‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۰

بچه که بودم در یکی از بعد از ظهر های جمعه، تلویزیون قرار بود فیلمی نشان بدهد راجع به مردی که قرار بود در بیابان راه آهن درست کند. فیلم را درست یادم نیست، حتی اسمش را هم یادم نمی آید. ولی اولین تصورم را هنوز به یاد دارم که فکر می کردم خوب فیلم راه آهن که دارد، بیابان هم که دارد، لابد چند تا راهزن هم دارد که به این راه آهن حمله می کنند و بعد قهرمان فیلم در یک دروه مبارزه طولانی با آنها پیروز می شود و راه آهنش را می کشد و بعد هم حتمی می رود یک جای دیگه راه آهن می کشد. ولی فیلم این گونه نبود، راجع به خود مرد و رویایش برای کشیدن راه آهن توی صحرا بود. تنها بک جمله از فیلم در ذهنم مانده که مرد می گفت« تنها آرزوی من دوشقه کردن این صجرای بزرگ است». فیلم را که دیدم خوشم نیامد، آن روزها دلم مبارزه می خواست، ایلیاد دوست داشتم. دلم اسب تروا و پاشنه آشیل می خواست. دلم مبارزه کردن و به مبارزه طلبیده شدن می خواست. .ولی دیگر از آن زمان ها برایم گذشته، نه اینکه پیر شده باشم ولی دیگر دلم آنجور رقابت ها را نمی خواهد. هنوز به جایی نرسیدم که به اندازه قهرمان داستان نسبت به یک هدف خاص دچار وسواس شوم، ولی دلم اودیسه می خواهد. دلم سفر ده ساله با کشتی می خواهد. دلم می خواهد بزرگ شوم

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۰

تقریباً همزمان یا حتی پیش از آنکه تسهیلات و امکانات رفاهی و مالی ما برای خرید سطل های بستنی فراهم شود، سطح آگاهی اطرافیان به جای رسیده بود که همه می دانستند بستنی چیز ناسالمی است و بدتر از آن باعث چاقی می شود . خلاصه این قدر اطرفیان به ما در حال خوردن سطل بستنی نگاه های بد کردند که وجدان بی کار ما هم به این نتیجه رسید که خوردن بستنی از نظر سلامتی کار خوبی نیست و باید تحت مراقت های ویژه قرار بگیرد. به این ور آب که آمدیم، ماجرا یک مقداری عوض شد. اول اینکه پیدا کردن بستنی خوشمزه در میان این همه تنوع چیزهای بدمزهِ شیرین کار سختی بود و دوم اینکه خوردن بستنی برای مرض تازه کشف شده قندمان کار خوبی نبود. این شد که خواندن میزان قند بستنی ها و میزان مصرف مناسب آنها در دستور کار قرار گرفت. اوضاع خوب بود تا آنکه محبوب با «کالری شمار» جدیدش از راه رسید و در نظر گرفتن میزان قند دیگر کافی نبود و باید میزان کالری را هم در هر وعده بستنی می شمردیم تا ببینیم بستنی را کجای دلمان جا بدهیم تا به سلامتیمان کمتر ضرر بزند
خلاصه آنکه این روزها که سر سطل بستنی می نشینم تا بخورم، میزان بستنی مناسب را در نظر می گیرم ولی زره زره که به مرز مشخص نزدیک می شوم، هی به خودم می گم ولش کن این دفعه رو میخورم تا دفعه بعد. بعضی وقت ها وجدان آگاه اجازه این شرارت ها را نمی دهد، ولی بیشتر وقت ها شاخ ها بیرون می زند و قاشق از مرز های تعین شده فراتر می رود. البته در بیشتر وقت ها همین که چند قاشق می خورم وجدان آگاه باز می آیاد و می گوید خوب بچه شیطنت رو کردی، بستنی رو هم بیشتر خوردی خوب حالا ولش کن و برو بزارش سره جاش. البته بعضی وقت ها هم که بستی اش خوشمزه تر است و یا شاخ هایم بیشتر بیرون زده گوش به این حرفا ندارم که دارم رو اون قسمتش کار می کنم ببینم چی کار کنم بهتره

شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۰

آینه های روبرو

رفتم آب بخورم، لیوان رو گذاشتم گوشه کابینت تا ظرف آب رو از تو یخچال بردارم. گوشه کابینت یعنی همون جای که دیگه کابینت تموم میشه، یعنی همون جای که از بچگی هی گفتند بچه ظرف رو نذار اونجا می افته می شکنه. همون جوری که داشتم در یخچال رو باز میکردم، هی فکر کردم که الان این لیوان می افته می شکنه، بعد یکی میاد میگه نگفتم نذار اینجا می شکنه، بعد من میگم من خودم می دونستم که نباید بذارم اینجا چون می افته می شکنه، تازه اون موقع که داشتم میذاشتم هم فکر کردم که می افته می شکنه بعد تو میای می گی چرا گذشتی اینجا که بشکنه بعد همین ماجرا هی به طور تناوبی تکرار میشه. تا بینهایت من دارم با یه آدمی راجع به این موضوع بحث می کنم، بعد بحث به ی جای می رسه که یه من دیگه که تو فکر من قبلی بوده شروع می کنه با یه آدم جدید بحث رو ادامه دادند. آخرش این شد که من در یخچال رو زودی بستم و لیوانام رو برداشتم تا نشکسته

پ.ن.:عنوان نمایشنامه از بهرام بیضایی

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

In praise of inanimate life – 1- The World of Apu


Apu has gone to the country to attend his friend's cousin's wedding. A traditional arranged marriage, and when the bridegroom shows up, he turns out to be an idiot, a blithering numskull. The wedding is called off, and the friend's cousin's parents begin to panic, afraid their daughter will be cursed for life if she doesn't get married that afternoon. Apu is asleep somewhere under the trees, not a care in the world, happy to be out of the city for a few days. The girl's family approaches him. They explain that he's the only available unmarried man, that he's the only one who can solve the problem for them. Apu is appalled. He thinks they're nuts, a bunch of superstitious country bumpkins, and refuses to go along. But then he mulls it over for a while and decides to do it. As a good deed, as an altruistic gesture, but he has no intention of taking the girl back to Calcutta with him. After the wedding ceremony, when they're finally alone together for the first time, Apu learns that this meek young woman is a lot tougher than he thought she was. I'm poor, he says, I want to be a writer, I have nothing to offer you. I know, she says, but that makes no difference, she's determined to go with him. Exasperated, flummoxed, but also moved by her resolve. Apu reluctantly gives in.
Cut to the city. A carriage pulls up in front of the ramshackle building where Apu lives, and he and his bride step out. All the neighbors come to gawk at the beautiful girl as Apu leads her up the stairs to his squalid little garret. A moment later, he's called away by someone and leaves. The camera stays on the girl, alone in this strange room, this strange city, married to a man she hardly knows. Eventually, she walks to the window, which has a cruddy piece of burlap hanging over it instead of a real curtain. There's a hole in the burlap, and she looks through the hole into the backyard, where a baby in diapers is toddling along through the dust and debris. The camera angle reverses, and we see her eye through the hole. Tears are falling from that eye, and who can blame her for feeling overwrought, scared, lost? Apu reenters the room and asks her what's wrong. Nothing, she says, shaking her head, nothing at all. Then we fade to black, and the big question is: what next? What's in store for this unlikely couple who wound up marrying each other by pure accident? With a few deft and decisive strokes, everything is revealed to us in less than a minute.
Object number one: the window. We fade in, it's early morning, and the first thing we see is the window the girl was looking through in the previous scene. But the rally burlap is gone, replaced by a pair of clean checkered curtains. The camera pulls back a little, and there's object number two: polled flowers on the windowsill. These are encouraging signs, but we can't be sure what they mean yet. Domesticity, homeyness, a woman's touch, but this is what wives are supposed to do, and just because Apu's wife has carried out her duties well doesn't prove that she cares for him. The camera continues pulling back, and we see the two of them asleep in bed. The alarm clock rings, and the wife climbs out of bed as Apu groans and buries his head in the pillow, Object number three: her sari. After she gets out of bed and starts walking off, she suddenly can't move-because her clothes are tied to Apu's. Very odd. Who could have done this-and why? The expression on her face is both peeved and amused, and we instantly know that Apu was responsible. She returns to the bed, thwacks him gently on the bull, and then unties the knot. What does this moment say 10 me? That they're having good sex, that a sense of playfulness has developed between them, that they're really married. But what about love? They seem to be contented, but how strong are their feelings for each other? That's when object number four appears: the hairpin. The wife leaves the frame to prepare breakfast, and the camera closes in on Apu. He finally manages to open his eyes, and as he yawns and stretches and rolls around in bed, he sees something in the crevice between the two pillows. He reaches in and pulls out one of his wife's hairpins. That's the crowning moment. He holds up the hairpin and studies it, and when you look at Apu's eyes, the tenderness and adoration in those eyes, you know beyond a doubt that he's madly in love with her, that she's the woman of his life. And Ray makes it happen without using a single word of dialogue.

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸

سلندر در شانزده آذر

شنیده ها و دیده هایم از این روزها، بدجوری ذهنم را مشغول کرده است. انواع ماجراها پیرامون یک مسئله قدیمی در هم تنیده شده اند و مشکل را به طور عجیبی پیچده کرده است. تمام تلاشم را می کنم تا ابعاد مختلغ اش را با چیزهایی که می شناسم از هم باز کنم تا شاید مسئله قابل حل تر شود. تا کنون در ذهنم یک چهار ظلعی از ماجراها شکل گرفته است که اگر بخواهم به ترتیب بگویم به صورت زیر است.

سلندر: سلندر فیلم نامه کوتاهی است از بیضایی. داستان راهب جوانی که در وسط بیابانی در زیر درختی نشسته است. ماجرا از زمانی آغاز می شود که دو سوار مغول که از آن حوالی می گذرند او را می بینند. آنها تلاش می کنند تا با اذیت او لذتی ببرند و البته در نهابت یکشندش. جوان با صبر و استقامت فراوان در پای درخت می نسیند و هر چه آن دو سوار تلاش می کنند نمی توانند او را به حرکتی و یا حتی صدایی وادارند تا آنجا که درنهایت از شدت عصبانیت هر دو می میرند. (پایان ماجرا را دقیق به خاطر ندارم ولی مطمئنم که با مرگ هر دو به پایان می رسد)

بازی های مسخره: مصاحبه ای از هانکه دیدم که در آن می گفت، اخبار و ماجراهای بسیار زیادی دیده است که در طی آنها جوان هایی از خانواده ثروتمند و یا حتی طبقه متوسط تنها به دلیل لذتی که از انجام این کار می بردند، افراد دیگر مورد آذار و اذیت قرار می دهند؛ و همین دلیل ساختن فیلمش بوده است. ماجراهای مربوط به خشونت کم نیست، همه بارها و بارها شنیده، دیده و خوانده اند. ولی در موقعیتی که افراد خانواده در داخل خانه شان به طور ناگهانی مورد حمله افرادی قرار می گیرند که از نظر ظاهری هیچ تفاوتی با آنها ندارند، انسان چگونه برخورد می کند. ساده است که آدم بگوید جواب گلوله، گل است. ولی وقتی فردی در جلوی چشمان پدری، مغز پسرش را متلاشی می کند، چه جور گلی را به عنوان جواب می خواهد. ایا تک تک ما در موقع تماشای صحنه های ساده تر این از بارها َآرزو نکرده ایم که قهرمان داستان به گونه ای کاملاً جوان مردانه و دور از خشم، و در حالیکه تیپ خاص جوان مردان را هم به خود گرفته است، پدرِ ناجوان مردان را در بیاورد.

نوبل: امروز رییس جهور این مملکت به طور رسمی جایزه نوبلش در صلح را گرفت. من کاری به حق بودن جایزه ندارم، چیزی که می گوم شعاری که بود که رییس جمهور با آن جایزه اش را گرقت، Just War. این که جنگ به خودی خود چیز بدی است ولی در برخی مواقع توجیه پذیر است . اینکه ما برای اینکه به صلح برسیم باید از راه جنگ عبور کنیم. نمی دانم شاید هم حق دارد. در دورانی که در طول یک سال گذشته در پاکستان 800 مدرسه و در افغانستان بیش از هزار مدرسه را منفجر کرده اند چه می شود کرد. حتی اگر به قول یکی از خیرین مدرسه ساز این ور آب، بیشتر سربازهایی که در افغانستان وجود دراند نیروهای فکر ی باشند به جای نیروهای یدی صرف، باز به تعدادی سرباز برای محافظت از این مدارس نیاز است و باید با نیروهای مخرب جنگید تا آنها را نابود کرد و دنیایی نو بسیازیم.

شانزدهم اذر: دوستی دیروزگلایه می کرد. می گفت که به نظرش شانزدهم آذر آنچنان که رسانه های جنبش سبز ادعا کرده اند نبوده است. نه از نظر جمعیت، بلکه از نظر برخورد میان آدم ها. می گفت زد و خرد پیش آمده است. می گفت این طرفی زده اند، آن طرفی ها هم تلافی کرده اند و می گفت بد تر از همه این که این دسته بندی این طرفی آن طرفی دارد زیاد می شود. می گفت اگر این جنبش با سکوت و فعالیت های انسان دوستانه شروع شده است، پس این جا کجاست. ته حرفش این بود که آدم ها دارند خسته می شوند و این به جای خوبی نمی رسد. من داشتم آهسته در این سر دنیا بدون آنکه ذره ای فشار بالای سرم باسد به حرف هایش گوش می دادم و فکر می کردم. به کلاف در هم تنیده ای که نمی توانم راهی از آن به بیرون پیدا کنم و به مردمِ زیر باتوم و راهکارهای آنها فکر می کردم.

مسئله چیز جدید نیست. حداقل تا آنجا که من حودم را در می شناسم همیشه جزء مسایل مهم ام بوده است. می توانم ابعاد دیگری هم یرای اینکه مسئله بازتر کنم به شکل ذهنی که آفریده ام بدهم ولی فکر می کنم فعلاً با همین ها کار کنم، مناسب تر است. می توان چهار نقطه بالا را در چهار گوشه یک مستطیل گذاشت. در میان هر کدام از جفت های بالا می توانم مشابهت هایی را بیابم. سلندر و بازی های مسخره دو بازخورد مختلف به جریان خشونت هستند و از طرف دیگر سلندر و شانزده آذر قرار است که یک جور واکنش به خشونت یاشند و تنها تفاوت شان در ابعاد ماجراست. رابطه های مشابهی میان نوبل و شانزدهم اذر، نوبل و بازی های مسخره نیز هست. به نظر من اگر هدف رسیدن به رفتار سلندر گونه در جنبش است، که شاید در ابتدا بعید و یا حتی احمقانه به نظر بیاید، نکته در همین قواعد مختلف ماجراست. نکته این است که قواعد بازی برای آدم های مختلف بازی متفاوت است، اگر هم قرار باشد با یک قاعده بازی کنند که دیگر بازی نیست. مسئله این است که این اصلاً بازی نیست. ابن اصلاً هیچ بازی مسخره ای نیست. قرار نیست آدم هایی که شعار حقوق بشر می دهند با آدم های باتوم به دست قواعد یکسانی داشته باشند. قرار نیست ما با قواعد آنها زندگی کنیم. جایی در پایان شوالیه تاریکی، بتمن رو به حریفش می گوید چیزی که تو می خوای پول و یا حتی قدرت نیست تو می خوای همه چیز رو به هم بریزه تا بتونی این جوری بازی های خودت رو پیش ببری.

به نظرم این شرط اول ماجراست. سخت است، حتی برایِ من که این حرف ها را بدون خوردن ضربه ای باتوم می گویم سخت است چه برسد به مردم آن سرزمین. شرط اول این است که صحنه بازی را ما به هم بریزیم، ما بازی نمی کنیم.

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۸

کوچه های محله قدیمی خاکی نبود ولی دیوارِ بعضی خانه ها هنوز کاهگلی بود، زمین خاکی بزرگی نیز در یکی از گوشه های محله بود که محل بازی بچه ها بود و همه این ها باعث می شد که وقتی در محله قدمی راه می رفتی پاهایت خاکی شوند. این موقع ها که می شد گوشه گوشه های مختلف محله بچه ها شروع می کردند به ساختن حوض های آبی رنگ. هر کسی با آنهایی که بیشتر رفیق بود حوضش را می ساخت. حوض می ساختند و بعد در اطرافش یک ملغمه عجیب و غریب از اشیاء قرار می دادند. ماکت میدان جنگ با تانک و جیپ و سربازهای بدبخت. فوارهء وسط حوض، کاغذ های رنگی، ریسه های رنگ به رنگ و هزار تا چیز عجیب و غریب دیگر. همیشه یک کاسه یا ظرف شیر خشک هم کنار بساط بود که منتظر بود هر چند وقت یک بار آشنای یکی از بچه ها از کنارش بگذرد تا یک ده یا بیست تومانی داخلش بیاندازد. همه ظهر که از مدرسه می آمدند خودشان را برای غروب که مراسم بود آماده می کردند و یک کاسه شکلات کنار بساط شان می گذاشتند که بیشترش را تا آخر وقت خودشان می خوردند. شب هم که می شد همه با هم دست جمعی می رفتند خیابان تا هنرنمایی بزرگترها را در خیابان ببینند و نیمه شعبان را جشن بگیرند.

سال هاست که ما از محله رفته ایم و کم تر کسیدیگر در آن جاها حوض می سازد و من امسال بعد از این همه سال دلم بد جور از آن حوض های آبی می خواهد.

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸

قواعد بازی

سخته که آدم قبول کنه می شه عقایدش رو بذاره گوشه میدون و با ذهن خالی وارد میدون شد و با قواعد میدون بازی رو ادامه بده

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸

کلاس آمار

اگر نتوانید یک چیزی را در دو بعد به نتیجه برسانید نمی توانید آن را در ده بعد انجام دهید

این حرفی بود که چند روز پیش استاد درس آمار که برای ترم تابستان گرفته ام سر کلاس گفت، مدت زمانی به جمله ای که گفت فکر کردم و ولی نتوانستم تصمیم بگیرم که درست است یا نه، به نظرم درست می آمد ولی مطمئن نبودم.

کلاس آمار بسیار ساده و معمولی با مفاهیم ساده و بنیادی شروع شد. تعداد دانشجوهای دکتری که در زندگی شان از عمل جمع در ریاضیات فراتر نرفته اند، در کلاس کم نیست و برای من که قبلاً یک درس چند واحدی آمار کاربردی گذرانده ام و چند ترم هم این درس را درس داده بودم، به نظر مشکل نمی آمد. ولی این درس را گرفتم تا بتوانم زیر بناهای آن را بار دیگر مرور کنم. به نظرم هنوز آنجا ها یک سری مشکلاتی دارم. که بعد از این مدت زیاد آشنایی با آمار حالا می توانم آنها را بهتر بشناسم و شاید رفع کنم. به نظرم پایه ها همیشه مهم هستند نباید آنها را در لای دستمال لب طاقچه نگه داشت باید هر چند وقت یک بار یک سری بهشان زد که یک وقت بوی ماندگی نگرفته باشند

نمی دانم چه می شود هنوز هفته اول کلاس است

پ.ن.: استاد آمار چیز دیگری هم گفت، گفت مادرش فکر می کنه چون اون دکترای آمار داره اطلاعات و اعداد و ارقام مربوط به همه چیز رو بلده و می دونه

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۸

تصاویر دوست داشتنیِ دورانداختنی 2

همه آن مقدمه رابرای این گفتم، که بگویم من هم مانند بسیاری آدم های دیگر یک کوله بار از رویا، ایده ، تصویر و این چیزها دارم. شاید بسیاری از آنها مال من نباشند (هیچ وقت احساس نکردم آدم خلاقی هستم) ولی بسیاری از آنها تعریف من را به همراه خودشان یدک می کشند.

برای اینکه نمی خواهم اگر روزی خدای نکرده خواستم چیزی بنویسم یا بسازم، همش عقده این را داشته باشم که وای مثلاً فلان صحنه که قبلاً راجع بهش ساعت ها فکر کرده بودم، چه چیز محشری است و اگر در کار من باشد دیگر تمام هنر دنیا همه با هم جمع می شود در آنجا. و نمی خواهم که مدام خودم را در قید بند چیزهایی که با من این همه سال ها آمده اند بکنم، سعی می کنم از آنها استفاده کنم. تعدای شان را اینجا بنویسم، به کسی بگویم یا بندازم سطل زباله. نه اینکه انها چیزهای بدی باشند، من فقط نمی خواهم خودم را مجبور کنم از چیزی که روزی به نظرم ایده خوب و ارزش مندی بوده به هر قیمتی استفاده کنم، خوب اگر جای خودش را پیدا کرد و درست استفاده شد که چه بهتر.

البته انجام دادن این کار در سینما و ادبیات شاید تا اندازه ای راحت باشد، ولی من همیشه می ترسم که در زندگی نتوانم این کار را بکنم. همه ما بالاخره یک سری عقایدی داریم، درست و غلطش خیلی اینجا برام مهم نیست، که در زندگی واقعی نمی شه ازشون استفاده کرد. داخل زندگی واقعی آدم های دیگه ای هم هستند و ما بالاخره با اونها در حال ارتباطیم.اگر خیلی آدم خوبی باشیم می فهمیم که گاهی اوقات کارهای اشتباهی انجام می دیم، اگر آدم بهتری باشیم از انجام دادنشون ناراحت می شیم و اگر از اون هم بهتر باشیم سعی می کنیم دیگه انجام ندیم. باید یاد بگیریم که بتونِم گاهی اوقات از این عقایدی که خودمون رو درونشون محصور کردیم بگذریم.
نکته ای که اینجا مهمه اینه که، شاید بشه توی ادبیات یک قطعه رو به عنوان یک داستان کوتاه یا یک پست در وبلاگ نوشت و ازش منصرف شد و دیگه یک رمان ده جلدی رو به خاطرش خراب نکرد ولی تو زندگی خیلی کار مشکل تره، چون فرصت مصرف ایده ها خیلی زیاد نیست و بعضی ایده ها هم بهتره هیچ وقت مصرف نشوند.

پ.ن: این بحث رو می شه راجع به همه چیز انجام داد، یک نمونه بسیار خوبش در رابطه با کارهای علمی رو می تونید اینجا بخونید.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸

دوقلوها

دوست داشتم یک برادر دوقلو داشتم، زمانی که من همه کارها را می کردم، میزانسن را تنظیم، بازیگرها را انتخاب و دیگر چیزها را انجام داده بودم و زمان آن رسیده بود که برای فیلم برداری به سر صحنه برویم، جای من به سر صحنه می رفت.

این رو یک جایی یک زمانی آلفرد هیچکاک گفته


پ.ن.: منم یکی می خوام

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

قاضی و جلادش

ساعت یک ربع از هفت گذشته بود که مرد به کافه رسید. با زن راس ساعت هفت قرار داشت ولی هیچوقت ارزش زیادی برای وقت قائل نبود و از اینکه دیر رسیده بود ناراحت نبود تنها از این می ترسید که زن پیش از او رسیده باشد. نگاهی سر سری به داخل کافه انداخت ولی زن را پیدا نکرد، بعد شروع کردن دقیق تر نگاه کردن، نه خبری از زن نبود. یک میز خالی پیدا کرد و بر روی صندلی کنار آن نشست و سفارش یک قهوه داد. چند دقیقه ای که گذشت، فکرهایش به سراغش آمدند. با خود گفت زنی مثل او حتماً ساعت هفت به کافه آمده و چون مرا ندیده ساعت هفت و یک دقیقه کافه را ترک کرده. بعد دوباره گفت، زنی مثل او از داخل کافه رد شده و من را ندیده و رفته است. زنی مثل او ...، ناگهان به خود گفت واقعاً او چگونه زنی است و برای اولین بار راجع به این موضوع شروع به فکر کردن کرد

ژول و ژیم

پ.ن.: این را این جا نوشتم که یادم باشد کمتر آدم ها را قضاوت کنم و اگر خواستم این کار را بکنم حداقل در اولین برخوردی که با هم داشتیم این کار را نکنم. می دانم که کار سختی است ولی تلاش می کنم که بتوانم

پ.پ.ن: داشتم راجع به این موضوع با ساناز صحبت می کردم که او صحبت حضرت مسیح را برایم گفت که قضاوت نکنید تا بر شما قضاوت نشود



شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸

خیابان های دوست داشتنی 2

تعداد ساختمان های بلند در داخل نیویورک کم نیست، شاید تعداد ساختمان های کوتاه کم باشد من نمی دانم. خیابانهای بزرگی هم که این ساختمان ها در آنها باشند زیاد است. تنها کافی است یک نگاهی به خیابان هشتم یا خیابان پنجم در منهتن بیاندازید تا متوجه بشئید منظورم چیست.
اما چیزی دیگری در خیابان هفاد دوم است که مرا شیفته خود کرده است، از یک طرف هفتاد دو مثل بسیاری از خیابان های اینجا با ساختمان های بزرگ احاطه شده است و مانند برخی از آنها وسیع نیز هست. ولی تفاوت آن با دیگر خیابان ها این است که بسیار خلوت تر از بسیاری از آنهاست، تعداد ماشین هایی که از آن می گذرند نسبت به خیابان های مشابه بسیار کم است. شاید یکی از دلایل آن کم بودن طول آن باشد. یک طرف خیابان به پارک و طرف دیگر به خیابان معروف برادوی می رسد. همه اینها موجب می شوند که وقتی شما وارد خیابان می شوید، ابهت ویژه آن شما را در بگیرد. سنگینی و وقار ويژه ای در دل این ساختمان هایی که نزدیک صد سال از عمر آنها می کذرد وجود دارد. ظاهر قدیمی آنها شما را می تواند در سراسر تاریخ سینما بگرداند و هر لخظه منتظرید تا رابرت دنیرو از یک گوشه آن با ان کت و شلوار سفیدش خارج شود و با هم بر خورد کنید

وقتی عکس را دیدم احساس کردم هر روز که از کنار اینجا رد می شوم اینجا همین شکل است

پ.ن: من خیلی آدم دنیا دیده ای نیستم، به خاطر همین هنوز خیلی خیابون دوست د اشتنی ندارم ولی هر وقت یک خیابون جدید پیدا کنم می ذارمش اینجا


دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۸

Multitasking

زن روی یک صندلی جلوی میز ناهار خوری که کنار دیوار قرار داشت نشسته بود. بالای سرش پوستر فیلم شب های سپید به چشم می خورد. لیوان چایی بر روی میز بود و از ان بخار بلند بود که مرد وارد شد. زن گفت چایی درست کردم داغه داغه و بعد اضافه کرد کارهای خدا واقعاً عجیبه مثلاً همین که شما رو اون موقع شب برای من فرستاد تا من تو این شهر غریب سرگردون نمونم. مرد پوز خندی زد و گفت شایدم که بر عکسش درست باشه آخه خدا عادت داره چند تا کار رو با هم انجام بده


شب های روشن

پ.ن.: گاهی اوقات آدم دوست داره یه چیزهایی بنویسه بعد می بینه که یکی دیگه قبلاً بهترش رو یک جایی نوشته. آدم هم همون رو میاره اینجا می ذاره. اینجوری دیگه فکر هم نمی کنه که یک نکته ای رو که در تاریخ خلقت کسی بهش توجه نکرده کشف کرده و از فردا زندگی همه ادم هایی که این رو می خونند دگرگون می شه.

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

خلال دندان

مرد با اشتیاق در حال خوردن باقالی پلو با ماهیچه بود، نه اینکه با ولع بخورد بلکه از اینکه بعد از مدت ها با محبوب اش بر روی یک میز غذا می خورد بسیار خوشحال بود. غذای مرد که تمام شد و مرد احساس رضایت بسیار از آن کرد، زن ظرف محتوی خلال دندان را به طرف او گرفت تا یکی از آنها بردارد. مرد در حال پاک کرد دندان هایش بود که گفت : من ازت متشکرم به خاطر چیزهای خیلی کوچیک، به خاطر اینکه یادت بود من این رستوران رو خیلی دوست دارم، غذای محبوبم باقالی پلوِ، از اینکه با غذام فلفل می خورم و بعد از غذام حتماً خلال دندون استفاده می کنم، ازت ممنونم به خاطر همه چیزهای کوچیکی که برای آدم های دیگه اهمیتی نداره. لبخندی تمام صورت زن را پوشاند و گفت از همه این ها چه نتیجه ای می گیری. مرد گفت : اینکه هنوز دوستم داری و بهم فکر کنی و ادامه داد، ازت ممنونم به خاطر همه چیزهای مهم و بزرگ، ازاینکه ازم نمی پرسی چرا زندانم، تاکی باید اونجا باشم و پشتم رو خالی نکردی. زن به آرامی نگاهی به او کرد و گفت من دوست دارم، خیلی دلم برات تنگ شده بود. مرد گفت اگه منم همین رو بگم لوس نمی شه.

تنهایی

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

نمی دانم

نمی دانم اگر روزی عزیزترین عزیزانم کاری انجام دهد که مستوجب مرگ یا مجازاتی مشابه باشد و بدانم که به راستی مستوجب آن است چه می کنم. اگر ببینم که او چند قدمی بیشتر تا طناب اعدام فاصله ندارد چه می کنم.

به حرف عقل گوش می دهم و می گویم که خوب عزیزم می خواستی نکنی حقت همینه دیگه
یا به حرف دل تا آخرین لحظه با او می مانم، ولی اینکه بودن من به درد می خورد یا نه خود بحث دیگری است
یا اینکه به حرف هیچکدام اهمیت نمی دهم و سر به بیابان می گذارم و از همه این ها فرار می کنم

پ.ن :همه اینها به کنار اگر من آن طرف قضیه باشم چه.