداد دانشجوهای دکتری که در زندگی شان از عمل جمع در ریاضیات فراتر نرفته اند، در کلاس کم نیست و برای من که قبلاً یک درس چند واحدی آمار کاربردی گذرانده ام و چند ترم هم این درس را درس داده بودم، به نظر مشکل نمی آمد. ولی این درس را گرفتم تا بتوانم زیر بناهای آن را بار دیگر مرور کنم. به نظرم هنوز آنجا ها یک سری مشکلاتی دارم. که بعد از این مدت زیاد آشنایی با آمار حالا می توانم آنها را بهتر بشناسم و شاید رفع کنم. به نظرم پایه ها همیشه مهم هستند نباید آنها را در لای دستمال لب طاقچه نگه داشت باید هر چند وقت یک بار یک سری بهشان زد که یک وقت بوی ماندگی نگرفته باشند
نمی دانم چه می شود هنوز هفته اول کلاس است
پ.ن.: استاد آمار چیز دیگری هم گفت، گفت مادرش فکر می کنه چون اون دکترای آمار داره اطلاعات و اعداد و ارقام مربوط به همه چیز رو بلده و می دونه
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۸
تصاویر دوست داشتنیِ دورانداختنی 2
برای اینکه نمی خواهم اگر روزی خدای نکرده خواستم چیزی بنویسم یا بسازم، همش عقده این را داشته باشم که وای مثلاً فلان صحنه که قبلاً راجع بهش ساعت ها فکر کرده بودم، چه چیز محشری است و اگر در کار من باشد دیگر تمام هنر دنیا همه با هم جمع می شود در آنجا. و نمی خواهم که مدام خودم را در قید بند چیزهایی که با من این همه سال ها آمده اند بکنم، سعی می کنم از آنها استفاده کنم. تعدای شان را اینجا بنویسم، به کسی بگویم یا بندازم سطل زباله. نه اینکه انها چیزهای بدی باشند، من فقط نمی خواهم خودم را مجبور کنم از چیزی که روزی به نظرم ایده خوب و ارزش مندی بوده به هر قیمتی استفاده کنم، خوب اگر جای خودش را پیدا کرد و درست استفاده شد که چه بهتر.
البته انجام دادن این کار در سینما و ادبیات شاید تا اندازه ای راحت باشد، ولی من همیشه می ترسم که در زندگی نتوانم این کار را بکنم. همه ما بالاخره یک سری عقایدی داریم، درست و غلطش خیلی اینجا برام مهم نیست، که در زندگی واقعی نمی شه ازشون استفاده کرد. داخل زندگی واقعی آدم های دیگه ای هم هستند و ما بالاخره با اونها در حال ارتباطیم.اگر خیلی آدم خوبی باشیم می فهمیم که گاهی اوقات کارهای اشتباهی انجام می دیم، اگر آدم بهتری باشیم از انجام دادنشون ناراحت می شیم و اگر از اون هم بهتر باشیم سعی می کنیم دیگه انجام ندیم. باید یاد بگیریم که بتونِم گاهی اوقات از این عقایدی که خودمون رو درونشون محصور کردیم بگذریم.
نکته ای که اینجا مهمه اینه که، شاید بشه توی ادبیات یک قطعه رو به عنوان یک داستان کوتاه یا یک پست در وبلاگ نوشت و ازش منصرف شد و دیگه یک رمان ده جلدی رو به خاطرش خراب نکرد ولی تو زندگی خیلی کار مشکل تره، چون فرصت مصرف ایده ها خیلی زیاد نیست و بعضی ایده ها هم بهتره هیچ وقت مصرف نشوند.
پ.ن: این بحث رو می شه راجع به همه چیز انجام داد، یک نمونه بسیار خوبش در رابطه با کارهای علمی رو می تونید اینجا بخونید.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸
دوقلوها
این رو یک جایی یک زمانی آلفرد هیچکاک گفته
پ.ن.: منم یکی می خوام
یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸
قاضی و جلادش
ژول و ژیم
پ.ن.: این را این جا نوشتم که یادم باشد کمتر آدم ها را قضاوت کنم و اگر خواستم این کار را بکنم حداقل در اولین برخوردی که با هم داشتیم این کار را نکنم. می دانم که کار سختی است ولی تلاش می کنم که بتوانم
پ.پ.ن: داشتم راجع به این موضوع با ساناز صحبت می کردم که او صحبت حضرت مسیح را برایم گفت که قضاوت نکنید تا بر شما قضاوت نشود
شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸
خیابان های دوست داشتنی 2
اما چیزی دیگری در خیابان هفاد دوم است که مرا شیفته خود کرده است، از یک طرف هفتاد دو مثل بسیاری از خیابان های اینجا با ساختمان های بزرگ احاطه شده است و مانند برخی از آنها وسیع نیز هست. ولی تفاوت آن با دیگر خیابان ها این است که بسیار خلوت تر از بسیاری از آنهاست، تعداد ماشین هایی که از آن می گذرند نسبت به خیابان های مشابه بسیار کم است. شاید یکی از دلایل آن کم بودن طول آن باشد. یک طرف خیابان به پارک و طرف دیگر به خیابان معروف برادوی می رسد. همه اینها موجب می شوند که وقتی شما وارد خیابان می شوید، ابهت ویژه آن شما را در بگیرد. سنگینی و وقار ويژه ای در دل این ساختمان هایی که نزدیک صد سال از عمر آنها می کذرد وجود دارد. ظاهر قدیمی آنها شما را می تواند در سراسر تاریخ سینما بگرداند و هر لخظه منتظرید تا رابرت دنیرو از یک گوشه آن با ان کت و شلوار سفیدش خارج شود و با هم بر خورد کنید
وقتی عکس را دیدم احساس کردم هر روز که از کنار اینجا رد می شوم اینجا همین شکل استپ.ن: من خیلی آدم دنیا دیده ای نیستم، به خاطر همین هنوز خیلی خیابون دوست د اشتنی ندارم ولی هر وقت یک خیابون جدید پیدا کنم می ذارمش اینجا
دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۸
Multitasking
شب های روشن
پ.ن.: گاهی اوقات آدم دوست داره یه چیزهایی بنویسه بعد می بینه که یکی دیگه قبلاً بهترش رو یک جایی نوشته. آدم هم همون رو میاره اینجا می ذاره. اینجوری دیگه فکر هم نمی کنه که یک نکته ای رو که در تاریخ خلقت کسی بهش توجه نکرده کشف کرده و از فردا زندگی همه ادم هایی که این رو می خونند دگرگون می شه.
جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸
خلال دندان
تنهایی
یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸
نمی دانم
به حرف عقل گوش می دهم و می گویم که خوب عزیزم می خواستی نکنی حقت همینه دیگه
یا به حرف دل تا آخرین لحظه با او می مانم، ولی اینکه بودن من به درد می خورد یا نه خود بحث دیگری است
یا اینکه به حرف هیچکدام اهمیت نمی دهم و سر به بیابان می گذارم و از همه این ها فرار می کنم
پ.ن :همه اینها به کنار اگر من آن طرف قضیه باشم چه.