امروز حرف می زدیم، بعد گفتم وقتی آدم در جریان چیزی است باورش نمی شود که زمان می گذرد. باورش نمی شود که بعد ترها چیزها عوض می شود. گفت که اولش همیشه همین جور است، درد دارد، سخت است. ناگهان یاد آن صحنه آفرینش درخت زندگی افتادم، یاد آنجا که همه چیز گریان است. چند وقت پیش ها برای دوستی نوشتم که آن صحنه اول درخت رندگی را یادت هست، در آن لحظه شروع خلقت، همه چیز گریان است ولی بعدش زندگی شروع می شود. شاید همه چیزهای خوب اولش غریبند.
دوشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۱
جمعه، تیر ۰۲، ۱۳۹۱
روزی روزگاری در کُندی
Aren't most suicides intended to punish someone else?
هر بار که دلم می خواهد روزی روزگاری در آناتولی را دوباره ببینم، تنها چیزی که باعث می شود ، تردید به سراغم آید و سُستم کند، زمان طولانی و ریتم کُند فیلم است. ولی همین کُندی دقیقاً ابزاری است که نوری بیلگ سیلان کارگردان فیلم استفاده می کند تا به هدفش برسد. فیلم با دو ماشینی که در دل شب در جستجوی جسدی در بیابان هستندشروع می شود. مجرمی هست که قرار است راه را نشانشان بدهد ولی هر بار آدرس اشتباهی می دهد. بازرسی که عصبانی است و فکر می کند می داند که باید با مجرم چگونه رفتار کند تا به حرفش بیاورد. سربازرس بی حوصله ای است که فقط منتظر است تا ماجرا تمام شود و صبح برگردد سر کارش. دکتری هست که حرفی نمی زند، آنجا نشسته کنار مجرم و منتظر است. همه اینها را که بگذاریم کنار هم و یک ریتم خوبی به فیلم بدهیم می شود یک فیلم جنایی که سوال این می شود که مقتول کجاست و انگیزه چیست و ماجرا از چه قرار است. ولی آقای سیلان که دنبال یک ماجرای معمولی نیست، برای همین است که فیلم کند است.باید ساکت بود صبر کرد و دید که چگونه شب می گذرد و روز فرا می رسد. چگونه آدم هایی که کسب و کارشان با مرگ در ارتباط است در پس و پشت ذهن شان در تلاش برای بیرون کشیدن زندگی هستند. در خلال آن شب طولانی آدم ها شروع می کنند تا قالب هایشان را رها کنند. از دعواها و سر و صداهای اولیه بازپرس که بگذریم، آدمی ازش می ماند که دلش دنبال خانواده است. موقعیت خاصی نیست، شرایط بحرانی هم نیست ولی همان بحث های تیکه و پاره ای که سربازرس با دکتر گاه و بی گاه انجام می دهد، هر دو شان را تکانی می دهد. کم کم دکتر بی حرف از آن جامهء طبابتش خارج می شود و آدم می شود. آدمی با آرزو ها و آرمان های بزرگ تر از اطرافش و دوباره که به شکل دکتر برایمان در می آید دیگر آن دکتر سابق نیست. سر بازرس هم از مقامش جدا می شود و آدمی می شود با دردهای آدم های معمولی، که در یک لحظه در جلوی دکتر می شکند. داستانی که داشته برای دکتر تعریف می کرده به یک باره واقعیتی می شود در جلوی چشم هایش که نمی تواند تحملش کند و خرد می شود و در چند ثانیه دوباره به خودش باز می گردد. مجرمی که اگرچه بر همه محرز است که مجرم است و کسی را کشته و حتی زنده زنده دفن کرده ولی اینقدر هنوز انسان هست که بشود کمکش کرد، بشود دید که چرا این کار را کرده، بشود قضاوتش نکرد. همه این ها در کنار هم نتیجه صبری است که موقع دیدن فیلم حاصل مان می شود. آدم هایی که شاید برای مان آشنا باشند، شاید تیپ های شناخته شده ای باشند ولی هرکدامشان دنیایی دارند برای خودشان، هر کدامشان به نوعی در تلاشند تا زندگی کنند.
دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۱
همیشه دارم حرف میزنم. همیشه دارم خاطره تعریف میکنم. وقتی که نمیتوانم حرف بزنم، چندجا چندچیز چندجور مینویسم. مهم نیست که چی و با چه کیفیتی، فقط باید بنویسم. و این، یعنی که من، درون من، هرگز آرام نیست، و دارد با یک چیزی میجنگد. هرکسی عذاب خودش را به دوش میکشد، و ما از عذاب نهان هم خبر نداریم. حتی اگر چیزی شنیده باشیم، باز هم وقتی دیگری روی خاک سرد میافتد، شرح واقعی عذاب نهانش را با خود میبرد. دیروز عصر، وسط شلوغی نمایشگاه علیرضا، به این فکر کردم که وقتی روی خاک سرد افتادی، افتادی! همهچیز با تو تمام میشود. پس نگران نباش.
حس آن صورتی که هیچچیز درش نیست، حسی که حتی شبیه مرگ نیست، شبیه زندگی نیست، شبیه هیچچیز نیست، آن صورت خالی؛ فقط قهرمانها هستند که جراتِ آن صورت خالی را دارند؛ کسانی که آگاهانه و خودخواسته، میتوانند قبول کنند، و کنار بیایند، و دیگر سکوت، سکوت، سکوت. (+)
حس آن صورتی که هیچچیز درش نیست، حسی که حتی شبیه مرگ نیست، شبیه زندگی نیست، شبیه هیچچیز نیست، آن صورت خالی؛ فقط قهرمانها هستند که جراتِ آن صورت خالی را دارند؛ کسانی که آگاهانه و خودخواسته، میتوانند قبول کنند، و کنار بیایند، و دیگر سکوت، سکوت، سکوت. (+)
حالا که یک دوره در زندگی ام تقریباً دارد تمام می شود، دلم می خواهد بشینم و یک عالمه بنویسم از تمام چیزهایی که در سرم می گذرد. ولی حرف هایم اینقدر تلخ است که خودم هم دوستشان ندارم. به اندازه کافی این چند وقت اطرافیانم را با تلخی آزرده ام، دیگر دلم نمی خواهد این کار را بکنم. باید به سبک در حال و هوای عشق یک درختی پیدا کنم و تمام حرف هایم را در گوشش زمزمه کنم. یک چند روزی پیشش بنشینم و حرف بزنم. بعد به گرگ درون نهیب بزنم که دیگر بس است بیا برویم.
دارم به شتابها فکر میکنم. به این که چهطور ترمز بگیرم. چطور ریتمام را بیاورم پایین. چطور کُندی کنم یکچندی. مچ خودم را بگیرم جاهایی که تند میروم، جاهایی که اصرار دارم، جاهایی که زیادم، آدمهایی که فیلان. (+)
عکس از اینجا (+)
دارم به شتابها فکر میکنم. به این که چهطور ترمز بگیرم. چطور ریتمام را بیاورم پایین. چطور کُندی کنم یکچندی. مچ خودم را بگیرم جاهایی که تند میروم، جاهایی که اصرار دارم، جاهایی که زیادم، آدمهایی که فیلان. (+)
عکس از اینجا (+)
یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۱
یک عالمه فیلم خوب در دنیا هست که من ندیده ام و می خواهم ببینم. یک تعداد زیادی آدم هستند که من اصلا نمی شناسمشان ولی کارهایشان بسیار درخشان است و من دوست دارم که وارد دنیایشان شوم. ولی مهم تر از آن یک سری آدم هایی هستند که من همیشه منتظرم تا چیز جدیدی بسازند، همانهایی که حتی خبر ساختن کارشان خوشحالم می کند. همان هایی که هر وقت احساس می کنم زندگی دیگر خیلی تنگ و تاریک است، به خودم می گم که ناراحت نباش، نترس هنوز فلان کار فلانی را ندیده ای، هنوز چیز های خوب توی این دنیا است. یکی شان همین آندره زویا گیستینف.
یک روزی بود که در آن دانشکده ای که ستون های بلندی داشت مشغول پرسه زدن بودم که عزیزی آمد و گفت فلانی جشنواره یک فیلم روسی آورده که اسمش بازگشت است، میایی برویم ببینیم. گفت که نمی داند چه جور فیلمی است ولی گفته اند فیلم خوبی است. رفتیم صفش شلوغ بود ولی عصر جدید بزرگ بود و جا رسید به همان و رفتیم و فیلم را دیدیم. بعد از فیلم من آنقدر هیجان زده بودم که همین طور حرف می زدم و او چیزی نمی گفت و من هم بعد از مدتی ساکت شدم و هرکدام رفتیم سراغ کارمان. ولی این همیشه در دلم ماند که ازش بپرسم که چه فکر می کرد آن وقت. بعد تر ها یک روزی زنگ زد که امشب سینما چهار بازگشت دارد و ببین. دیدم و کلی شاد شدم. چند وقت پیش ها تبعید می دیدم، یادش افتادم و برایش نوشتم که فلانی امروز تبعید دیدم و به یادت بودم. چند روز پیش ها داشتم النا می دیدم و باز همه این خاطره ها آمد پیش چشمم، خواستم برایش باز بنویسم که دوباره در من جریان پیدا کردی، که دلم برایت تنگ شد. ولی تردید آمد، که تو چه می دانی که الان کجاست، که چند سال است از احوالش آن چنان خبری نداری. که شاید این کلمه ها تنها مفهوم های بی معنی باشند در برابرش. تا اینکه دیروز نامه ای ازش رسید. همین طور بی مقدمه، بعد از مدت ها. گقته بود که مجبور شده به دلیلی گذشته اش را مرور کند. که آنروزهامان را یادش آمده. گفت که آن روزها دیگر در حال امروزش جریان ندارد .ولی دلش نمی خواهد که فراموششان کند. یک شادی خوبی پیچید توی دلم، چندید بار از بالا تا پایین نامه اش را خواندم، بعد یاد جیغ های ایوان، آن پسرک کوچک ِ بازگشت افتادم. یاد آن قایقی افتادم که رفت و آن پسرها ایستادند به تماشایش، ایستادند و قایق رفت، ایستادند و قایق رفت، ایستادند و قایق رفت.
یک روزی بود که در آن دانشکده ای که ستون های بلندی داشت مشغول پرسه زدن بودم که عزیزی آمد و گفت فلانی جشنواره یک فیلم روسی آورده که اسمش بازگشت است، میایی برویم ببینیم. گفت که نمی داند چه جور فیلمی است ولی گفته اند فیلم خوبی است. رفتیم صفش شلوغ بود ولی عصر جدید بزرگ بود و جا رسید به همان و رفتیم و فیلم را دیدیم. بعد از فیلم من آنقدر هیجان زده بودم که همین طور حرف می زدم و او چیزی نمی گفت و من هم بعد از مدتی ساکت شدم و هرکدام رفتیم سراغ کارمان. ولی این همیشه در دلم ماند که ازش بپرسم که چه فکر می کرد آن وقت. بعد تر ها یک روزی زنگ زد که امشب سینما چهار بازگشت دارد و ببین. دیدم و کلی شاد شدم. چند وقت پیش ها تبعید می دیدم، یادش افتادم و برایش نوشتم که فلانی امروز تبعید دیدم و به یادت بودم. چند روز پیش ها داشتم النا می دیدم و باز همه این خاطره ها آمد پیش چشمم، خواستم برایش باز بنویسم که دوباره در من جریان پیدا کردی، که دلم برایت تنگ شد. ولی تردید آمد، که تو چه می دانی که الان کجاست، که چند سال است از احوالش آن چنان خبری نداری. که شاید این کلمه ها تنها مفهوم های بی معنی باشند در برابرش. تا اینکه دیروز نامه ای ازش رسید. همین طور بی مقدمه، بعد از مدت ها. گقته بود که مجبور شده به دلیلی گذشته اش را مرور کند. که آنروزهامان را یادش آمده. گفت که آن روزها دیگر در حال امروزش جریان ندارد .ولی دلش نمی خواهد که فراموششان کند. یک شادی خوبی پیچید توی دلم، چندید بار از بالا تا پایین نامه اش را خواندم، بعد یاد جیغ های ایوان، آن پسرک کوچک ِ بازگشت افتادم. یاد آن قایقی افتادم که رفت و آن پسرها ایستادند به تماشایش، ایستادند و قایق رفت، ایستادند و قایق رفت، ایستادند و قایق رفت.
جمعه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۱
Meet Me Under the Storytelling Tree - 1st Night
با اینکه بیشتر از نیم قرن در این دنیا زندگی کرده بود ولی ذهن آلیس هنوز مثل پرندهء آزادی آماده پریدن بود .خنجر را که در موزه دید، توجهش به تیغه اش جلب شد، فکرش رفت پیش آن جنگجویی که صاحب خنجر بوده. نه آن کسی که خنجر را برای دسته زرین نشانش با خود حمل می کرده، بلکه آنکه قبل تر از او وقتی خنجر دسته چوبی معمولی داشته، برای جنگ ازش استفاده می کرده. فکرش رفت پیش آن جنگجوی سیاه چشمی که در میدان نبرد قدر جنگ را می داند. همان که می داند چه مبارزه ای ارزش جنگیدن دارد. داشت به جنگجو فکر می کرد، دیدش که یک باری وسط میدان نبرد نشسته، خنجر و شمشیر و دیگر ابزار آلات جنگی اش را گذاشته در کنارش و وارد کارزاری که به نظرش ارزش جنگیدن ندارد نمی شود. آلیس دلش می خواست همانجا وسط میدان نبرد، روی خاک ها روبرویش بنشیند و در آن چشم های سیاهش غرق شود ولی یک دفعه به خودش آمد و دید که وسط موزه است. دلش هنوز دنبال آن چشم های سیاه بود برای همین باز به خنجر خیره شد تا رد آن چشم های سیاه را دوباره پیدا کند.
پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۱
Meet Me Under the Storytelling Tree - 2nd Night
الکس که از بالای پله ها به پایین نگاه کرد جوانکی را دید که به صفحه تلفنش خیره شده بود. بعد یک دفعه فکر کرد که جوانک چقدر شبیه خودش است. انگار همین خودش بوده که چند دقیقه پیش روی پله ها نشسته بوده و داشته به تلفنش نگاه می کرده. چند دقیقه پیش ترش الکس دنبال کاری در شرکت بود که پیغامی روی تلفنش گرفته بود. پیغام چیز خاصی نبود، حتی شاید یک خط هم نبود ولی آنچنان سکوتی در خود داشت که الکس احساس کرده بود تمام صداهای عالم در جاذبه سیاه چاله ای بلعیده شده است. احساس کرده بود که دیگر نمی تواند در آن فضا بایستد، دیگر نمی تواند فشارش را تحمل کند. باید برود و یک جای کوچکی بشیند، یک جایی که له نشود. برای همین پله های اظطراری شرکت را پیدا کرده بود و همین طور روی پله ای نشسته بود. به آن پیغام یک خطی خیره شده بود تا بلکه بتواند صدایی هر چند ناچیز بشنود، شاید که دریچه امیدی برایش بشود. ولی دیده بود که خبری نمی شود بعد با خودش فکر کرده بود کاش زمان و مکان در همین جا متوقف می شد. کاش حالا که صداها رفته اند یک جوری زمان هم در جایی در فضا بایستد و تکان نخورد. بعد خودش را جمع کرده بود و شروع کرده بود تا پله ها را بالا رود. ولی وقتی از بالای پله ها خودش را دید که باز دارد به صفحه تلفنش نگاه می کند، یک دفعه متوجه شد که انگار واقعاً زمان و مکان برایش ایستاده است.
چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۱
Meet Me Under the Storytelling Tree - 3rd Night
کتاب نو یک جوری غریب است، وحشی است. با آدم دوست نیست. آدم مجبور است که چند وقتی دستش بگیرد، چندین صفحه اش را بخواند، چند جای انگشت بر روی صفحه هایش بگذارد تا باهاش دوست شود. ولی خوب کتاب دست دوم این جور نیست، کسی قبلاً راه را باز کرده. اثر انگشت هایش را مثل نقشه راهنما گذاشته تا آدم راحت تر بتواند با کتاب دوست شود. فوری انس بگیرد، زودی خودمانی شود. برای همین هم بود که ویل غیر از کتاب خواندن، عادت داشت که به عنوان تفریح در کتابِ دست و دوم فروشی های شهر هر روز چرخی بزند و کتاب ها را زیر و رو کند. اینقدر درآمد داشت که بتواند کتاب بخرد، ولی آپارتمان بیست متری اش نزدیک فرودگاه در کویینز بهش این اجازه را نمی داد که بتواند تمام کتاب هایی که دوست دارد را داشته باشد. برای همین بیشتر کتاب ها را روی کتاب خوان دیجیتالش داشت ولی خوب مجبور بود یک جوری ولعش نسبت به کاغذ را فرو نشاند. برای همین هر روز در بین کتاب های دست دوم پرسه می زد. اینقدر این کار را کرده بود که دیگر می دانست هر کدامشان این هفته چه کتابهایی را آورده و چه کتاب هایی را فروخته. مغازه دارها هم دیگر می شناختندش، می نشستند و با هم گپ و گفتی می کردند. ولی یک مغازه ای بود که برایش فرق داشت. کتاب هایش صاحب نداشت، همین طور کنار خیابان بود، قسمتی از کتاب فروشی اصلی. برای همین عرصه کتاب ها برای خودش تنها بود، جایی برای تاختن به هر جا که دلش می خواست. آن روز هم همین طور داشت در بین کتاب ها برای خودش بالا و پایین می رفت که چشمش به کتاب آشنایی خورد. کتاب پر بود از جنگ و خون و با آن لهجه جنوبی اش خاطره فراموش نشدنی را دلش به جا گذاشته بود. ورق زد تا رسید به اوایل فصل پنجم، آنجا که پسرک ماجرا وارد کافه می شود ولی هیچ کسی محلش نمی گذارد و برایش تره هم خورد نمی کند. ویل تازه داشت در کتاب غرق می شد که سنگینی نگاهی را در پشت سرش حس کرد. جوانی داشت از پشت سرش کتاب را دید می زد. تا ویل به خودش آمد که از جوانک بپرسد در جستجوی چیست، دید راهش را کج کرده و خودش را به چیز دیگری مشغول کرده. ویل هم چیزی نگفت، رفت داخل مغازه و بعد از چند دقیقه برگشت. جوان را پیدا کرد و کتاب را بهش داد و گفت، من هر هفته همین موقع ها اینجام. خوندیش برام پس بیار.
اشتراک در:
پستها (Atom)



