شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۰

هو شیا شین کارگردان بزرگی است، شاید حتی بشود گفت بزرگترین کارگردان تایوان باشد. من خیلی دیرتر از دیگر کارگردان های آسیای جنوب شرق با کارهایش آشنا شدم، ولی در همان فیلم اول آدم می فهمد که با چه کسی طرف است. نوشتن از کارهایش برایم کار ساده ای نیست، باید آنهایی را که دیده ام دوباره ببینم و ندیده ها را هم در لیست دیدن بگذارم. ولی خوب اینها را نوشتم که بگویم یک مطلب به آقای هو بدهکارم، شاید که روزی اینجا برای اقای هو به روز شد

جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۹۰

خوبیش این است که یک جایی است که در آن یک فرش کوچکی است و آدم می تواند پای برهنه اش را بگذارد روی فرش و انگشت های پایش را تا آنجا که می تواند از هم باز کند تا موهای کوتاه و نرم فرش برود لای انگشت های آدم، آدم را قلقلک دهد و آدم با خودش خیال کند که الان موهای فرش با تک تک عصبهای پایش در تماس است. خوبیش این است که مهم نیست چقذر فاصله است، آدم امید دارد و می داند که به آن جا بر می گردد و می تواند که پایش را دوباره روی فرش بگذارد و آرام شود. خوبیش این است که خوبی زیاد دارد.

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰

فالکور بیا من رو با خودت ببر


یک روزهایی هست که آدم دلش می خواهد هیچ کاری نکند. یعنی درس و مشق که هیچ، کتاب و فیلم هم هیچ، حتی به صفحه کامپیوتر هم الکی زل نزند. فقط دراز بکشد روی تخت زل بزند به سقف. هی ترک های روی سقف را بشمرد. هی به لامپ خیره شود و مارک روی لامپ را صد بار بخواند. تا شاید این قطعات نامنظم ذهنش کَمی مرتب شودهی همه چیز را توی کله اش تکان دهد تا جایشان در ست شود، یک کَمکی مرتب شوند. بعد در همین اثنا و لابه لای این فکر ها یاد داستان بی پایان بیافتد و به خودش نهیب بزند که عجب کنایه ای دارد هیچی با پوچی. هی هر دو تا کلمه را توی ذهنش بالا و پایین کند، جایشان را عوض کند تا ببیند رابطه شان چیست. بعد به اصل انگلیسی پوچی* فکر کند که ظاهراً خیلی شبیه هیچی است ولی در باطن معنی پوچی می دهد. لبخند ریز بنشیند روی صورت آدم از این کشف ولی ته دلش نگرانی بالا و پایین بپرد که اگر ظاهر و باطن یکی باشد آن وقت چههمین وقت هاست که آدم یاد گَمُورک بیافتد که می گفت پوچی یعنی از دست دادن امید، یعنی ناامیدی که  داره این دنیا رو از بین می بره، یعنی فضای خالی که بعد از این دنیا باقی می مونه. اونجاست آدم با خودش یک ذره نفس راحت بکشه که نه دنیای من هنوز توش امید هست، که هنوز اینجا نفس ها آتشین است. بعد آدم اّتریو رو یادش بیاد که پشت فالکور نشسته و به سرعت دارند از پوچی فرار می کنند، دارند می رند به سمت آخرین نقطه امید. بعد فکر کنه ولی من که سوار فالکور نیستم، سوار اُرتکس هم نیستم، حتی حرکت هم نمی کنم. من مشغول هیچی هستم. اگر پوچی آمد و با هیچی در هم آمیخت آن وقت چه، اگر ظاهر و باطن یکی شد آن وقت چه؟


*Nothing

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۰

آن بیست و چهار آدم غریبه


آن ها دوازده نفر بودند که وارد اتاق شدند،. دوازده مرد غریبه (+). اتاق گرم بود و کوچک. بعضی هاشان عجله  داشتند. بعضی هاشان حتی قبل از ورود به اتاق تصمیم شان را گرفته بودند. بعضی هاشان فکر می کردند ماجرا اینقدر ساده است که حتی احتیاج به فکر کردن ندارند. آخر می خواستند جوانی را به مرگ محکوم کنند. گفتند رای بگیریم که زود کارمان یک سره شود. از دوازده نفر یکی رای مخالف داد، گفت مطمئن نیست، گفت به نظرش زود دارند تصمیم می گیرند، گفت همه چیز آنقدر ها هم روشن نیست. بعد پیرمدی از جمع هم به او پیوست، گفت که هنوز به نظرش جوان مقصر است، ولی یک نفر نظر مخالف دارد و من می خواهم او را همراهی کنم شاید واقعاْ نظرش درست باشد. از همه چیز که بگذریم کار پیرمرد یک دنیا ارزش داشت. بعد آدم ها نشستند و بحث کردند، دلیل و مدرک آوردند و یکی یکی نظر ها برگشت تا نفر آخر. آخری آدم سختی بود، از دلیل و شاهد کارش گذشته بود، با جوانک مشکل شخصی پیدا کرده بود. ولی خوب او هم در آخر راضی شد. جوان آزاد شد، همه خوشحال شدند، کلاه هایشان را سرشان گذاشتند، لبخند رضایتی زدند، هر کدام رفت دنبال زندگی خودش و باز شدند دوازده مرد غریبه.
پنجاه سال بعد از آن، دوازده نفر آدم غریبه دیگر (+) که به آن دوازده نفر اولی هیچ ارتباط خاصی نداشتند، در یک شهر دیگر توی یک قاره دیگر، می خواستند راجع به زندگی جوان دیگری تصمیم بگیریند. اتاق گرم بود ولی کوچک نبود، یک چیزی بود شبیه سالن اجتماعات مدرسه. اینجا هم آدم ها ظاهراً همان گونه بودند و همان جور فکر می کردند، بعد یکی مخالفت کرد و یکی دیگر هم از او حمایت کرد. ولی اوضاع یک مقداری متفاوت شد، آدم ها خیلی سعی نمی کردند با دلیل ومدرک یکدیگر را قانع کنند، قصه زندگی شان را می گفتند و سعی می کردند تا دیگران را اینگونه با خود همراه کنند، به قول خودشان "مرد روسی که با قانون زندگی نمی کند". گاهی وقت ها چند نفری با هم رای شان را عوض می کردند، بعضی ها هم بودند که مدام رای شان تغییر جهت می داد. بالاخره همه به جز یک نفر نظرشان مخالف شد و می خواستند تا جوانک را آزاد کنند، ولی این یکی با بقیه فرق داشت. گفت که از اول هم می دانسته که جوانک بی گناه است، پیش از آنکه هیچ بحثی شروع شود ولی سکوت کرده بود. گفت  کهاین جوان بیرون می رود دنبال انتقام، می رود تا ببیند کی خانواده اش را کشته، می رود و خود را به کشتن می دهد. همین جا توی سلول بماند برای باقی عمرش بهتر است. ولی خودش هم می دانست که راه حلش درست نیست، حالا که دیگران می خواستند تا جوان آزاد باشد او هم دیگر نمی توانست مقاومت کند. همه رای بر بی گناهی دادند،  جوانک آزاد شد و آنها دوباره مانند غریبه ها رفتند دنبال زندگی شان. ولی مرد آرام نبود، رفت پیش جوان، سرش را پایین انداخت، دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت "اگه می خوای پرواز کنی، پرواز کن. بهاش معلومه. اگه می خوای بمونی، پس بمون. ولی تصمیمت رو بگیر، خودت برای خودت. این کار رو هیچ کس برات نمی کنه" 

پ.ن.: این نوشته برداشت آزادی است از فیلم های  دوازده مرد عصبانی ساخته سیدنی لومت و دوازده ساخته نیکیتا میخالکوف 

شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۰

اظطراب

«میدونی، من خیلی دیگه وقت ندارم. وقتی که دانش آموز بودم و می خواستم توی کلاس درس جواب بدم، همش اظطراب داشتم. همه چیز یادم می رفت و حتی غذام رو هم نصفه کاره می ذاشتم. وقتی آدم اظطراب داره نمی تونه درست عمل کنه. در مورد من کاراییم تا حدود ۲۰٪ پایین می آد و این چیزیه که الان داره اتفاق می افته. نه اینکه فکر کنی ترسیدم و یا هیجان زدم، فقط حس وقتی رو دارم که انگار می خوام درس جواب بدم. تو چه جوری بودی؟ تو هم همین حس رو داشتی وقتی می مُردی ؟»*


این ها از آخرین حرف های دایی بونمی بود. روح همسرش آمده بود تا دایی بونمی در این آخرین روزهای زندگی تنها نباشد و دایی بونمی می خواست که بداند آدم پیش از مردن چه گونه است. دنیای سینمایی آپیچاتپنگ ویراسِتکول یا همان آقای جو، دنیایِ آدم های تنهاست. یعنی در واقع همه آدم ها در آنجا تنها هستند و این همان چیزی است که آقای جو عارضه ها ی قرن می نامدش. ولی خوب حتی در آن دنیا هم بعضی ها مثل دایی بونمی شانس این را دارند که در وقت مردن روح عزیزی پیشش باشد و تنهای تنها نباشد.


«من هم همین حس رو داشتم بونمی ولی هیچ وقت شهامت این رو که بهت بگم نداشتم. خجالت می کشیدم»*


 پ.ن.: دیالوگ ها (*) از فیلم دایی بونمی کسی که می توانست زندگی گذشته اش را به یاد آورد ساخته  آپیچاتپنگ ویراسِتکول