شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۲

شبى با برگمان - دوازدهمين شب


شرم - ١٩٦٨

اصلا شايد كه ماجرا از ابتدا چيز ديگرى بوده و همه ماجراها بر سر حوا بوده. انگار كه حوا تكيه گاه جهان، مكان آرامش ، مركز توجه و منبع حسادت بوده. شايد كه همين حسادت براى داشتن حوا، كه شيطان را براى اولين بار از آن جايگاه ويژه‌اش پايين آورده و در قالب هاى انسانى جايش داده و آدم را كم‌كم از انسان بودن دور كرده. همين حسادت بوده كه آدم را به خوردن ميوه ممنوعه تشویق کرده تا حوا را از آن بهشت برين دور كند و تنها براى خودش نگه دارد. شايد كه اصلا شيطانى از بعد از آن وجود نداشته و همانجا كه حوا را از دست داد تمام شد و آدمى كه ديگر تنها ظاهرى مثل انسان داشت به ياد رقيب ديرينه‌اش، شیطان خودش جايش را گرفت.

دیگر شب ها

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۲

تمام خاطرات زندانی شده دنیا



از همان زمان آتش زدن کتابخانه اسکندریه توسط سزار تا همین رمان معروف برد بری فارنهایت ۴۵۱، حتی  پیشتر از آن و بعدتر از این همیشه این ترس و نگرانی از سوزانده شدن کتابها وجود داشته. ترسی دائمی که همیشه در پی یافتن راه چاره‌هایی بر این درد قدیمی باشد.  می شود راهکار پایانی فارنهایت ۴۵۱ به یاد آورد که هر آدمی خودش تبدیل به کتابی شده بود، برای همین هم تمام خاطرات دنیا به گونه‌ایی آغاز می‌شود که انگار دنباله آن است. برای اینکه انسان حافظه کوتاهی داشت همه چیز را به‌وسیله تعداد زیادی فهرست جمع و نگهداری می‌کرد، ولی هنوز نجوای این حرفها در گوش انسان محو نشده ادامه می‌دهد که  از ترس هجوم توده کلمات آنها را در ساختمانی با دیوارهای سهمگین احاطه کرده بودند. تمام خاطرات دنيا در ظاهر مستندى است درباره كتابخانه ملى فرانسه، جايى كه يك نسخه از هر چيزِ چاپ شده و یا پخش شده در فرانسه نگهداری می‌شود. شرحى است از سيستم ثبت، نگهدارى و گردش كتابها. ولى در واقع  روایتی است از ترسها، ترس از داشتنها به‌دلیل ترس از نداشتنها. شرحی از ساختن دنیایی ایده‌‌آل برای نگهداری کتابها. دنیایی که کتابها، مجله‌ها و یا هر نوشته دیگری در کنار هم بدون هیچ برتری قرار گرفته‌اند. هيچ چيز فراتر از يك شماره نيست. همانند لطف یکسان پروردگار به همه بنده هايش هر كتابى هم از لطف و توجه آدم ها به طور یکسان بهره می‌برد. مكان كتاب خانه چيزی بی شباهت به قلعه نيست. با راهروهای تنگ زندان مانند، که زندان بودن این کتابخانه بزرگ را مهر تاییدی می‌زند. هر زندانی جدید به محض ورود به گنجینه هویتش را از دست می‌دهد و در کنار زندانیهای دیگر شماره شناسایی جدیدی می‌گیرد که هویتش را می‌سازد. اتاقهایی با کنترل دقیق دما و فضا برای نگهداری مجلات هست که حضور انسانها در آن می‌تواند محیط متعادلشان را برهم بزند. فضای قلعه به‌وسيله مجسمه‌های سنگی اسطوره‌ای حفاظت می‌شود. نگهبانانی كه نه می‌ميرند و نه پير می‌شوند و همواره هم بر انجام وظيفه خود ثابت قدمند. مجموعه‌ایی که تمام خاطرات زمین را در خود جای داده است ولی همه اینها در کنار هم  دنيايى را خلق می‌کند كه تنها فاصله آن با دنياى آدمهاى كتاب خوان ديوارى شيشه ايى است، ولى آن ظاهر شيشه ايى كيلومترها عمق دارد. تمام خاطرات دنيا آنچنان در داخل اين مرزها حصر شده اند كه آدمى مى تواند بدون ترس از رفتن خاطراتش همه چيز را به فراموشى بسپارد و از ابتدا شروع به ويرانى كند، بدون آنكه بخواهد به‌يادآورد اين چيزى است كه بارها و بارها از ابتداى تاريخ اتفاق افتاده است.


پ.ن.۱: در رابطه با فیلم زندانِ کتابها نوشته بابک کریمی را هم بخوانید
پ.ن.۲: تمام خاطرات دنیا را می‌توانید از اینجا به طور کامل ببینید

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۲

آنها که به راه شمشیر می‌روند نه در انتظار و رویاروی مرگ که به واقع مرده‌اند


نشسته بودند در یک اتاق. حدود ۵۰ سامورایی. سامورایی هایی که ارباب‌شان مجبور به هاراکیری شده بود و حالا دیگر آنها رونین‌هایی بیش نبوده اند. در بدترین حالت آنها هم مجبور به هاراکیری می‌شدند ولی هنوز دستوری بر این کار نرسیده بود. شوگان فقط اکنون می‌خواست تا قصر و تمام داراییشان را تصاحب کند، کاری به جانشان نداشت. عده‌ایی در این میان بودند که می‌گفتند باید بجنگیم و نگذاریم تا نام ما و ارباب‌مان به این راحتی ها لکه دار شود همه چیزمان در چشم برهم زدنی از ما بگیرند. نظر مشاور اعظم در این میان چیز دیگری بود، او تنها به انتقام فکر می‌کرد. انتقام از کسی که سبب مرگ ارباب شده بود و این کار را مهمترین کار برای آرامش اربابش می‌دانست. این کار نیازمند تسلیم همه جانبه و تحویل قصر به شوگان و آوارگی طولانی مدت بود تا آب‌ها از اسیاب بیافتد و بتوانند به راحتی به اقامتگاه دشمن‌شان حمله کنند و کار را یکسره کنند. برای همین در آن جلسه نهایی برای همه آن ۵۰سامورایی گفت که در هر حال راه ما به سمت مرگ است، می‌توانیم همین الان کار دلیرانه را انجام دهیم و در راه پاسداری از این قصر تا آخرین قطره بجنگیم و یا اینکه راه به نظر آسان تر را برگزینیم، عقب نشینی کنیم، خانه نشینی کنیم و در نهایت انتقام بگیریم. ولی یادتان نرود که این راه به نظر آسان‌تر بسیار سخت تر است، صبر و تحمل بسیار می‌خواهد. حالا اگر که با من موافقید آهسته آهسته و نفر به نفر با خون خود پیمان ببندید و این قصر را ترک کنید.

۴۷ رونین ساخته کنجی میزوگوچی - ۱۹۴۱

پ.ن.: عنوان از اینجا

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۲

فرار از بهشت


بيمارى خواب از مريضى هاى شايع آفريقاست. با گزش پشه تسه تسه آغاز می‌شود و كم‌كم بيمار احساس خواب آلودگى در روز مى كند و در نهايت هم به كمای دائم مى رود. دكتر سالها بود كه در آفريقا براى ريشه كن كردن بيمارى خواب فعاليت می‌كرد. خانه و خانواده‌اش ديگر همانجا بود. فقط دخترش بود که در شهر ديگرى در زادگاه‌اش به مدرسه شبانه روزى مى رفت. ولى اوضاع دختر خيلى خوب نبود و پدر و مادرش مجبور بودند براى بهتر شدن حالش آفريقا را ترك كنند و به سرزمين‌شان بازگردند. در همين قرار بازگشت بود كه دكتر براى اولين بار پى برد كه دلش پيش آفريقاست. سالها پيش، آن زمانى كه انسان‌ها آمريكا را تازه كشف كرده بودند، گمان مى كردند كه بهشت گمشده يك جايى در ميان جنگلهاى انبوه آنجا، در ميان آن حيات وحش بكر است. ولى بهشتى آنجا نبود. حالا تنها آفريقا مانده است به ياد آن بهشت گمشده، درست مثل همانى كه در تابوِ ميگوئل گومش هم بود. دكتر هم اين را فهميده بود. دلش نمى آمد از بهشت برود. حالا كه بعد از مدت ها مجبور به انتخاب بود، زندگى در آن روستاهاى بدوى برايش مهمتر بود. خانواده‌اش را فرستاد تا خودش كارها را سر و سامانى دهد و بعد از چند روز به آنها ملحق شود. ولى اين از آن چند روزهايى بود كه هيچوقت پايانى نداشت. زنش پيشتر از اين حرفها مى دانست كه او ديگر دلى در گرو خانواده و شهر و ديار سابقش ندارد، براى همين هم شايد زياده براش تنگ نگرفت. می‌دانست که رفتنی است. دكتر ماند و زندگى در بهشتى كه انتخاب كرده بود. 
كم‌كم تغيير كرد، ظاهرش ديگر مرتب نبود. موهاى ژوليده و ته‌ريش كم و بيش بلندى داشت. از زندگى شهرى فاصله گرفته بود. از طرف ديگر زندگی در آن روستاهای بدوی کار چندان ساده‌ایی نبود. حالا كه آفريقا خانه اول و آخرش بود ديگر دلش را زده بود. از بی‌نظمی‌ها و كمبود امكانات ها شاكى بود. انگار که هر کار بکنی جای انسان در بهشت نیست، اصلا با بهشت سازش نمی‌گیرد. می‌خواست که شرايط را طورى عوض كند، محیط را بهتر کند. مثل انسان مدرنى كه بخواهد براى آسايش حمل و نقل بهشت را آسفالت كند و برج‌هاى بلند بسازد. انسانى که در جايى ميان بهشت و زمين گم شده است . انگار كه واقعا نمى داند به كجا تعلق دارد. در زمين آرزوى بهشت را می‌كند و به بهشت كه مى رسد دنبال زمين می‌گردد. براى همين وقتى پزشك جوانى براى بررسى اوضاع منطقه آمد تا ببيند كه آيا بايد هزينه‌ها را براى چند سال آينده براى درمان بيمارى خواب تمديد كنند يا نه دكتر آنچنان مقاومتى نكرد. دلش مى خواست كس ديگرى اين اقامت خود خواسته‌اش در بهشت را پايان دهد. دنبال كسى مى گشت تا او را دست بسته از اين سرزمين ببرد. دكتر ديگر دلش مى خواست كه بخوابد، دنبال پشه تسه تسه براى شروع بيمارى خواب مى گشت تا همانجا در بهشت بخوابد و به بودن در آنجا ادامه دهد.  (بیماری خواب ساخته اولریش کوهلر، ۲۰۱۱)

جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۲

فیلمخانه ۴ و ۵

فیلمخانه شماره ۴ ویژه بهار و تابستان منتشر شد

سهمِ من در این شماره ترجمه مقالهی جذابیت مرگبار در بخشِ سینمای جهان است درباره تابو آخرین ساخته میگوئل گومش.


شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۲

شبی با برگمان - یازدهمین شب


انگار که دیوانگی هم مسری باشد، که اگر عاشق دیوانه‌ایی شدی خودت هم دیوانه می‌شوی. ولی حتی در همان مرز میان عقل و جنون زن هنوز به این فکر می‌کرد که شاید اگر مردش را کمتر دوست می‌داشت بهتر می‌توانست از او مراقبت کند و یا شاید اگر بیشتر دوست می‌داشتش بهتر می‌فهمیدش و کمتر حسادت می‌کرد، مردش به این حال و روز اسفناک نمی‌افتاد.

دیگر شب ها

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۲

از میان نامه‌های کالوینو - سومین نامه


داشتن دوستِ راه دور که برایت نامه‌های طولانی پر از جزئیات احمقانه بنویسد و تو هم بتوانی در جوابش نامه‌های طولانی پر از جزییات احمقانه بنویسی چیز خوبیست، خوب نه به این دلیل که دوست دارم در جدال‌های ملالغطی فرو روم و نه به خاطر اینکه لذت می‌برم تا یک سری ایده‌های خاصی را در کله یک احمق اهل اورب فرو کنم بلکه به این دلیل که نوشتن نامه‌های طولانی به دوستان دلیل اخلاقی مناسبی است برای مطالعه نکردن.


قسمتی از نامه ایتالو کالوینو به یوجین اسکالفاری - ۱۷ مارس ۱۹۴۲