یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۱

رفتن و باز رفتن



۱. صبح زود رفته بودم پارک. یک تصویری مانده بود در سرم از سال پیش که صبح ها می رفتیم پیاده روی، از یک پیرمردی که یک روز صبح دیده بودمش. پیرمرد داشت به آرامی روی چمن ها تای چی تمرین می کرد. طوفان که آمده بود، پارک را بسته بودند. گقته بودند که ممکن است درخت های شکسته خطرناک باشند. با خودم فکر کرده بودم که الان پارک بعد از طوفان چه شکلی است. فکر کرده بودم  که الان پیرمرد چه می کند، حالا صبح ها کجا می رود، اصلا هنوز می رفته که در پارک تمرین کند یا نه. بعد آن روزی که پارک را بالاخره بعد از یک هفته باز کردند، صبح زود رفتم تا ببیم آیا پیرمرد می آید یا نه. هوا گرگ و میش بود وقتی که از خانه بیرون زدم و به پارک هم که رسیدم هنوز خیلی شلوغ نشده بود. اوضاع تفریباً طبیعی بود ولی پیرمرد نیامده بود و آخر سر هم نیامد. یک نیمکتی است در گوشه شرقی پارک که انگار سال هاست تنها آنجا زیر یک طاقی کوچکی مانده و کسی رویش ننشسته. یک مقداری آنجا نشستم و صبر کردم، سکونش را دوست داشتم، اینقدر که می خواستم همان جا بمانم ولی باید برمی گشتم. پیرمرد نیامد و من هم برگشتم.


۲.  پهنه آسمان بلند بود بالای سرم و ابرها توی افق طلایی غروب یک جور خوبی خوشحال بودند. نشسته بودم در اتاقک کوچک ماشین در کنار بقیه اتاقک های دیگر در خیابان و با یک سرعت معمولی حرکت می کردم. بعد در آن شنبه بعد الظهر، در آن فضای بسته در کنار فضای های بسته دیگری که همه با یک نظم نصفه و نیمه ای با هم حرکت می کردند یاد‌ این افتادم که انگار همه دنیا یک یکشنبه بعدالظهر است، نه جایی داری بری،‌ نه کاری داری که بکنی. گذاشتم تا رضا یزدانی از داغش بخواند و همین جور برای خودش تکرار شود. همین که آهنگ شروع شد دلم خواست اینقدر پایم رو روی پدال گاز فشار بدم که از کف ماشین بزنه بیرون. ولی اینقدر خیابون شلوغ بود که نمی شد. انگار که هیچ جایی نبود که بری و من همان طور معمولی به راهم ادامه دادم.


شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۱

سوران سانتاگ گفته بود که آدم باید تانگوی شیطان را هر سال ببیند. حقیقتش این است که من هم دوست دارم حداقل یک بار دیگر ببینمش، بعدش شاید تصمیم بگیرم که هر سال ببینمش. دوست دارم که یک بار همان طور که بلا تار گفته ببینمش یعنی تمام ۸ ساعت فیلم را یک جا با چند میان پرده کوتاه ببینم. ولی فعلاً که فیلم را ندارم، اگر یک زمانی داشتم به انجام این رویای کوچک فکر می کنم. اما این روزها دارم به لیست فیلم هایی فکر می کنم که دلم می خواهد هر سال ببینمشان. دوست داشتم لیست کتاب ها را هم بنویسم، ولی تتبل تر از آنم بخواهم یک کتابی را چند بار بخوانم و به همان فیلم ها بسنده می کنم. هنوز به چیز خاصی فکر نکرده ام، فعلا تنها برهنه و خاکسترهای زمان در سرم است که می گذارمشان اول لیست تا مابقی را بعداً بنویسم.


پ.ن.: سال گذشته در مارین باد رو هم باید به لیست اضافه کنم.

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۱

I am Jack's smirking revenge



کینه تنها کینه می آورد ولی چاره ای نیست خون را تنها می شود با خون شست و انتقام غذایی است که باید سرد سرو شود. با همه این حرف ها انتقام را انگار که با بخشش و گذشت یک جوری پیوند داده اند. در بسیاری از جاهای دنیا بخصوص آن جاهایی که از شرق دور فاصله دارند، آن جاهایی که دین های ابراهیمی و یا بودایی یک زمانی گسترده بودند، این فرهنگ بخشش در برابر انتقام جایگاهی دارد برای خودش. ممکن است که قدرت شان با هم برابر نباشند، ممکن است انتقام اینقدر قدرت بگیرد که بشود همه زندگی. که انتقام بشود همه چیز، بشود هوا برای نفس کشیدن، غذا برای زندگی کردن و دلیل برای زنده ماندن، ولی باز هم آدم منتظر است که یک دریچه کوچکی برای بخشش باز شود. حداقل آدم دلش می خواهد که اینطور فکر کند.این روزها شاید گذشت در زندگی روزانه آدم ها جایش کم شده باشد اما هنوز وقتی به فیلم ها و کتاب ها آدم نگاه می کند یک جایی برای اش هست. همیشه یک آدم قوی تری هم است که به کوچک تر ها، به ضعیف تر ها ظلمی کرده است که حالا مستحق انتقام است. می شود خوی و بد داستان را دید. نمونه اش را می شود در کلاسیکی مثل جویندگان یا نمونه های جدید تری مثل روزی روزگاری در غرب، بیل را بکش، کفش های مردِ مرده، پنهان و یا حتی روزی روزگاری در آناتولیا دید. در شرق رابطه آدم ها یک جور دیگری پیچیده است. بخشش آن طور که در فرهنگ های غربی هست معنی ندارد.
همیشه که نباید کسی پدر آدم را کشته باشد تا آدم بخواهد ازش انتقام بگیرد. همیشه که نباید کسی زندگی آدم را نابود کرده باشد تا آدم بخواهد تلافی کند. خیلی وقت ها یک حرف اضافه، یک لبخند بی جا، یک دهن لقی کوچک می تواند کاری کند که آدم بخواهد کسی را از هستی ناقص کند. ظاهرش ممکن است عجیب باشد و یا حتی ترسناک ولی خوب حقیقت است. داستان رییس اصلاً چیزی غیر از این ها نیست. روایت یک حرف نابحاست که زندگی ایی را نابود کرده و حالا کسی به تقاص آن زندگی به فنا رفته آمده است. آدم های داستان را نمی شود به خوب و بد و یا ضعیف و قوی تقسیم کرد. نمی شود دوستشان داشت، نمی شود هم از کنارشان بی تفاوت گذشت، آدمند دیگر. نمی شود حتی گفت که کدام واقعاُ دارد از کدام انتقام می گیرد. بهتر از آن را می شود در اعترافات دید. اعترافات داستان انتقام یک معلم دبستان از دو دانش آموزش اش است. همین چند کلمه در تعریف فیلم ممکن است شوک آور باشد. ممکن است که داستان یک مقداری عجیب به نظر برسد و دقیقا این همان  چیزی است که رنگ آب جدیدی به داستان می دهد. همان پنج دقیقه ابتدایی فیلم کافی است تا چنان آدم را سر جایش بنشاند تا همه چیز را فراموش کند و در پیچیدگی های آدم ها گم شود و ببیند که چطور داستان پیش می رود. ببیند که قدرت فقط به زور بازو نیست و خشونت تنها در آزار فیزیکی نیست. انتقام هم تنها در کشتن خلاصه نمی شود. آن کس که به دنبال انتقام است، صبر می کند. آن کس که زندگی اش جز انتقام چیزی نیست، کارش را آهسته انجام می دهد چون می داند که بعد از انتقام دیگر کاری ندارد، حتی می تواند براحتی مثل وو-جین لی خودش را هم در آخربکشد.


پ.ن.: عنوان از تک گویی های باشگاه مبارزه است.

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۱

شبی با برگمان - ششمین شب


مهر هفتم - ۱۹۵۷ 

نبرد که طولانی می شود، آدم هدفش گم می شود. یادش می رود که برای چه می جنگیده و زندگی اش یه یک باره انگار خالی می شود. این زندگیِ کسالت بارِ تهی شده را مرگ تسکین نمی دهد. مرگ خودش چیزی می شود کسالت بارتر از زندگی.


دیگر شب ها

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۱

زیر باران خیس شده بودم. مسیرم را گفتم و به طرف ماشینی که نگه داشت دویدم. قبل از این که سوار شوم در جلو باز شد.
مرد آرام گفت : "سلام"
روی صندلی نشستم و در را بستم. این همان لحظه ای بود که در خیالم می دیدم و حالا فکر می کردم چه چیزی در خیال هست که آن را اینقدر با واقعیت متفاوت می کند.
گفتم: "اگر بگویی اتفاقی از اینجا رد می شدی باور می کنم."
"اتفاقی نبود"
با صدای گرفته گفت: "من هم به تو عادت کرده ام."
حرفش خوشحالم نکرد. مثل مهمانِ دیر آمده بود و زورم می آمد در را به رویش باز کنم.
تند گفتم: "آن هم وقتی که من عادتم را ترک کرده ام."
حرفم انگار در جانش اثر نکرد. حرف خودش را زد.
"فکرش را نمی کردم دنبالت بیایم، ولی آمدم."
به سبک خودش گفتم: "خوب نیست."
با نا امیدی گفت: "آره خوب نیست."

رویای تبت - فریبا وفی




 این نوشته اقای واقف خیلی خوب است. چند وقتی است که گذاشته ام اش اینجا. می خواستم یک چیزی همراهش بنویسم ولی اینقدر خودش خوب است که احتیاج به هیچ چیز اضافه ای ندارد. آخر سر امشب این تکه از رویای تبت را به عنوان مقدمه برایش گذاشتم تا همراهش باشد. 



یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۱

Do you remember that time

فیلم خیلی کوتاه است ولی بعضی سریال ها خوبند، طولانی اند، مثل زندگی . برای همین همیشه یه جاهایی در داستان پیدا می شه که اگه ماجرا را مرور کنی می شه روش انگشت گذاشت و گفت That was the beginning of an end. یک جایی هست در اوایل فصل سوم مَد مِن، که دَن و همسرش بتی دِریپر رفته اند مهمانی ای که راجِراِسترلینگ راه انداخته است برای همسر جدیدش. هیچ کدام شان حوصله مهمانی را ندارند ولی خوب به خاطر انجام وظیفه آمده اند. برای همین شروع می کنند به گشت زدن های بیهوده. بعد هرکدامشان یک غربیه ای را می بینند.آشنایی ساده ایی است، چیز خاصی نیست، یک صحبت معمولی است. سلام و احوالپرسی است. صحبت از چیزهای معمول زندگی است. صحبت راجع به انواع مشروب است. بحث از کسل کننده بودن مهمانی است. چیز سریعی اتفاق نمی افتد، ولی همان صحبت های معمولی میان آدم های غربیه ای که بعضی ها شان هنگام خداحافظی هنوز اسم همدیگر را هم نمی دانند، می شود سرمنشا یک سری اتفاقات که زندگی شخصی و کاری حداقل سه تا از چهار نفرشان را دگرگون می کند. بعد آدم بر می گردد و گذشته را می بیند، به نظرش می رسد که چقدر  همه چیز ساده شروع می شود. چیزی نیست که بشود جلویش را گرفت و یا اگر اتفاق افتاد ترمیم اش کرد ولی وقتی نگاه می کنی، آن لحظه را پیدا می کنی، می بینی که بعضی وقت ها چقدر همه چیز ساده شروع می شود، به همین راحتی در یک بعدالظهر کسل کننده یک روز تعطیل.

شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۱



تلوزيون را كه روشن كردم، داشت بازماندگان را پخش مى كرد. آخر فيلم بود ولى همان هم يادم آورد كه چقدر بازماندگان را دوست دارم. یادم آورد که چقدر آن تک گویی اول فیلم خوب است. که چقدر همه آدم های خاکستری داستان نازنیند. که چقدر مفهوم خوبی گاهی وقت ها پیچیده می شود در زندگی. که آدم ها می ماند بین انجام دادن و ندادن کارها. می ماند بین خوب بودن و درست بودن کارها کدام را انتخاب کند. کارهایی که آدم که عقل و دل اش باهم جمع نمی شود برای همین می شکند وسط انجام شان، تلاش می کند و باز می شکند و باز تلاش می کند. که بعضی وقت ها چاره ای نداری جز اینکه ببخشی آدم ها را، که از یک سری چیزهایی باید بگذری حتی با اینکه دلت نمی خواهد. که گاهی وقت ها حتی از خودت نا امید می شوی ولی خوب زندگی است دیگر.