دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۲

سیاه همچون اعماق آفریقای خودم - بخش اول: خاطرات یک پیشخدمت


سال گذشته در سینمای آمریکا سه فیلم نمایش داده شد که هر کدام به نوعی به زندگی سیاه‌پوستان در دوره‌های زمانی مختلف نگاهی داشت: ۱۲ سال بردگی (زمان پیش از لغو برده‌داری)، پیشخدمت (دوره جنبش حقوق مدنی) و ایستگاه فروت‌ویل (زمان حال). هیچ کدام از این سه فیلم ارزش‌های هنری مشابهی نداشتند و از آن طریق نمی‌توانند در کنار هم قرار بگیرند ولی هدف از این مجموعه نوشته‌ها بررسی ابعاد تاریخی و اجتماعی ماجرا و انعکاس آنها در این فیلم‌هاست. شاید بهتر باشد که بگویم به دلایل فنی این مجموعه با نوشته‌ای درباره پیشخدمت آغاز می‌شود و با ۱۲ سال بردگی تمام می‌شود، برای همین ترتیب تاریخی آنچنانی ندارد ولی از طرف دیگر همچون گردونه‌ایی که از زمان حال به گذشته بازمی‌گردد این گونه آرایش جنبه چندان بی‌ربطی هم پیدا نکرده.
این نوشته پیش‌تر در شماره ۷۲ هفته‌نامه آسمان چاپ شده است. 


«ما که نمی‌توانیم این آدم‌ها را عوض کنیم ولی می‌توانیم جنگ را آنقدر وحشتناک بکنیم که كارى كنيم كه آنها حالشان از جنگ به هم بخورد و نسل‌ها بگذرد و آنها به فکر جنگ دوباره نیافتند» اين پيشنهاد ژنرال شرمن از افسران ارشد ارتش شمال براى پايان جنگ داخلى آمريكا بود. وقتی در نيمه پايانى جنگ داخلى ژنرال گرانت مسئوليت ارتش شمال را به عهده كرد، تنها روشى كه براى شكست جنوب و پايان برده دارى وجود داشت بردن جنگ به خانه ها بود. براى همين وقتى بعد از چهار سال، جنگى كه قرار بود سريع و بدون هزينه خاصى پايان پذيرد با نابودى تقريبا کامل جنوب تمام شد. تا آنجا كه در دوران ١٢ ساله پس از جنگ كه به دوران بازسازى مرسوم است حتى صندلى‌هاى ايالت هاى جنوبى در مجلس با نمايندگانى كه از شمال به جنوب رفته بودند پر شد و جنوب تقريبا تمام قدرت سياسى و اقتصادی‌اش را از دست داد. متمم هاى ١٣، ١٤ و ١٥ قانون اساسى آمريكا كه در همين بازه دوازده ساله تصويب شد برده‌دارى را ريشه كن و حق راى را براى رنگين پوستان برآورده مى كرد. فقط مسئله اين بود كه از سال ١٨٧٧ كه دروان بازسازى تمام شد و جنوبى‌هایی که سال‌ها تحت فشار بودند دوباره دستی در قدرت پیدا کردند دوباره شروع به يكه تازى كردند. تمام خشم و عصبانیتی که در طول سال‌های جنگ و پس از آن به‌وجود آمده‌بود منجر به ایجاد فرايندهاى سيستماتيكى براى تبعيض و ضايع كردن هرگونه حق رنگين‌پوستان شد. در واقع برده‌دارى فقط به صورت اسمى از ميان رفته بود و در عمل برخورد با سياهان تغيير بهترى نكرده بود. از ورودى‌ها و مكان‌هاى تعبیه شده خاص برای رنگين‌پوستان در رستوران‌ها و مراكز تفريحى گرفته تا جلوگيرى از ورود آنها به دانشگاه‌ها و شغل هاى بالارتبه، سوزاندن مدرسه‌ها و ضایع کردن صندوق‌های رای سیاهان، تقریبا هر گونه فعالیتی برای ضایع کردن حقوق آنها انجام می‌شد. اين روند تا حدود ٨٠ سال بعد كه جنبش حقوق مدنى با حركت هايی مثل سواران آزادی به راه افتاد همچنان ادامه داشت. جنبش حقوق مدنى شايد براى اولين بار بعد از مدت‌ها به طور گسترده عموم ملت آمريكا را متوجه کرد که چه تبعيضى كه نثار سياه‌پوستان در جنوب مى شود. حركت هايى مثل راهپيمايی بزرگ سياه پوستان در اوت ١٩٦٣ در واشنگتن كه منجر به حضور بيش از ٢٥٠٠٠٠ نفر در اعتراض به تبعیض نسبت به رنگین‌پوستان در آمريكا بود به همراه ترور رييس جمهور كندی در نوامبر همان سال و تعدادى ديگر از رويدادهاى همزمان موجب شد كه در ژوئيه ١٩۶٤ متمم دیگری به حقوق اساسى اضافه شود که هرگونه تبعيض نژادى، مذهبی و جنسيتى را در تمام مكان هاى عمومى لغو می‌کرد. قانون حقوق مدنى۱۹۶۴ شروعى دوباره بود بر جريان هاى ضد تبعيد نژادى و جنسيتى كه تا همين امروز هم ادامه دارد. 
پيشخدمت آخرين ساخته لى دنيلز روايت زندگى سيسيل گينز در طول مجموعه اى از این جريان هاى حقوق مدنى قرن بيستم است. پیشخدمت اقتباسی است از داستان زندگی يوجين آلن که بيش از ۳٠ سال پيشخدمت كاخ سفيد بود . دوران كودكى سيسيل در اوایل قرن بیستم در مزرعه ی پنبه‌ای گذشته بود كه اگرچه در آن برده‌داری ریشه‌کن شده بود ولى سیاهان حقوقى بسيار بيشتر از آن هم نداشتند. صاحب جوان خانه مادربزرگی داشت که براى حمايت از جان سيسيل از دست نوه اش او را پيشكار مخصوص خودش كرده بود و و در نهایت وقتى كه ديگر چيزى از عمرش باقی نمانده بود، سيسيل را از ترس جانش از مزرعه فراری داد. سیسل نوجوان بعد از مدتى آوارگى پيشخدمت هتل شد. ذره ذره در كارش پيشرفت كرد تا اينكه روزى توجه مامور كاردارى كاخ سفيد را به خودش جلب كرد و به عنوان پيشخدمت كاخ سفيد شروع به كار كرد و تا زمانى كه خودش را بازنشسته كرد به همين كار ادامه داد. همه چيز در زندگى سيسيل و خانواده اش طبيعى بود تا اينكه پسر بزرگش، لوییس براى تحصيل به يكى از دانشگاه هاى ايالات جنوبى رفت و در آنجا به يكى از جنبش‌های فعال سياسى براى برابرى حقوق سياهان پيوست. گروهى كه هدف اصلی‌اش يادآورى حق پایمال شده سياهان به عموم جامعه بود. کارهایی انجام می‌دادند که حق هر انسان آزادی است، نشستن در كافه‌ها در مكان‌هايى كه مختص سفيدپوستان بود، تظاهرات و جنبش‌هاى دانشجويى و سوار شدن به اتوبوس‌های عمومی، كه در نهایت منجر به دستگيرى همه شان و سراسرى شدن خبر شد. سيسيل از اين فعاليت هاى پسرش لوييس رضايتى نداشت و از او توقع داشت كه مثل يك آدم معمولى درس بخواند، كار پيدا كند و زندگى اش را شروع كند. برای همین است که رابطه میان پدر و پسر می‌شکند و انگار دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند این دو را به هم نزدیک کند. 
يوجين آلن در زندگى واقعى پسرى مثل لوييس ندارد، و حضور شخصيتی مثل لوييس در واقع تمهيدى است براى نشان دادن دو قطب مخالف شيوه برخورد رنگين پوستان با مسئله تبعيض نژادى. از يك طرف سيسيل هست، با شيوه آرام و محافظه كارانه اش، انجام کار به بهترین وجه ممکن ودر نهایت انتظار پاداش مناسب. عقيده دارد اگر كه او كارش را خوب انجام دهد نماينده‌ایست برای همه رنگين پوستان كه سبب مى شود سفيدها به آنها به چشم ديگرى نگاه كنند. از طرف ديگر لوييس است با شيوه اعتراض آميزش كه عقيده دارد هر چقدر هم كه پدرش در كاخ سفيد خوب فعاليت كند در نهايت چيزى بيشتر از يك پيشخدمت نيست. این نظری است که خود لى دنيلز هم بیشتر به آن تمایل دارد و برای همین در اثبات آن كوتاهى نمى كند، از اينكه لوييس سی سال مداوم از نابرابرى حقوق خدمه سياه و سفيد كاخ سفيد پيش رييس كاردانى شكايت مى كند و هر بار با اين پاسخ روبرو مى شود كه اگر موقعيت كارى اش را دوست ندارد مى تواند آن را ترك كند، كنايه ايست به اينكه هر چقدر هم كه سيسيل در كارش خوب باشد بازهم رنگين پوستى است كه حق برابرى ندارد. يا اينكه كندى به سیسیل مى گويد كه به خاطر فعاليت هاى پسر اوست كه حالا او و برادرش به اهميت جنبش حقوق مدنى و مشكلات تبعيض نژادى پى برده‌اند. چيزى كه خود سیسيل حدود بيست سال بعد درزمان رييس جمهورى كس ديگرى ديرتر از همه متوجه مى شود، وقتى كه مى بيند اگرچه با كمك رييس جمهور توانسته تبعيض نژادى را در كاخ سفيد ريشه كن كند و خودش در کاخ سفید به يك قهرمان تبديل شود ولى آن بيرون در دنياى واقعى اوضاع هنوز به همان روال سابق است. همان رييس جمهورى كه به درخواست سيسیل تبعيض را در كاخ‌سفيد ريشه كن كرده بود به دليل مسائل سياسى آپارتايد را در آفريقاى جنوبى تاييد می‌كند. اينجاست كه براى اولين بار بعد از اين همه سال سيسیل فكر مى كند كه شايد راه حل درست بيرون از كاخ سفيد، در خيابان در كنار لوييس است . برای همين هم بالاخره جدايى و قهر چندساله اش با لوييس را پايان مى دهد تا پيش او در خيابان براى احقاق حقشان فعاليت كند.


پ.ن.: عنوان اصلی مجموعه شعری است از لنگستون هیوز به ترجمه احمد شاملو. عنوان فرعی فیلمی است از لوییس بونوئل

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۲

سینمای ۲۰۱۳‌یی که گذشت



به درخواست سینما چشم لیستی از بهترین فیلم‌های سال ۲۰۱۳ تدارک دیدم که اگرچه بسیار ناقص است ولی دیدم بازنشرش در اینجا ضرری ندارد:

۱. فرانسیس ها (نوا بومباک) : فیلم سیاه و سفید بومباک که آرام و بی صدا در اوایل تابستان پخش شد و کم‌کم جایش را در دل بسیاری از آدم‌ها باز کرد، داستان زندگی نسلی از آدم‌های معمولی است. آدم‌هایی که جای خاصی نیستند و جای خاصی نمی‌خواهند بروند. (پیش‌تر از فرانسیس‌ها اینجا نوشته بودم، ولی فرانسیس مستحق نوشته دیگری هم هست که به‌زودی اینجا منتشر می‌شود)

۲. لویاتان (لوسین کستینگ-تیلور و وِرنا پاراول) : مستند اعجاب انگیزی که مرزهای بصری سینما را جابه‌جا کرده است. درست درزمانی که آدم دیگر فکر می‌کند سینما به خط ثابتی رسیده است و دیگر جایی برای تغییر ندارد چنین نمونه شاهکاری تمام پیش فرض‌ها را به هم می‌ریزد. (درباره لویاتان پیش‌تر اینجا نوشته بودم)

۳. درونِ لوین دیویس (برادران کوئن): آخرین ساخته برادران کوئن، سفر اولیس وار لویین دیویس به همراه گربه‌اش که او هم اسمش اولیس است. بازگشی شکوه‌مند کوئن‌ها. 

۴. پس از طلمت نور (کارلوس ریگادس): یکی از بد فهمیده‌ترین فیلم‌های سال ۲۰۱۲ که امکان دیدنش برای بسیاری تا همین سال پیش فراهم نبود. سفری حیرت انگیز به دنیای درون ریگادس که تجربه منحصر به فردی را نصیب بیننده‌اش می‌کند.

۵. ورای تپه‌ها (کریستین مانجو)

۶. زیبایی بزرگ (پائولو سورنترینو): فیلم پرزرق و برق سورنترینو که نظرات متضاد بسیاری را در پی داشت. بسیاری برای آنکه آن را ستایش کنند، در کنار آمارکورد فیلنی قرارش دادند و بسیاری دیگر برای آنگه آن را نکوهش کنند در کنار آمارکورد قرارش دادند. ولی در واقع بهتر است که ان را بی توجه به آمارکورد دید، آن همه سنگینی و فشاری که در طول فیلم به دلیل صحنه‌پردازی‌ها و فیلم‌برداری‌های پیچیده در فیلم‌است هدف‌اش ایجاد فشاری است که با فضای سرخوشانه و سبک آمارکورد سال‌ها فاصله دارد ولی اینها از زیبایی بزرگ فیلم بدی نمی‌سازد.

۷: پیش از نیمه‌شب (ریچارد لینکلیتر)

۸:قصه‌هایی که می‌گوییم (سارا پولی): مستند حیرت‌انگیز پولی از زندگی خانواده‌‌اش و ماجرای کشف پدر واقعی‌اش. داستانی که با تکیه بر مستند بودش واقعیت را در هم می‌شکند و بیننده را با مجموعه‌ای از روایت‌های ادم‌های مختلف به حال خود رها می‌کند تا خودش واقعیت آنچه که می‌خواهد را واقعیت بنامد.

۹: آخرین باری که ماکائو را دیدم (ژان پدرو رودریگز و ژان ریو گوئرا دی ماتا): روایت دو ژان از سفری به ماکائو برای پیدا کردن دوستی. روایتی که همانطور که دو خالق دارد دو رو هم دارد، دو داستانی که یکی از زیر و یکی از رو تعریف می شود و بی شک از بهترین فیلم‌های چند سال اخیر سینمای پرتقال است. 

۱۰. ساعات موزه (جم کوهن): روایت جم کوهن از نگهبان موزه‌ای که کارش گذران ساعت‌ها در کنار نقاشی‌های موزه است. فیلمی‌که چیزی را نشان می‌دهد ولی هدفش جای دیگری است و خودش هم خوب می‌داند که چطور به آن برسد (این را قبل‌تر درباره ساعات موزه نوشته بودم).


استاد اعظم (ونگ کاروای)،‌ نبراسکا (الکساندر پاین)، آبی گرمترین رنگ‌هاست (عبدالطیف کشیش) از دیگر نمونه‌هایی است که می‌تواند در ادامه این لیست قرار بگیرد.

کارهایی مثل «مالوسا، متفاوت » (نیکلاس ری)، «لمس گناه» (جیا ژانگ‌که)، «ویولا» (ماتیاس پی‌نی‌یرو)، «ویک+فلو یک خرس دیدند» (دنی کته)، «شمال، پایان تاریخ» (لاو دیاز)، - همه چیز از دست رفت (جی.سی. چندر)، سگ‌های ولگرد (تسای مینگ لیانگ) و هِی-وون و مردای دوروُبرش (هونگ سونگ-سو) ماند برای سال بعد.


۱۲ سال بردگی و جاذبه (+) هم جز آن دسته فیلم‌هایی بودند که بیش از حد خودشان بهشان بها داده شد در این سال و در صدر بسیاری از بهترین فیلم‌های امسال جا گرفتند ولی باید دید که در چند سال آینده چه میزان به یاد آورده خواهند شد.



چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۲

قاضی و جلادش

می دونی صحبت کردن در مورد آزادی و آزاد بودن دوتا مسئله متفاوته. منظورم اینه که، کار خیلی سختیه، وقتی توی بازار خرید و فروشت میکنن، آزاد باشی. البته، هرگز به کسی نگو که آزاد نیست. چون اون وقته که شروع می کنن به کشتن صدمه زدن که بهت ثابت کنن آزادن! اونا باهات درباره آزادی فردی حرف میزنن وحرف میزنن وحرف میزنن. اما وقتی یه فرد آزاد رو میبینن، وحشت زده میشن.

این را بیشتر چهل سال پیش دنیس‌هاپر در ایزی رایدر می‌گفت. هنوز هم هنوز هست به قدرت خودش پابرجاست ولی ادم گاهی دلش می‌خواهد که جای آن کلمه «آزادی» را با «قضاوت» عوض کند.

شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۲

از میان نامه‌های کالوینو - هفتمین نامه


باید برایت بگویم که باور ندارم که کار تو راه درست و یا راه جدیدی برای جلو بردن شعر است. فکر می‌کنم که کار تو مشابه شعر‌های هرمسی است: خیلی نادر است که آنها یا تو چیزی بگویید که جالب باشد و فقط تزیینی نباشد. تنها کسی که به نظر من راه جدی‌ای را دنبال می‌کند (و متحیر شدم که او را در مجموعه تو پیدا نکردم) پازولینی است که شعرهای بلند می‌نویسد با بحث‌های فراوان، با تصاویری که نماد مشکلات ما می شوند و با وزن و قافیه‌ای که متحیر کننده است. این به این معنی نیست که شعرهایش را «دوست دارم»: فقط اینکه (همانطور که در خاکسترهای گرامشی) چیزهایی پیدا کردم که راجع به آنها حرف بزنیم، شاید که بخواهم آنها را ذره‌ذره از هم جدا کنم تا نشان دهم که همه اشتباه است. ولی این شعری است که ما احتیاج داریم: شعری که می‌توانیم راجع به آن بحث کنیم، که تضاد‌های دنیایی که در ان حرکت می‌کنیم را لمس می‌کند، که به ما نگرانی‌های جدیدی می‌دهد تا درباره آنها فکر کنیم، که روی عصب ما می رود! شما شاعرها هیچکدام از این کارها را نمی‌کنید، شما هیچ چیزی را که ما همین حالا ندانیم نمی‌گویید، شما اذیت نمی‌کنید، روی عصب ما نمی‌روید، خلاصه شما هیچ کار به درد بخوری نمی کنید. شما آواز می‌خوانید. از این خجالت نمی‌کشید؟ راجع به رنج کشیدن و امید آدم‌ها می‌خوانید. خجالت نمی‌کشید؟ آیا فکر می‌کنی راجع به موضوعاتی مثل این باید آواز خواند؟

شاید فکر کردی که قرار گذاشته‌ایم تا این طور بدون آنکه تو را بشناسم به تو حمله نکنم. ولی برای سال‌های متمادی ما هیچ‌کاری انجام نداده‌ایم جز انکه با همدیگر با نزاکتی متقابل، از نوع رسمی و بی‌تفاوت‌اش رفتار کنیم. واقعا کسالت‌آور است. برای همین است که تلاش می‌کنم تا رفتار جدیدی در روابط انسانی پایه‌گذاری کنم و گسترش دهم، تا ببینم که آیا می‌توانیم کمی از خواب بیدار شویم.


قسمتی از نامه کالوینو به به ماریو چرونی - ۱۹ آوریل ۱۹۵۶

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۲

از میان نامه‌های کالوینو - ششمین نامه



سالیناری عزیز

مقاله‌ات را درباره کتابم خواندم. با تعریف بیرونی آن، اگر که بتوانیم این طور آن را بخوانیم، موافقم: یک تبلیغ ادبی، یک قطعه شجاعانه، سر تکان دادنی برای آنهایی که می‌دانند، چیزی برای محدودی از خواننده‌ها، و همه تعاریفی که این تعریف شامل می شود.
از طرف دیگر، نمی توانم با تعریف تو از موضوع اصلی کتاب موافقت کنم. حقیقت این است که این موضوع که انسان ترکیبی است از خوب و بد، اهمیت بسیار کمی برای من دارد؛ قدیمی و قابل پیش‌بینی است و چیزی است که هر کسی می‌داند. چیزی که برای من جذاب است مساله انسان معاصر (یا به تعریف دقیق‌تر، اندیشمند) است، که از هم گسسته است، بگو تا حدی «بیگانه‌شده» است. اگر تصمیم گرفتم که قهرمان داستانم را در امتداد خط خوب-بد بشکنم، برای این بود که اجازه تصویر متضاد واضح‌تری را می‌داد و مرتبط با رسوم ادبی‌ای بود که نوعی کلاسیک به شمار می روند (برای مثال استیونسون) تا بتوانم بدون نگرانی با آنها بازی کنم. در حالیکه ، به قولی، چشمک‌های اخلاق‌گرایانه من آن‌قدرها هم به سمت ویکونت به عنوان شخصیت اصلی، که نمادی از موضوع مورد بحث من است، نشانه نرفته‌اند. به بیان دیگر، جذامی‌ها (هنرمندان رو به زوال)، دکتر و نجار (علم و تکنولوژی که از انسانیت جدا افتاده)، آن پروتستان‌های فرانسوی، با کمی همدردی و کمی کنایه آمیز دیده می‌شوند (آنها به نوعی شبیه تصویری اند که من از خانواده‌ام ترسیم می‌کنم [نوعی خیالی، شجره‌نامه حماسی خانواده من]،‌ و همین طور تصویر خط کامل ایده‌الیست بورژوازی که از اصلاحات کروچه خط مشی اخلاقی می‌گیرند).
تو خواهی گفت: که هیچکدام از اینها از متن قابل فهم نیست. و در این باب تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که تو درست می‌گویی. این «ضد تاریخ‌نگاری» کتاب، از نظر من در متن آن نیست ولی در حقیقت در ذات آن به عنوان نوعی بازی است که نیازی به هیچ مشابهتی که بخواهی دنبالش بگردی ندارد ولی در همان حال آنها را یادآور هم می شود، در جایی که کتاب‌هایی که باید نیاز داشته باشیم آنهایی هستند صریح و عاری از کنایه هستند. این از این حقیقت که ما همچنان نیاز به نوشتن چنین کتاب‌هایی داریم کم نمی‌کند؛ فقط این که ما باید کتاب‌های دیگری هم بنویسیم، کتاب‌های واقعی. ایده‌ال من این است که بتوانم هر دو را به یک میزان بنویسم و در حالت ایده‌ال با راحتی یکسان. چیزهای «مفید» و چیزهای «سرگرم کننده» و اگر ممکن باشد چیزهایی که همزمان هم مفید و هم سرگرم کننده باشند.
این برنامه کاری من برای ده سال آینده است.


نامه کالوینو به کارلو سالیناری - ۷ اوت ۱۹۵۲

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۲

انتقام نسبتا طولانی


انتقام كه فقط در انجام عمل انتقام و يا در نهايت ;کشتن خلاصه نمى شود. آن‌گونه نه افتخارى دارد، نه شكوهى و نه حتى لذتى. انتقام به نقشه نياز دارد، به برنامه ريزى، به صبر، به يك دنيا خون دل خوردن.  انتقام كارى است خلاف اصول بوشيدو، راه و روش سامورايى. ولى٤٧ رونين باقيمانده از طايفه آسانو چاره اي جز انتقام نداشتند.  داستان  انتقام ۴۷ رونین خانواده آسانو روایت‌های تاریخی مختلفی دارد ولی بی‌شک برداشت سینمایی کنجی میزوگوچی از آن یکی از زیباترین و به یاد ماندنی‌ترین نمونه‌های آن است. ماجرا از اين قرار بود كه آسانو ناگانوری، ارباب خانه در يك مهمانی رسمى مورد استهزا قرار گرفته بود، عنان اختيار از كف داده بود و به قصد جان مسخره کننده‌اش، لرد کیرا، از بزرگان دستگاه شوگان رفته بود. اما در نهايت عملش بى نتيجه مانده و مورد شماتت همه واقعه شده بود. مشكل بزرگ آنجا بود كه با این کارش مهمانى رسمى شوگان را برهم زده بود و كارش جاى بخشش نداشت.. آدم هاى زيادى بودند كه حكمى را كه براى آسانو در نظرگرفته شده بود را ناعادلانه مى دانستند و مرگ را حق طرف ديگر تلقى مى كردند ولى به دليل مناسبات روزگار كسى صداى اين را نداشت كه از اين بی‌عدالتى شكايت كند. آسانو در نهایت با همراهی دوربین ميزوگوچى به مکان هاراکیری راهی شد. دوربین آسانو را تا دم در همراهی کرد، فضاسازی و  میزانسن میزوگوچی با چنان شکوهی تنهایی آسانو را تصویر کرد. دوربينى كه نمى توانست از درگاه ورودى به سالن مراسم عبور كند اوج گرفت و تصویر آسانوى اماده به مرگ را از آنجا تصوير كرد. 



مشكل دیگر ماجرا این بود که مرگ آسانو پایان کار نبود، بعد از خودش اين سامورايى هاى زير دستش بودند كه مورد عذاب واقع مى شدند. شوگان براى تمام املاك و دارايى هايش دندان تيز كرده بود. براى سامورايى‌ها آنچنان راهى نمانده بود. مرگ ارباب‌شان يك سرنوشت را براى آنها حتمى كرده بود و آن هم مرگ زود رس بود. يا بايد به سبك مرسوم سامورايى‌ها بعد از ارباب‌شان دست به خودكشى مى‌زدند، يا با سربازان شوگان كه آمده بودند دارايى شان را غصب كنند تا آخرين قطره خون در راه دفاع از شرف و دارایی‌هایشان می‌جنگيدند. در اين ميان تنها مشاور اعظمِ آسانو، اویشی کورونوسکه بود كه خيال ديگرى در سر داشت. مرگ براى اویشی ديگر اهميتى نداشت. سرنوشتى بود كه دير يا زود به سراغش مى آمد. ولى حالا كه دست روزگار او را به اجبار به سامورايى بی‌ارباب، به يك رونين تبديل كرده بود تا انتقام نمى گرفت دلش آرام نمى شد و نمى توانست سرش را پيش ارباب مرحوم‌اش  بالا بیاورد. برای همین حدود پنجاه نفر از سامورایی های باقیمانده را راضی کرد تا همراهی‌اش کنند. انتقام کار آسانی نیود، خانه لرد کیرا از ترس انتقام رونین ها به سختی محافظت می شد. برای انتقام صبر زیادی لازم بود. اویشی برای بیشتر از یک سال روزگازش را در میخانه ها گذراند. چند نفری از هم‌پیمان‌هایش که دیگر طاقت صبر نداشتند او را متهم به تن‌پروری کردند. گفتند که او دیگر در پی انتقام نیست. ولی یاران دیرین‌اش و سامورایی‌های قدیمی می‌دانستند که اویشی برای خوشی میگساری نمی‌کند، خون دل‌می‌خورد و صبر می‌کند تا زمان مناسب فرا برسد. این قدر صبر کرد که دیگر گیاهی بر در خانه‌اش نمانده بود، همه چیز دیگر از دست رفته و بی جان شده بود. در نهایت زنش هم به درخواست پدرش طلاق گرفت و اویشی را تنها گذاشت. تصویرش همین‌طور بر صحنه ماند، خانه خالی اویشی که درشکه‌ای زن و بچه‌هایش را از راه کنار خانه به سرزمین دیگری می برد. ولی اویشی ناامید نشد صبر کرد تا زمان مناسب فرا برسد.  از ترس اینکه شوگان بعد از انتقام، اتهام تبانی در عمل انتقام را نثار آدمهای دیگر بکند از نقشه اش با هیچکس بجز همراهان قسم‌ خورده‌اش حرف نزد. حتی در شب آخر که به ملاقات بیوه آسانو رفت تنها از او عذرخواهی کرد، ولی بیوه آسانو قبول نکرد، اویشی را بی‌مسئولیت خواند و از اینکه کیرا هنوز زنده است شکایت کرد. آویشی بازهم چیزی نگفت، تعظیم کرد و در نهایت شرمندگی آنجا را ترک کرد. چه داشت که آخر برایشان بگوید. اگر حرفی می‌زد در نهایت به ضرر خاندان آسانو تمام می‌شد. آخر سر آن چند حرف را هم در  ساعت‌های باقیمانده پیش از انتقام به جان خرید.



در نهایت هنر میزوگوچی در تصویربرداری ها  و صحنه آرایی های فوق‌العاده در لحظه انتقام به اوج خود می‌رسد. لحظه‌ای که در تمام مدت داستان بیننده اش را منتظر گذاشته و از  نظر روحی و روانی آماده‌اش کرده، حالا باید که به نتیجه برسد. انتقام پایان داستان نیست ولی جزو مهمی از ماجراست. بیوه آسانو آن شبی که اویشی رفت خواب درست به چشمانش نیامد. چیز غریبی در رفتار مشاور اعظم بود که نمی‌شد درکش کرد، تا اینکه در نیمه های شب پیکی با نامه‌ای محرمانه از راه رسید. تمام آن چیزی که از انتقام نشان داده شد همان نامه بود. نامه‌ای که شرح حمله ۴۷ رونین به خانه کیرا بود. نامه‌ای سراسر تعلیق که بیشتر از هر تصویری خواننده و بیننده اش را به دلهره می انداخت. سامورایی ها بالاخره بعد از گشتن چند باره خانه کیرا، او  را در دخمه‌ای پیدا کرده بودند و سرش را بریده بودند. سر بریده کیرا را به بنای یاد بود آسانو تقدیم کردند و دیگر آماده مرگ شدند. مرگی که بیشتر از یک سال منتظرش بودند. بیشترشان مواقق این بودند که باید همانجا کنار بنای یادبود ارباب‌شان هاراکیری کنند ولی اویشی برایشان گفت که نباید نظم جامعه را در هم شکنند. هرچقدر هم که نظام شوگان ناعادلانه باشد، باید که برای حفظ حیات جامعه به آن پایبند باشند و به دلیل قتل کیرا مجازات شوند. ۴۷ رونین خود را تسلیم کردند و در نهایت یک به یک در مراسمی رسمی دست به خودکشی زدند. 


سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۲

میم مثل مادر


انگار كه در میان تمام آدم‌های خانه پوشالی، كلر اندروود از دنياى ديگرى است. در ميان آدم هايى که براى خودشان نامى دارند و جزو توده‌ی بی‌شکل جمعيت نيستند. نه در ميان سياست‌مدارها، خبرنگاران و سرمايه‌دارانی كه یک سمت دنياى اطراف او را تشكيل داده‌اند، نه حتى در بین آزاده‌ها و ایده‌ال گراها که سوی دیگر دنیاییش هستند، هیچ جایی برای کلر نیست، کلر اصلا از جنس آنها نیست. کلر تمام تلاشش را کرده که خودش را در جامعه آدم بزرگ‌ها جای دهد. از همان ابتداى ازدواج‌شان فرانسيس به او قول آزادى داده، قول زندگى‌ای كه در آن هركارى خواست بتواند انجام دهد، زندگى‌ای كه در آن همانطور كه كلر در آرزويش بوده، ديده شود. ولى چطور مى شود در جايى كه تنها بازى ميدان بازى قدرت است بدون ورود به بازى ديده شد. كلر دوست نداشته كه وارد بازى هاى سياست شود، براى خودش خيريه خودش را داشته و دنبال هدف هاى خودش بوده. همیشه فکر کرده که در زندگی فقط فرانسیس را لازم دارد و بس، بچه فقط آزادی‌هایش را کم می‌کند. همیشه با خودش فکر کرده بود، تا وقتی فرانسیس هست، همه کارها را به خاطر هم انجام می‌دهند و این دقیقا چیزی  است که فرانسیس هم به آن باور داشته. اما همه چیز زمانی به هم ریخته که هدف‌هایشان در برابر هم واقع شده. حقيقت ماجرا اين بود كه آزادى او تا وقتى كه مزاحم بازى بزرگان نبود تضمين شده بود. و چه زود بعد از ورود فرانسيس به عرصه سياست هاى بزرگ كلر متوجه شد كه آنچنان آزادى هم ندارد. ديد كه دنیایش چقدر شبیه برزخ است. چقدر همه دنيايى كه در اطرافش براى خودش ساخته سست و بي بنياد است. دنيايى كه سال ها براى ساختنش تلاش كرده و علاقه اى هم به تركش ندارد. کلر آدم آزادی نیست، خودش دنبال آزادی نیست. دنیایش را با همه بى بنيادى اش بازهم نمى تواند به پيشنهاد آلن، معشوق‌اش و عكاس آزاد بى سرزمين رها کند. دوست ندارد که تمام حصارهايش را بشكند. کلر دیگر در این برزخ هیچ سنگری ندارد، حتی هیچ همراهی هم ندارد. فرانسیس هنوز در کنارش هست ولی دیگر آن اعتماد قبل در دل کلر نیست. کلر در دلش حفره‌ای باز شده، انگار که فقط موجودی تازه می‌تواند این حفره را پر کند و سنگری ایجاد کند. حالا تنها این مادر بودن است که راه‌چاره‌اش است، کودک‌اش تنها همراهش در این برزخ است.