چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۱

سه روز با ژان

 


یک فیلم هایی هستند که می خزند. یعنی کارشان این است که آهسته آهسته به یک صورت خزنده ای از زیر پوست آدم وارد آدم می شوند. این جوری هاست که آدم نشسته است و دارد فیلم را می بینید و هی مدام با خودش فکر می کند که این فیلم چرا اینقدر طولانی است و چرا تمام نمی شود. هی مدام به ساعتش نگاه می کند و بی تاب است که فیلم تمام شود تا از در سالن سینما بیرون برود.در نهایت هم یک چند تا بد و بیراه به تمام عوامل فیلم و خودش بدهد که چرا عمرش را تلف کرده و نشسته چیزی به این کسل کنندگی را دیده است. همه این ها می گذرد و یک چند روزی بعد از همه ماجرا آدم یک دفعه می بیند که همین طور بی هوا دارد به صحنه هایی از فیلم فکر می کند. بعد می بیند که یک ماه گذشته و یک روز صبح از خواب که بیدار شده همین طور بی هوا یاد آن فیلم مزبور افتاده و همین فرایند در دوره های مختلفی برای آدم تکرار می شود تا اینکه آدم متوجه می شود که از این چیرها گریزی نیست و آن چیزی که زره زره و به آهستگی وارد آدم شده بود حالا جزئی از اوست.
زندگی ژان دیلمان یا به طور دقیق تر ژان دیلمان، شماره ۲۳ که دو کومورس، ۱۰۸۰ بروکسل، یکی از همان فیلم هاست. زندگی ژآن ماجرای پیچیده ای ندارد. مادر خانه داری که با فرزند نوجوانش زندگی می کند. شب ها با هم شامی می خورند و گاهی اوقات هم بعد از شام گشتی در خیابان ها می زنند. ولی در کنار این سادگی چیزی در زندگی شان است که آن را منحصر به فرد می کند، زندگی شان کامل است، بی عیب است، تمام عیار است. در دنیای آدم ها چیز بی عیب وجود ندارد، بنابراین آدم اگر بخواهد چیز کاملی بسازد باید از دنیای آدم ها فاصله بگیرد. در کنار آدم ها زندگی کند ولی با آدم ها زندگی نکند. باید زندگی اش را آنقدر کوچک کند که بتواند ریز ریز جزئیاتش را کنترل کند. تا بتواند روی همه چیز تسلط کامل داشته باشد. ولی خوب این کار زندگی آدم را فوق العاده محدود می کند. چیزی که در تمام مدت ۲۰۰ دقیقه فیلم روایت می شود داستان سه روز از زندگی ژان است. این سه روز ماجرای خاصی را در بر نمی گیرد، صحبت های زیادی را هم در بر نمی گیرد. همان زندگی معمولی یک زن خانه دار است. ژان بیشتر وقتش را در پشت میز آشپزخانه می گذراند. در آشپزخانه هر چیز سر جای خودش است. برنامه غذایی هر روز هفته معلوم است و تغییر نمی کند. هر چیزی که استقاده می شود، سریعاً به محل اولیه اش بر می گردد تا نظم آشپزخانه و در نهایت نظم خانه و در واقع نظم زندگی ژان حفظ شود. ژان با پسرش سلویان شب ها شام می خورند و کمی صحبت های روزانه می کنند. ژآن هر بار به پسرش می گوید که نباید در موقع غذا خوردن چیزی بخواند. بعد از غذا کمی موسیقی گوش می دهند و بعضی وقت ها بیرون می روند.
همه این ها خوب است، همه چیز ایده ال به نظر می رسد. ولی در دنیای آدم ها چیزی واقعاً کامل نیست، در نهایت پوسته کاملی دارد و درونی شکننده. برای همین یک روزهایی زندگی ژان خیلی راحت می شکند. آن زندگی که مثل یک گوی بلورین آنقدر صیقل داده شده که بی عیب دیده شود با تلنگری از جا در می رود. با کوچک ترین ضربه ای متلاشی می شود. حالا ممکن است که آدم بعضی چیزهای کوچک را تحمل کند، ولی یک وقتی می بیند که همین طور یک چیزهای کوچکی کنار هم قرار می گیزند که شالوده زندگی را از پای در می آورند. یک وقتی می بینید صدای اقتادن قاشقی روی زمین، یاصدای ناگهانی زنگ  در که نشان از آمدن مشتریی دارد  چه طور همه چیز را ویران می کند. در یک لحظه هایی، اصولی که زندگی ایده ال را آدم بر اساس شان ساخته بوده از یک طرف، زندگی واقعی پر از عیب و ایراد هم از طرف دیگر آنچنان فشار می آورند که آدم را به سوی یک جور جنونی سوق می دهند. آن جاست که آدم با خودش فکر می کند که حضور خودش، ذات بودنش باعث بی نظمی است، چیزی است که نمی گذارد زندگی به کمال برسد. ممکن است این جنون لحظه ای باشد، ولی در آن لحظه هر چیزی می تواند اتفاق بیافتد. همانطور که ژان در آن لحظه مشتریی را که در خانه اش بود را کُشت و مابقی روز را روی میز نهار خوری بی حرکت نشست و به زندگی اش نگاه کرد.


ممکن است این ۲۰۰ دقیقه بدون ماجرا و صحبت برای آدم به سختی بگذرد، ولی تا مدت ها تصویر ژان دیلمان پشت آن میز آشپزخانه از خاطرش پاک نمی شود.

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۱

After all, there's nothing but fear reflected in your sword.
When you dodge, "I'm afraid of getting cut".
When you attack, "I'm afraid of cutting someone".
Even when you try to protect someone; "I'm afraid of letting them die".
Yes, your sword only speaks to me of absurd fear.
That's not it.
What's neccesary in a fight isn't fear.
Nothing can be born from that.
If you dodge, "I won't let them cut me".
If you protect someone, "I won't let them die".
If you attack, "I'll cut them".
Well can't you see, the resolve to cut you reflected in my sword?


Bleach anime series (E31)

شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۱

شبی با برگمان - نخستین شب

بحران - ۱۹۴۶

بندر - ۱۹۴۸

تشنگی - ۱۹۴۹


گذشته همان چیزی است که حال ما را به آینده وصل می کند. ممکن است که جایی در پس و پشت ذهن پنهانش کنیم، ممکن است که یک گذشته خیالی بسازیم. ولی به هر حال گذشته چیزی است که هست، در حال امروز ما و در فردای ما



دیگر شب ها

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

یادم رفته بود که سر کلاس جوک تعریف می کند و تکه های خنده دار می گوید. لباس پوشیدنش، حرف زدنش با آن لحجه روسی اش، درس دادنش، بالا و پایین رفتن هایش و هیجانی شدنش را یادم بود. همه این ها را یادم بود بجز جوک هایش. حرف های خنده دارش در کلاس یا مربوط به ریاضی بود یا به اصالت روسٓش بر می گشت، برای همین آن وقت ها کسی توی کلاس بجز من معمولاً نمی خندید. بیشتر وقت ها حرف هایش را مثل مسئله ریاضی حل می کرد تا بچه ها ببینید که نکته خنده دارش کجاست و همه این ها را نه با لحن آدم های توی بیگ بنگ تئوری بلکه با یک هیجان خوبی تعریف می کرد. یک بار سر کلاس گفت به نظرش یکی از بهترین راه هایی می شود یک دختری را در مهمانی تحت تاثیر قرار داد این است که برایش ادعا کنید می توانید مجزور هر عددی را به طور تقریبی ذهنی حساب کنید و بعد با استفاده از جمله اول بسط تیلور تابع جزر عدد را تقریباً حساب کنید و بهش بگویید و به این ترتیب طرف حتماً از شما خوشش می آید و با هم دوست می شوید.
لباس هایش هنوز همان جور بود مثل سه سال پیش، یک تی شرت سیاه داشت با شلوار جین. انگار توی این سه سالی که ندیده بودمش همان جور مانده بود. شروع کرد به حرف زدن سر کلاس. با هیجان از کارهایی گفت که این ترم می خواهد بکند، از تعداد معادلاتی گفت که می خواهد این ترم سر کلاس به دست بیاورد و از بی نظیر بودن شان گفت. آخرش هم گفت آخر ترم که شد می توانید برای خودتان یک تی شرت سفارش بدهید که رویش نوشته باشد "من این ترم معادلات انیشتین را به دست آوررم، شما چطور؟" و این بار تعداد بیشتری سر کلاس خندیدند.

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۱

Margaret, are you grieving


قسم به شهر، قسم به شلوغی شهر، قسم به تنهایی شهر... (+)

******************************

اين كه در يك روز خيلى معمولى، در يك محله معمولى غرب نيويورك آدم يك كار احمقانه اى انجام دهد و به خاطر آن كار يك آدم دیگری با ماشينى تصادف كند، بعد آدم بپرد وسط خيابان كه ببيند چه خبر شده و آن كسى را كه تصادف كرده را بغل كند و دلدارى بدهد تا آمبولانس برسد و آمبولانس هيچ وقت به موقع نرسد و طرف همان جا در بغلش جان دهد، مى تواند زندگى هر كسى را دو پاره كند، چه رسد به زندگى يك نوجوانى كه دارد تلاش مى كند يك زندگى براى خودش بسازد و يك جايى در جامعه آدم بزرگ ها پيدا كند.
این ماجرایی است که فیلم مارگارت با آن شروع می شود و درست از همان لحظه تصادف دنیای لیزا، دخترک دبیرستانی داستان، دو تکه می شود. یک تکه اش دنیای آدم هایی مرتبط با تصادف است و تکه دیگرش بقیه آدم ها. هم کلاسی هایش، آدم هایی که هم صحبت های روزانه اش هستند،از تصادف خبری ندارند. فایده ای هم ندارد برایشان تعریف کردن، آن چیزی لیزا تجربه کرده است را نمی شود با کلمات منتقل کرد. آدم های مرتبط به تصادف هم همه آدم هایی هستند که سنی ازشان گذشته است. نه اینکه ناراحت نشوند از اینکه آدمی مرده است،حالا عزیز و یا غریبه. ولی یاد گرفته اند که زندگی هر چند سخت و طاقت فرسا می گذرد، باید گذاشت و گذشت. برای همین است که انگار لیزا کسی را ندارد که بتواند باهاش حرف بزند. بتواند این بار را باهاش قسمت کند. آدم هایی هستند که در میان این دو دنیا هستند، می شود یک چیزهایی را برایشان گفت ولی باز هم کار آسانی نیست. دقیق تر ماجرا این است که لیزا خودش را مقصر می داند، ولی خوب چه کار می شود کرد از نظر قانونی هیچ  کس او را مقصر نمی داند حتی راننده ای را هم پشت فرمان بوده تبرئه کرده اند. برای همین است که لیزا تلاش می کند تا یک عدالتی بر قرار کند تا بلکه به این شوده بتواند وجدان خودش را کمی آرام کند. تا خودش را نجات دهد. ولی عدالتی که لیزا دنبالش است با آن چیزی که در جهان واقع جریان دارد متفاوت است. در دنیای آدم بزرگ ها عدالت مفهوم بسیار پیچیده ای است، یک آدم تنها یک آدم نیست. آدم ها به آدم های دیگر و سیستم های مختلف متصل اند. برای همین مجازات یک آدم برای مرگ یک آدم همیشه راه حل مسئله نیست و این چیزی است که لیزا نمی تواند با آن کنار بیایید. برای همین دنیایش بسیار پیچیده می شود و نمی تواند یک راه نجاتی برای خودش بیابد و هر چه ماجرا پیش می رود به فشارش افزوده می شود.
در نهایت ماجرای اصلی فیمِ کنت لونرگان همان چیزی است که در شعر بهار و پاییز روایت می شود. شعری که عنوان فیلم ( و البته عنوان این مطلب) از آن امده است و جایی در اواسط فیلم سر کلاس ادبیات انگلیسی خوانده می شود. ماجرای واقعی این است که مارگارت، لیزا و یا دیگر آدم های ماجرا که دارند گریه می کنند، دارند برای خودشان گریه می کند. برای تنهایی خودشان، برای مشکلات خودشان و برای درد های خودشان.  لیزا تلاشش را می کند تا آدم هایی را با درد مشترک پیدا کند تا بتوانند با هم زاری کنند، تا با هم بگریند، ولی حتی آدم هایی که درد مشترک دارند و از یک جای مشترک ضربه خوردن اند هم واکنش های متفاوتی برای دردهایشان دارند. یک سری شان یاد گرفته اند که از درون بگریند، که چیزی را نشان ندهند، بعضی ها هم مثل لیزا تابحال چنین فشاری را حس نکرده اند برای همین نیاز دارند تا دردشان را فریاد بزنند، تا بلند گریه کنند. برای همین است که آخرش لیزامی بیند که دارد به حال خودش می گرید، البته بعضی وقت ها حداقل می شود یک آغوشی را پیدا کرد که آدم بتواند در آن به راحتی برای خودش و به حال خودش گریه کند، زار بزند.


پ.ن.: فیلم یک عنوان بندی فوق العاده دارد که با یک موسیقی خوبی از فرانسسیکو تارِگا همراه است. ویدئویی از عنوان بندی اش پیدا نکردم ولی می شود موسیقی اش را اینجا شنید. 

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۱


I must say a word about fear. It is life’s only true opponent. Only fear can defeat life. It is a clever, treacherous adversary, how well I know. It has no decency, respects no law or convention, shows no mercy. It goes for your weakest spot, which it finds with unerring ease. It begins in your mind, always. One moment you are feeling calm, self-possessed, happy. Then fear, disguised in the garb of mild-mannered doubt, slips into your mind like a spy. Doubt meets disbelief and disbelief tries to push it out. But disbelief is a poorly armed foot soldier. Doubt does away with it with little trouble. You become anxious. Reason comes to do battle for you. You are reassured. Reason is fully equipped with the latest weapons technology. But, to your amazement, despite superior tactics and a number of undeniable victories, reason is laid low. You feel yourself weakening, wavering. Your anxiety becomes dread.

Fear next turns fully to your body, which is already aware that something terribly wrong is going on. Already your lungs have flown away like a bird and your guts have slithered away like a snake. Now your tongue drops dead like an opossum, while your jaw begins to gallop on the spot. Your ears go deaf. Your muscles begin to shiver as if they had malaria and your knees to shake as though they were dancing. Your heart strains too hard, while your sphincter relaxes too much. And so with the rest of your body. Every part of you, in the manner most suited to it, falls apart. Only your eyes work well. They always pay proper attention to fear. Quickly you make rash decisions. You dismiss your last allies: hope and trust. There, you’ve defeated yourself. Fear, which is but an impression, has triumphed over you. 

The matter is difficult to put into words. For fear, real fear, such as shakes you to your foundation, such as you feel when you are brought face to face with your mortal end, nestles in your memory like a gangrene: it seeks to rot everything, even the words with which to speak of it. So you must fight hard to express it. You must fight hard to shine the light of words upon it. Because if you don’t, if your fear becomes a wordless darkness that you avoid, perhaps even manage to forget, you open yourself to further attacks of fear because you never truly fought the opponent who defeated you.

Life f Pi - Yann Martel